روزی از روزها گرگ بدجنسی بود که روباهی زند گی می کرد روابه به دنبال راه حل بود تا از دست گرگ فرار کند تا این که......
بازدید :
زمان تقریبی مطالعه :

گرگ و روباه

روزی از روزها گرگ بد جنسی روباه بیچاره  را به زور پیش خودش نگه داشته بود تا هرکاری که می خواهد برایش انجام بدهد روباه خیلی دوست داشت فرار کند ولی ازترس  جانش جرات نمی کرد تا این که....

گرگ و روباه

یک روز صبح، آن دو در جنگل قدم می زدند گرگ به روباه گفت: روباه قرمزی، زود برای من غذا پیدا کن وگرنه می خورمت.
روباه از ترس  گفت: من مزرعه ای را می شناسم که چند تا بره کوچک در آن زندگی می کنند. اگر بخواهی می توانیم یکی از بره ها را بدزدیم.
گرگ راضی شد و هر دو به مزرعه رفتند روباه بره ای را دزدید برای گرگ آورد. گرگ بره را خورد اما سیر نشد . این بار خودش رفت تا بره دلخواه  را شکار کند. اما بی احتیاطی کرد و مادر بره بع بع کنان همه را خبر کرد کشاورز دوان دوان به طویله آمد.

 گرگ را دید وبا چوب  به جانش افتاد گرگ گریان و لنگان پیش روباه آمدو گفت: تو راه را نشانم دادی ولی کشاورز سر رسید و مرا کتک زد.
روباه گفت: تو آن قدر شکمو هستی که هیچ وقت سیر نمی شوی.
روز بعد دوباره با هم به راه افتادند و به دشت رفتند. گرگ گفت: روباه قرمزی زود برای من غذا پیدا کن وگرنه می خورمت

 روباه با ناراحتی گفت:من خانه کشاورزی را می شناسم و میدانم که زنش امشب خاگینه دارد اگر بخواهی می روم و چند تا خاگینه بر میداریم.
هر دو به راه افتادند و روباه یواشکی دور تا دور خانه را گشت و بو کشید تا خاگینه ها را پیدا کرد .شش تا خاگینه پیدا کرد و به گرگ داد تا بخورد.
گرگ سریع خاگینه را خورد ولی باز سیر نشد . باز هم خودش دست به کار شد و داخل خانه رفت ولی پایش به کاسه خورد و زن کشاورز دوان دوان آمد  و تا چشمش به گرگ افتاد همه اهل خانه را خبر کرد گرگ شکمو چنان کتک مفصلی خورد که با دو تا ی پا شل  به سمت روباه رفت.
گرگ به روباه گفت:" چه جای بدی را نشانم دادی کشاورزان مرا گرفتندو پوستم راکندند.
روباه گفت: تقصیر تو نیست تقصیر شکم گنده ات هست.
روز سوم باز هم با هم بیرون رفتند . گرگ با زحمت راه می رفت.او دوباره گفت:  روباه قرمزی چیزی پیدا کن تا بخورم.
روباه به ناچار گفت: مردی را می شناسم که تازه گوسفندی را کشته و داخل بشکه گذاشته اگر می خواهی برویم و گوشت را بخوریم.
گرگ گفت:با هم برویم که اگر من گیر افتادم تو کمکم کنی.
روباه راه زیر زمین را نشان داد . گوشت را دیدند و گرگ شروع به خوردن کرد. .روباه هم از گوشت خوشمزه خورد.و هر بار که قدری میخورد نگاهی به اطراف می انداخت . ببعد سری به سوراخی که پنهان بود می کرد تا ببیند با شکم پر هم رد می شود.
در این میان کشاورز صدای بالا و پایین پریدن روباه را شنید و به زیر زمین آمد. روباه با یک پرش فرار کرد. و لی گرگ آن قدر خورده بود که با شکم گنده نمی توانست فرار کرد. کشاورز پیر چماغی برداشت و آن قدر گرگ را زد تا مرد.  و روباه هم خوشحال پرید تو جنگل و زندگی تازه ای را شروع کرد.

گرگ و روباه
شهرزاد فراهانی-قصه های شب
 

مشاوره
مشاوره
در رابطه با این محتوا تجربیات خود را در پرسان به اشتراک بگذارید.