سه شنبه 3 اسفند 1395 - 24 جمادي الاول 1438 - 21 فوريه 2017
در روزگاران دور دو گدا بودند که جلوی قصر سلطان محمود غزنوی گدایی می کردند. یکی از گداها خیلی برای شاه و درباریان چاپلوسی می کرد و به همین خاطر همیشه از قصر برای او غذا می آوردند و گه گُداری هم به او پول .ی دوم روزگار...
عکس نویسنده
عکس نویسنده
نویسنده : سیدعلی نوابی
بازدید :
زمان تقریبی مطالعه :

سلطان محمود و گدا
سلطان محمود و گدا

در روزگاران دور دو گدا بودند که جلوی قصر سلطان محمود غزنوی گدایی می کردند. یکی از گداها خیلی برای شاه و درباریان چاپلوسی می کرد و به همین خاطر همیشه از قصر برای او غذا می آوردند و گه گُداری هم به او پول می دادند به طوری که زندگیش می گذشت اما گدای دوم روزگارش را به سختی سپری می کرد و حتی غذای روزانه اش را هم به سختی به دست می آورد.

گدای اول همیشه به گدای دوم می گفت تو هم مثل من از سلطان و درباریان تعریف کن تا تو هم به نان و نوایی برسی اما گدای دوم می گفت خداوند روزی رسان است، سلطان محمود چه کاره است!
تا اینکه یک روز این حرف گدای دوم به گوش سلطان محمود رسید. سلطان عصبانی شد و گفت حالا که این طور است کاری می کنم که گدای اول پول دار شود و دیگر دست از گدایی بردارد تا گدای دوم بفهمد که همه اوامر سلطان محمود اجرا می شود و سلطان محمود کاره ای است!

سلطان محمود و گدا

سلطان به آشپزها دستور داد که بوقلمونِ درشتی درست کنند و درون شکم بوقلمون را پر از طلا و سکه نمایند. بوقلمون بریان درست شد و سلطان به نگهبان ها دستور داد تا آن را به گدای اول بدهند. از قضا همان روزی که سلطان محمود دستور داده بود بوقلمون را به گدای اول بدهند، درباریان برای او غذای زیادی برده بودند و او حسابی سیر شده بود. یکی از نگهبانان بوقلمون را به گدای اول داد و گفت این غذا را سلطان محمود مخصوص تو فرستاده است. اما گدای اول چون سیر بود بوقلمون را نخورد و کنار دستِ خود گذاشت. نگاهی به گدای دوم کرد که خسته و گرسنه روبرویش نشسته بود. به گدای دوم گفت من این بوقلمون را در ازای یک سکه به تو می دهم. اما گدای دوم که از صبح هیچ پولی درنیاورده بود قبول نکرد و گفت بوقلمون را نمی خواهد.

گدای اول دلش به حالِ گدای دوم سوخت و گفت اشکالی ندارد چون من غذایم را خورده ام امروز این بوقلمون را به تو می دهم تا گرسنه نمانی. گدای دوم اولین لقمه را خورد و سکه ها را دید. وسایلش را جمع کرد و از گدای اول خداحافظی کرد و رفت.

فردای آن روز سلطان که آمد دید که گدای اول هنوز نشسته و گدایی می کند. تعجب کرد و از او پرسید مگر دیروز بوقلمون را نگرفته است؟گدای اول گفت: چون دیروز سیر بودم آن را به گدای دوم دادم. سلطان عصبانی شد و دستور داد گدای اول را به فلک ببندند و او را مجبور کرد که صد بار بگوید خدا روزی رسان است، سلطان محمود چه کاره است!

 koodak@tebyan.com

 تهیه: سید علی نوایی

تنظیم: مرجان سلیمانیان

شبکه کودک و نوجوان تبیان

مشاوره
مشاوره
اگر در خصوص این موضوع سوالی داشتید، به مشاوره تبیان مراجعه نمایید .
تلفن : 81200000
پست الکترونیک : public@tebyan.com
آدرس : بلوارکشاورز ، خیابان نادری ، نبش حجت دوست ، پلاک 12

ارتباط با ما

روابط عمومی

درباره ما

نقشه سایت

تعدادبازدیدکنندگان
افراد آنلاین