یکی بود یکی نبود. جنگلی بود سبز و خرم که پر از حیوانات ریز و درشت بود...
بازدید :
زمان تقریبی مطالعه :

سوسمار هنرمند

یکی بود یکی نبود. جنگلی بود سبز و خرم که پر از حیوانات ریز و درشت بود. بهار شده بود و حیوانات می خواستند مثل هر سال آمدن بهار را جشن بگیرند. همه خوشحال و سرحال بودند و خودشان را برای جشن آماده می کردند. شیر، سلطان جنگل، همه حیوانات را دعوت کرده بود، غیر از سوسمار.

سوسمار هنرمندسوسمار خیلی ناراحت شد. رفت و پیش فیل گِله کرد. فیل وزیر شیر بود. سوسمار گفت:« خوب حالا که دعوت نشده ام، لااقل باید بدانم چرا؟ مگر من چه کار کردم؟»
سوسمار هنرمندفیل هم رفت و از شیر توضیح خواست. شیر سرش را تکان داد و گفت: « ما هیچ کاری را بی دلیل نمی کنیم جناب فیل! سال گذشته که سوسمار دعوت شد، تمام مدت دندان هایش را روی هم فشار می داد و قرچ قرچ صدا می داد. حیوان های کوچک و حتی بزرگ تر خیلی ترسیده بودند. به علاوه ... مرتب دمش را محکم این طرف و آن طرف می کوبید.»

فیل خرطومش را تکان داد و گفت:« که اینطور ... راست می گویید جناب شیر... من هم یادم آمد.» فیل رفت و حرف های شیر را به سوسمار گفت.

 سوسمار هنرمندسوسمار با ناراحتی گفت: « بله، من دندان هایم را به هم فشار می دادم و دمم را هم این طرف و آن طرف می کوبیدم؛ ولی این که دست خودم نیست. نمی توانم این کار را نکنم؛ ولی با همه این ها خیلی دوست دارم به مهمانی بیایم.»

سوسمار هنرمندفیل به فکر فرو رفت. به سوسمار نگاه می کرد که دندان هایش را به هم می فشرد و دمش را توی آب این طرف و آن طرف می کوبید.

سوسمار هنرمند

 ناگهان فیل گفت: « همین جا باش آقا سوسماره... فکر خوبی کردم.» بعد رفت و از درخت یک نارگیل کند. آن را به سوسمار داد و گفت: «سعی کن نارگیل را روی دمت نگه داری. بعد هم آن را پرت کنی روی دماغت و دوباره همین کار را تکرار کنی.»

سوسمار هنرمندسوسمار گفت: « آخه چرا؟!»

سوسمار هنرمندفیل گفت: « تو این کار را بکن. آن وقت مهمانی آمدنت با من!»

سوسمار هنرمندآقا سوسماره شروع کرد. چند بار نارگیل توی آب افتاد. ولی کم کم توانست آن را روی دمش نگه دارد. بعد دمش را تکان داد. نارگیل چرخ خورد و او دهانش را باز کرد و آن را روی دماغش نگه داشت. این کار را چند بار تکرار کرد. نمایش جالبی شده بود.

سوسمار هنرمندفیل گفت:« عالی شد آقا سوسماره. تو حالا می توانی به مهمانی بیایی و همین کار را آنجا هم انجام دهی. حیوان ها کلی تفریح می کنند.» در همین موقع شیر هم از راه رسید. او مشغول قدم زدن در جنگل و سرکشی به حیوانات بود. فیل همه چیز را برایش تعریف کرد.

سوسمار هنرمندسوسمار دوباره مشغول بازی با نارگیل شد و شیر گفت:« جالب است! بله، او می تواند در مهمانی شرکت کند. تازه همه هم از این کار خوششان می آید.»

سوسمار هنرمندفیل گفت:« جناب شیر! بیایید امسال مهمانی را همین جا کنار رودخانه برگزار کنیم. آن وقت سوسمار دیگر مجبور نیست به خشکی بیاید و به راحتی در آب هنرنمایی می کند. امسال جشن خوبی خواهد شد.»

 بالاخره روز جشن فرارسید. در جشن آن سال هیچ حیوانی از سوسمار نترسید و پنهان نشد؛ برعکس، همه با خوشحالی نگاهش می کردند و او را تشویق می کردند. همه از سوسمار خواستند سال دیگر هم در جشن شرکت کند و کارهای جدیدی را برای جشن انجام دهد.

koodak@tebyan.com

نویسنده:مژگان شیخی

 تنظیم: سید علیرضا نوابی

 شبکه کودک و نوجوان تبیان 

مشاوره
مشاوره
در رابطه با این محتوا تجربیات خود را در پرسان به اشتراک بگذارید.