سه شنبه 3 اسفند 1395 - 24 جمادي الاول 1438 - 21 فوريه 2017
همه‌ی آنچه لازم است در مورد ویروس کرونای جدید (COVID-19)، بدانید و بخوانید و بپرسید و ببینید
مهدی شاه آبادی (۱۳۰۹ در قم - ۱۳۶۲ در جزیره مجنون) از روحانیون مخالف حکومت پهلوی و نماینده تهران در اولین دوره مجلس شورای اسلامی بود
بازدید :
زمان تقریبی مطالعه :

پدرو شهید مطهری دستور لغو حکومت نظامی را از امام گرفتند

شهید آیت الله مهدی شاه آبادی (۱۳۰۹ در قم - ۱۳۶۲ در جزیره مجنون) از روحانیون مخالف حکومت پهلوی و نماینده تهران در اولین دوره مجلس شورای اسلامی بود.
شهید آیت الله مهدی شاه آبادی فرزند آیت الله محمدعلی شاه آبادی از مجتهدین معروف آن زمان بود. وی در انتخابات مجلس اول مورد حمایت فهرست ائتلاف بزرگ (حزب جمهوری اسلامی و روحانیت مبارز و چند گروه مذهبی دیگر) و فهرست دفتر همکاری مردم با رئیس جمهور قرار داشت و با ۶۸۴ هزار رأی  انتخاب شد. شهید شاه آبادی در اردیبهشت ۱۳۶۳ هنگام بازدید از جزیره مجنون بر اثر اصابت ترکش کشته شد.

بخش تاریخ ایران و جهان تبیان
title

□طبعا به عنوان آغازین سوال،باید از مقطع آغازین مبارزات شهید آیت الله حاج شیخ مهدی شاه آبادی آغاز کنیم.ایشان از چه دورانی وچگونه وارد جریان مبارزات شدند؟

بسم الله الرحمن الرحیم.پس از رحلت آیت الله العظمی بروجردی، شهید آیت الله شاه آبادی در روستاها و شهرهای محروم با سخنرانی های انقلابی خود، به روشنگری و تبلیغ زعامت و رهبری حضرت امام پرداختند. در سال 1350 رژیم شاه فشار بر مبارزان را بیشتر کرد و ایشان به شکل جدی تر و مستقیم تری وارد میدان مبارزه شدند و از قم به تهران آمدند. از این زمان بود که زندگی ایشان با زندان و تبعید گره خورد. حداقل پنج بار به زندان رفتند و مدتی هم در بانه کردستان تبعید بودند.
 

□در چنین فضای سنگینی شهید شاه آبادی چه روش هایی را برای تبلیغ انتخاب کرده بودند؟

اغلب در تبعیدها،وقتی پدر سراغ مسجد را می گرفتند در آنجا بسته بود!به هر زحمتی که بود، بعد از دو سه روز تلاش، در مسجد را باز می کردند و می دیدیم همه جا را خاک گرفته و کف مسجد هم پر از چاله و چوله است و یک قسمت صاف نمی شد پیدا کرد که از آن به عنوان مصلی استفاده کنیم! اوایل ایشان امام جماعت بودند و من مأموم ایشان و دیگر کسی نبود. بعد هم که به خانه برمی گشتیم، ایشان به دلیل ناهموار بودن کف مسجد، نمازشان را احتیاطاً اعاده می کردند. یادم هست جوانان محل می ایستادند و ما را تماشا می کردند، ولی هیچ کدام به مسجد نمی آمدند.خاطرم هست ایشان دریک مورد، به سراغ یکی از جوان ها ی محل که کشتی گیر بود و در مسابقاتی هم شرکت کرده بود، رفتند و به او گفتند: به مسجد بیا تا با هم برنامه ریزی کنیم. بعد هم به مادر گفتند: غذای سبکی مثل کتلت بپزند و کم کم جوانان را برای برنامه هایی مثل کوه پیمایی جذب کردند. همین کارها باعث شد آنها کم کم به پدر و کلاً روحانیت علاقه پیدا کنند. پدر خیلی علاقه داشتند روی جوان ها کار کنند و می گفتند: اینها سرمایه های آینده نهضت هستند.
 

□با این همه مشغله چگونه به تحصیل ادامه دادند؟درآن دوران از تحصیل فراغت پیدا کرده بودند؟

بله،در سال 1350 که برای ادامه مبارزات به تهران آمدند، سطوح عالیه حوزه، یعنی دوره کامل درس خارج حضرت امام، درس خارج آیت الله گلپایگانی، درس خارج آیت الله اراکی و درس فلسفه علامه طباطبایی را گذرانده و پنج سالی بود که در سن 35 سالگی مجتهد شده بودند. تا 40 سالگی هم که در قم بودند، جزو اساتید برجسته حوزه علمیه قم بودند. مرحوم ابوی مبارزه علیه رژیم شاه را برای هر کاری اولویت می دادند و همه زندگی خود را وقف سرنگونی رژیم ستمشاهی کرده بودند.
 

□نخستین بار چگونه و چرا دستگیر شدند؟

پسرعمه ام اصرار کرده و اعلامیه ای را از حاج آقا گرفته بود. بعد او را دستگیر می کنند و در همان لحظات اول اقرار می کند که اعلامیه را از دایی ام گرفته ام!
 

□درچه سالی؟

4 تیر سال 1352. ایشان به خاطر این اعلامیه چهار ماه در زندان بودند و بعد از آن زندان های مکرر پیش آمد.
 

□در چه سالی تبعید شدند؟

در سال 1355 به بانه. نکته جالب در مورد پدر این بود که ایشان هر بار که به زندان می رفتند و بعد آزاد می شدند، به شکل جدی تری به مبارزه ادامه می دادند و زندان برای ایشان، انگیزه قوی تر برای مبارزه را به همراه داشت.

یادم هست یک بار که هنوز دو سه روز از آزاد شدن ایشان گذشته بود، مردم محل آمدند و گفتند: ما می خواهیم مجلس تجلیلی برای شما بگیریم. پدر گفتند: من به تجلیل نیاز ندارم، ولی اگر قول می دهید که یک تظاهرات داغ علیه شاه راه بیندازید و شعار «مرگ بر شاه» بدهید، می آیم!

همین طور هم شد و مردم تا میدان اختیاریه که نزدیک مسجد بود آمدند و تظاهرات کردند. پدر هم یک سخنرانی داغ علیه رژیم ایراد کردند و دو باره دستگیر شدند. پدر فوق العاده شجاع بودند و حتی اگر کسی می آمد و در گوشی از ایشان می پرسید: آیا اعلامیه و نوار جدیدی از امام به دست شان رسیده است یا نه؟ ایشان با صدای بلند می گفتند: «بله، هم نوار دارم و هم اعلامیه. در ماشین است. هر کس می خواهد بیایید از من بگیرد!» با این کار ترس مردم از مأمورین رژیم را می ریختند.

□آخرین بار کی از زندان آزاد شدند؟

در سوم بهمن سال 1357 یعنی حدود ده روز مانده به ورود حضرت امام.

□پس از آزادی چه کردند؟

وارد کمیته استقبال از امام شدند. قرار بود امام در روز هشتم بهمن تشریف بیاورند که بختیار فرودگاه را بست. پدر در تحصنی که علمای تهران و قم در دانشگاه تهران در اعتراض به این کار دولت به راه انداختند، نقش بسیار جدی و تأثیرگذاری داشتند.

□از روحیات پدرتان در روز ورود امام بگویید؟

شبی که قرار بود امام تشریف بیاورند، ایشان سر از پا نمی شناختند. هم نگران و مضطرب بودند،هم اشتیاق و شور عجیبی داشتند و مثل عاشقی بودند که پس از سال ها به دیدار معشوق خود نایل می شدند. یادم هست موقعی که از بهشت زهرا برگشتند، پابرهنه بودند و کفش های شان در ازدحام جمعیت گم شده بود!

□ایشان هیچ وقت از دوران زندان و شکنجه های شان گلایه می کردند؟

ابداً. برای خیلی ها زندان دوره افسردگی و دل گرفتگی است، اما هم سلولی های پدر می گفتند ایشان همیشه با نشاط و سرحال هستند و انگار نه انگار که یک مجتهد پا به سن گذاشته و تحصیلکرده هستند. با جوان ها می جوشند و در همه کارها مثل سفره انداختن و جمع کردن و بقیه امور کمک می کنند و در حالی که دشمن تلاش می کند روحیه زندانی ها را بشکند و فضای مغموم و سنگینی را ایجاد کند، ایشان سعی می کردند همه را شاد نگه دارند.

در مورد شکنجه هم فقط یک بار در پی اصرار من گفتند: کابل برق را به دست شان دادند و با شلاق زدن شدید مجبورشان کردند سیم را به بدن شان وصل کنند! می گفتند: شلاق را با چنان شدتی می زدند که ایشان از این سر اتاق به آن سر غلت می خوردند! نکته ای که مرحوم ابوی را آزار می داد شکنجه نبود، بلکه می گفتند:« آن کسی که مرا می زد، یک جوان هجده ساله بود! و افسوس می خوردم چطور در یک کشور شیعه یک جوان هجده ساله می تواند یک روحانی را شکنجه بدهد و کسی هم نمی تواند به او اعتراض کند». تعریف می کردند که در فضای سنگین زندان که کسی جرئت نداشت حتی یک لطیفه تعریف کند،اما ایشان با جوان های زندان در حیاط زندان گرگم به هوا بازی می کردند! و آخر سر هم در حوض آب وسط حیاط شیرجه می رفتند. بدیهی است چنین رفتاری چه عواقبی داشت، ولی ایشان می گفتند: به حفظ روحیه جوانان زندانی می ارزید.
 

□از فعالیت های ایشان پس از پیروزی انقلاب برای مان بگویید؟ایشان در این دوره وقت خود را چگونه می گذراندند؟

با پیروزی انقلاب و استقرار نظام اسلامی، پدر در واقع به آرزوی دیرین خود رسیدند. ایشان و شهید مطهری بودند که دستور تاریخی لغو حکومت نظامی را از امام گرفتند و اعلام کردند. پس از پیروزی انقلاب هم در کمیته های انقلاب اسلامی، یار و یاور مرحوم آیت الله مهدوی کنی و عضو شورای مرکزی کمیته انقلاب اسلامی بودند. ایشان در شکل گیری سپاه و جامعه روحانیت مبارز هم نقش کلیدی داشتند. البته جامعه روحانیت قبل از انقلاب شکل گرفت که خود داستان مفصلی دارد. در نخستین انتخابات مجلس شورای اسلامی در شکل گیری ائتلاف بزرگی که انقلاب را از تشتت دور کرد، نقش بارزی داشتند و برای جلوگیری از ورود منافقین به مجلس تلاش بسیار کردند. همه کسانی که در آن ایام دست اندرکار امور سیاسی بودند، نقش ایشان را در ائتلاف بین حزب جمهوری اسلامی، جامعه روحانیت مبارز و گروه های ذی نفوذ آن برهه به خوبی به یاد دارند. بعد هم که به عنوان نماینده در مجلس شورای اسلامی حضور پیدا کردند، نقش بسیار فعال و سازنده ای داشتند و بسیار تأثیرگذار و خوش فکر بودند. ایشان هم مثل تمام کسانی که اخلاص ویژگی آنان است، نزد عوام چندان شناخته شده نیستند، چون هیچ گاه خودشان را مطرح نمی کردند، اما خواص به خوبی شخصیت و خدمات ایشان را می شناسند. در معرفی ایشان همین بس که حضرت امام ایشان را مجاهد شریف و خدمتگزار مخلص و «استادزاده» لقب دادند. مسئولیت های خطیری چون کمیته انقلاب اسلامی، رسیدگی به برخی از امور بنیاد مستضعفان به نمایندگی از سوی حضرت امام در کنار مسئولیت های بزرگ و متعدد دیگر، به خوبی نشانه اعتماد امام به ایشان است. با همه این مسئولیت ها حضور در مسجد و حرف زدن با مردم تا نیمه های شب را، جزو وظایف همیشگی خود می دانستند. ایشان سنگ صبور مردم بودند و آنها هر درددلی که داشتند پیش ابوی می آمدند و خوشحال می شدند یک نماینده مجلس این طور بی ریا می نشیند و به حرف های آنها گوش می دهد. برای ابوی خواب و خوراک معنا نداشت و با استراحت میانه چندانی نداشتند. همواره این گونه فکر می کردند که فرصت بسیار اندک است و کارهای روی زمین مانده فراوان اند. دو سه ساعت بیشتر نمی خوابیدند و بسیار کم خوراک بودند. نیمه شب ها سر زده به بیمارستان ها سرکشی می کردند تا از وضع بیماران باخبر شوند و اگر مشکلی بود به مسئولین برسانند. بزرگ ترین دغدغه ایشان رسیدگی به مشکلات مردم بود.

□در سال 1359 و با شروع جنگ تحمیلی چه تغییری در فعالیت های ایشان به وجود آمد؟ 

ایشان پس از شروع جنگ، از هر فرصتی برای حضور در جبهه ها استفاده می کردند. در تعطیلی های کوتاه مجلس سعی می کردند دوستان خود در مجلس را جمع کنند و همراه با هدایایی که از جاهای مختلف گردآوری کرده بودند، آنها را به خطوط مقدم جبهه ببرند. خودشان هم سنگر به سنگر می رفتند و مشکلات رزمنده ها را می شنیدند. ایشان برای دور دوم مجلس هم رأی آوردند، ولی قبل از آن به آرزوی دیرینه شان که شهادت بود نایل آمدند.

در صحبت های تان به رابطه شهید شاه آبادی با جوانان اشاره کردید. در این باره توضیح بیشتری بفرمایید.

هنر بزرگ مرحوم ابوی جذب جوانان بود و در این زمینه انصافاً کم نظیر بودند. ایشان سعی می کردند با راه انداختن برنامه های تفریحی مثل کوه پیمایی، شنا و گردش جوانان را جذب مسجد کنند و بعد با احکام و معارف اسلامی آشنا سازند. مساجدی که معمولاً متروکه خالی از جمعیت بودند، همیشه با پیگیری و فعالیت ایشان پس از دو سه ماه پر از جمعیت می شدند. مرحوم ابوی بسیار پرتحرک و بانشاط بودند و همین امر موجب حیرت و سپس جذب جوانان می شد. ایشان در کوه پیمایی مهارت زیادی داشتند و می توانستند از مسیرهای صعب العبور به راحتی عبور کنند و این برای جوان ها خیلی جذاب بود. به شنا خیلی علاقه داشتند و هر وقت که فرصتی پیش می آمد شنا می کردند. در تهران که بودیم، صبح های زود به شیرپلا می رفتیم، نماز صبح را در آنجا می خواندیم و به خانه برمی گشتیم و صبحانه می خوردیم. ما به مدرسه می رفتیم و ایشان هم سر کارشان می رفتند. این مداومت در ورزش بسیار در روحیه ایشان و ما مؤثر بود. جالب است زمستان ها مسیرهای یخ زده کوهستانی را با کفش های کوهنوردی طی می کردیم، ولی ایشان با نعلین یا کفش و لباس روحانیت می آمدند و خیلی هم زودتر و سریع تر از ما حرکت می کردند! ایشان در عین حال که وقار و متانت یک روحانی مجتهد را داشتند، در تحرک و نشاط هم نظیر نداشتند. جنب و جوش و فعالیت جزو ذات ایشان بود.
 

□در منزل رفتارشان چگونه بود؟از این جنبه منش پدر را چگونه دیدید؟

از کمک در امور منزل هیچ ابایی نداشتند و حتی در عادی ترین کارهای منزل هم کمک می کردند. یکی از ویژگی های ایشان این بود که نسبت به اسراف خیلی حساس بودند، به همین دلیل ظرف غذای ایشان همیشه کاملاً تمیز بود و هیچ غذایی در آن باقی نمی ماند. موقع وضو گرفتن با حداقل آب وضو می گرفتند و بسیار نسبت به اتلاف آب و انرژی حساس بودند. تمام حرکات و رفتار ایشان واقعاً درس بود.
 

□کدام ویژگی های اخلاقی ایشان از نظر شما برجسته ترند؟

اخلاص، بی ریایی، دوری از خودنمایی، تعلق نداشتن به دنیا، نیاز نداشتن به تعریف و تأیید دیگران، ایثار و فداکاری، پرهیز محض از اسراف و مصرف زدگی، استفاده بهینه از زمان و فرصت. ایشان حتی موقع رانندگی هم سعی می کردند کاری را که با رانندگی منافات نداشت، انجام بدهند که فرصت را از دست ندهند. هر شب موقعی که می خواستند استراحت کنند، از یکی از ما می خواستند متنی را برای شان بخوانیم. اگر خودشان رانندگی نمی کردند، در فاصله ای که در ماشین بودند، مطالعه می کردند و اگر امکان مطالعه وجود نداشت، به یکی از ما می گفتند: سوره فلان را بخوان یا یکی از شعرهایت را بخوان! یادم هست بخش زیادی از جامع المقدمات را موقعی که پیاده راه می رفتیم، از ایشان یاد گرفتم. موقعی که به سلمانی یا مطب دکتر می رفتیم، در فاصله ای که منتظر بودیم نوبت مان شود، عادت مان داده بودند مطالعه کنیم. بسیار باهوش بودند و می گفتند: شش سال دبیرستان را چهارده ماهه خوانده و امتحان داده بودند! یادم هست در مدرسه حقانی ریاضی درس می دادند و ورقه های ریاضی طلبه ها را به خانه می آوردند و تصحیح می کردند. زبان هم به طلبه ها درس می دادند و بسیار آنها را تشویق می کردند که حتماً زبان یاد بگیرند، آن هم در دوره ای که اصولاً یادگیری علوم جدید توسط روحانیون، امر بسیار بعید و عجیبی بود. همیشه به من می گفتند: «دروس دبیرستان که چیزی نیستند که تو می خواهی شش سال وقتت را فقط صرف آنها کنی. همه را می توانی یک ساله بخوانی!»خودشان هم درس می دادند و می پرسیدند. برای زبان انگلیسی شب ها داستان های گالیور را برای ام می خواندند تا خواب ام ببرد. یک وقت هایی هم که می خواستند به سفر بروند، کسی را می فرستادند بیاید و به من درس بدهد. می گفتند:« از فرصت هایت نهایت استفاده را ببر». البته یک بار کسی را به جای خودشان فرستادند که به من لگاریتم درس بدهد که هیچی نفهمیدم و اشکم درآمد و خیلی به من سخت گذشت تا خودشان برگشتند و به من درس دادند.
 

□از شهادت ایشان برای مان بگویید.این واقعه چگونه روی داد؟

شهادت آرزوی همیشگی ایشان بود. همه کسانی که پشت سرشان در مسجد نماز می خواندند و همه اعضای خانواده بارها این دعا را که: خدایا! شهادت در راه خود را نصیب من قرار بده، در قنوت ها و سجده های ایشان شنیده بودند. سرانجام هم در شب شهادت امام موسی بن جعفر(ع) به شهادت رسیدند. انصافاً هم مرگی غیر از شهادت زیبنده ایشان نبود. یک روز قبل از اینکه به جبهه بروند به من زنگ زدند. قرار بود حدود 30 نفر از بچه های الغدیر را برای کوه پیمایی ببرم و نتوانستم با ایشان بروم.
 

□و سخن آخر؟

تعبیر امام راحل است که: «شهادت عزت ابدی است.» و شهید شاه آبادی را شهادت نزد همه ملت ابدی و عزیز کرد. ایشان عمری عاشقانه برای استقرار حکومت اسلامی تلاش کردند و در طی پنج سالی هم که پس از پیروزی انقلاب فرصت داشتند، از هیچ فداکاری، تلاش و ایثاری دریغ نورزیدند. بدیهی است پاداش چنین مجاهد نستوهی جز شهادت نیست. امیدوارم بتوانیم راه آن شهید بزرگوار و شهدای ارجمند انقلاب اسلامی را ادامه بدهیم و مشی آنها را داشته باشیم.
 


منبع: تازه ترین مطالب تاریخ شفاهی


این مطلب صرفا جهت اطلاع کاربران از فضای رسانه‌ای بازنشر شده و محتوای آن لزوما مورد تایید تبیان نیست .
تلفن : 81200000
پست الکترونیک : public@tebyan.com
آدرس : بلوارکشاورز ، خیابان نادری ، نبش حجت دوست ، پلاک 12

ارتباط با ما

روابط عمومی

درباره ما

نقشه سایت

تعدادبازدیدکنندگان
افراد آنلاین