وب سایت موسسه فرهنگی و اطلاع رسانی تبیان
وب سایت موسسه فرهنگی و اطلاع رسانی تبیان
سه شنبه 3 اسفند 1395 - 24 جمادي الاول 1438 - 21 فوريه 2017
ماجرای اختلاس سه هزار میلیارد تومانی، زمینه ساز نوشتن این خاطرات شد!
بازدید :
زمان تقریبی مطالعه :

اختلاس، بهانه نوشتن یک کتاب

 ماجرای اختلاس سه هزار میلیارد تومانی، زمینه ساز نوشتن این خاطرات شد!

بخش کتاب و کتابخوانی تبیان
گفتنش با تو

کتاب «گفتنش با تو» نوشته محمد هادی شمس الدینی، به خاطرات غلامرضا زارع زردینی در قالب تاریخ شفاهی می پردازد و از سوی بنیاد حفظ آثار و نشر ارزش های دفاع مقدس استان یزد به چاپ رسیده.
شمس الدینی درباره زارع زردینی در بخشی به نام «به جای مقدمه» نوشته است: «اولین بار «غلام رضا زارع زردینی» را با یک برگ خاطره توی دستش دیدم. به سفارش یکی از دوستان آنچه را که نوشته بود خواندم. خاطره ای زیبا از فداکاری و بصیرت شهدا و بچه رزمنده ها بود. آن موقع هنوز قصه اختلاس سه هزار میلیارد تومانی داغ بود. برای همین از سوز دل آن خاطره را نوشته بود. خاطره یک بسیجی نوجوان را که: «شب عملیات پوتینش را درآورد و گفت: «حیفه! مال بیت الماله. اگر برگشتم خودم می پوشمش.» اما رفت و دیگر برنگشت. چند وقت پیش هم یکی سه هزار میلیارد تومان از بیت المال را زد به جیب، او هم رفت و دیگر برنگشت.
معلوم بود که هنوز هم روحیه جوانی و مبارزاتی اش را خوب نگه داشته است، نه اینکه خودش را توی پیچ و خم این زندگی گم کرده باشد. از صحبت های آن روزش فهمیدم، ایمیل و وبلاگ دارد و توی شبکه های اجتماعی هم صفحه ای به نام خودش باز کرده است و گه گاه خاطرات و نظراتش را می نویسد اما همه اش پراکنده است. می گفت یک بار تمام خاطراتش را برای یک نفر دیگر گفته؛ اما هیچ اقدامی برای پیاده سازی و نگارش آنها نشده است.
به پیشنهاد دوست مشترکمان قرار شد همه این خاطرات یک جا جمع شود. قرار مصاحبه را گذاشتیم؛ اما یکی، دو هفته فاصله افتاد. آخر درگیر برگزاری یادواره شهدای روستاشان بود. کاری که یک تنه شانه داده است زیر بارش و هر سال برگزارش می کند.
آن روزها بارها با هم خندیدیم و گریه کردیم. خنده ها خیلی بیشتر از بغض ها بود؛ اما هربار که او بغض می کرد گفت وگو را قطع می کردم و او را توی اتاق مصاحبه تنها می گذاشتم. گاهی که به آن روزها فکر می کنم می فهمم که او و امثال او چه رنجی کشیده اند و حالا با بازگو کردن خاطراتشان چه رنج مضاعفی که نمی کشند! شاید هنوز هم بشود در حکایت شهادت حاج ابراهیم جعفرزاده و ملاقات با آن سربازی که دست هایش قطع شده بود صدای لرزان غلام رضا را شنید و یا وقتی به او گفتند: «گفتنش با تو!» احساس کرد که چقدر زجر کشیده است.
بعد از پایان مصاحبه ها نوبت من بود که از میان کلمات، صدای او را و شاید درد دل هایش را به گوش خواننده برسانم. و حالا آنچه در دستان شماست، نتیجه همان مصاحبه ها و روایت زندگی رزمنده ای است که هنوز خودش را رزمنده می داند».

کتاب «گفتنش با تو» نوشته محمد هادی شمس الدینی، به خاطرات غلامرضا زارع زردینی در قالب تاریخ شفاهی می پردازد و از سوی بنیاد حفظ آثار و نشر ارزش های دفاع مقدس استان یزد به چاپ رسیده

نویسنده، خاطرات غلامرضا زارع زردینی را در 102 عنوان دسته بندی کرده است و در خلال آن به ماجراهای مخالف زندگی او از سال های تحصیل، جوانی، مبارزه و سال های پس از جنگ تحمیلی پرداخته است.
داستان یک عکس، زندگی در شرایط سخت، اشرف شهیدان، مثل صحنه کربلا، بوی خون و باروت، موش های صحرایی شلمچه و گروهان مستقل عاشورا، برخی بخش های این کتاب را تشکیل می دهند.
در صفحه 143 کتاب در مطلبی با نام «کتاب ماهی 2» می خوانیم: «تفاوت دیگری که شلمچه با خط کوشک داشت این بود که توی خط کوشک، عراق با موتور پمپ، آب می انداخت توی منطقه؛ اما آب پشت دژ مرزی شلمچه وصل بود به رودخانه دجله و فرات. این جوری طبیعی بود که توی شلمچه ماهی بیشتری پیدا شود و به دنبال آن ماهی گیری هم رونق بیشتری بین بچه ها داشته باشد.
همیشه منتظر بودیم تا گلوله عراقی ها بخورد توی آب، آن موقع می دویدیم و ماهی هایی را که هنوز نمرده بودند از آب می گرفتیم. اگر هم گلوله عراقی ها نمی آمد، خودمان دست به کار می شدیم و نارنجک صوتی می انداختیم توی آب و ماهی هایی را که می آمدند روی آب جمع می کردیم. بعد هم به همان شیوه سابق ماهی ها را کباب می کردیم و می خوردیم. معمولاً توی جبهه وقتی که یگانی نیرو کم می آورد از یگان های دیگر کمبودش را تأمین می کرد و به نوعی نیرو قرض می گرفت. موقعی که شلمچه بودیم، یک گروهان نیروی کمکی از یکی از استان های کشور مأمور شدند به تیپ الغدیر.
دم غروب بود که فرمانده گروهان کمکی و معاونش آمدند توی خط و من هم به عنوان پیک محور، وظیفه داشتم قسمت های مختلف خط، سنگرهای اجتماعی و سنگرهای نگهبانی را نشانشان دهم و کاملاً توجیه شان کنم. وقتی که داشتند برمی گشتند که نیروهاشان را بیاورند توی خط، بچه ها تعارفشان کردند توی سنگر و کباب ماهی گذاشتند جلوی رویشان. چشم های فرمانده گروهان گرد شد و هیجان زده پرسید: «این ماهی ها رو از کجا آوردین؟» یکی از بچه ها جواب داد: «از همین پشت» و اشاره کرد به پشت خاکریز: «اینجا تا دلت بخواد ماهی هست. فقط کافیه یکی حوصله گرفتن و کباب کردنش رو داشته باشه».
با این حرف انگار هوش از سر فرمانده گروهان کمکی و معاونش رفت. معلوم نبود بیچاره ها چند ماه خوراکشان فقط نان خشک و پنیر بوده. لحظه شماری می کردند که زودتر برگردند عقب و نیروهاشان را بیاورند توی خط مستقر کنند و بروند سراغ ماهی گیری.
شب که شد نیروهای گروهان کمکی با هفت هشت تا تویوتا از راه رسیدند. به فرمانده گروهان کمک کردم نیروهاش را ببرد توی خط و مستقرشان کند توی سنگرهاشان. کار نقل و انتقال که تمام شد، دیدم فرمانده گروهان روی پایش بند نیست. آمد پیش من و خیلی آرام و ساده پرسید: «آقای زارع! این ماهی هایی که گفتی کجاست؟ از کجا گرفتین؟» لبخندی زدم و گفتم: پشت خاکریز هرچقدر که دلت بخواد ماهی هست. دریا به دریا!»

«گفتنش با تو»/ انتشارات بنیاد حفظ آثار و نشر ارزش های دفاع مقدس استان یزد/ شمارگان سه هزار نسخه/ قطع رقعی/ 352 صفحه/ قیمت: 14000 تومان


منبع: ایبنا

تلفن : 81200000
پست الکترونیک : public@tebyan.com
آدرس : بلوارکشاورز ، خیابان نادری ، نبش حجت دوست ، پلاک 12

ارتباط با ما

روابط عمومی

درباره ما

نقشه سایت

تعدادبازدیدکنندگان
افراد آنلاین