وب سایت موسسه فرهنگی و اطلاع رسانی تبیان
وب سایت موسسه فرهنگی و اطلاع رسانی تبیان
سه شنبه 3 اسفند 1395 - 24 جمادي الاول 1438 - 21 فوريه 2017
سال ها پیش در شهر کوچکی به نام بادرود در دل کویر و حوالی کاشان دختری به نام طاهره زندگی می کرد ...
بازدید :
زمان تقریبی مطالعه :

وسطی با دوستان 

 (  بر اساس یک داستان واقعی)

سال ها پیش در شهر کوچکی به نام بادرود در دل کویر و حوالی کاشان دختری به نام طاهره زندگی می کرد که تازه دوران ابتدایی را تمام کرده و منتظر بود تابستان به پایان رسد و اول ماه مهر به کلاس اول راهنمایی برود.

 

 چند روز بیشتر به بازگشایی مدارس نمانده بود و بوی پاییز، مدرسه، کیف و کفش نو در همه جا پیچیده بود.

 طاهره با مریم، زهرا و لیلا که در همسایگی آن ها و در یک کوچه زندگی می کردند، همبازی و دوست صمیمی بود.

 

 این چهار نفر با وجود سن کم شان، از صبح تا غروب با انگشتان کوچک خود قالی می بافتند و در خانه به مادرشان در خانه داری و بچه داری کمک می کردند، عصر هم توی کوچه جمع می شدند و با هم دیگر بازی می کردند.

 

در آن زمان به آن صورت، نه تلویزیون و رادیویی وجود داشت و نه این همه بازی های کامپیوتری و سی دی و کتاب های مختلف در کار بود. 

 

 مریم که منزل آن ها درست رو به روی خانه طاهره قرار داشت، دو سال بزرگ تر از بقیه به نظر می رسید.

او پرکارتر و باهوش تر از دیگران هم بود، ولی وقتی دوره ابتدایی را تمام کرد دیگر اجازه نداشت درس بخواند و به مدرسه برود. چون در آن شهر کوچک رسم بر آن بود که دخترها قالی ببافند و خانه داری را به خوبی یاد بگیرند و تنها پسرها به تحصیل ادامه بدهند.

 

به هر حال، یک روز جمعه، مریم، طاهره، لیلا و مریم را صدا زد و گفت: امروز از مادربزرگم که چند روزی است که از کاشان آمده پیش ما، یک بازی جدید یاد گرفتم و می خواهم آن را به شما در حیاط خودمان یاد بدهم. فرصت خوبی است چون پدر و مادرم رفته اند بیرون و من تنها هستم.

 

همه، خوشحال شدند. زهرا، لیلا و طاهره رفتند تا از مادر خود اجازه بگیرند تا با مریم بازی کنند. طولی نکشید که آن ها به خانه مریم برگشتند. این بچه ها قبلاً بیشتر اوقات خاله بازی، هفت سنگ و یا قایم باشک بازی می کردند.

لیلا که دختر خاله طاهره هم بود پرسید: مریم! برای این بازی چند نفر باید باشیم؟ کم یا زیاد نیستیم؟

 

مریم پاسخ داد: با همین چهار نفر هم می توان باز کرد، اما هر چه تعداد بیشتر باشد بهتر و هیجانی تر است.

بعد ادامه داد: اسم این بازی وسطی است. اول باید به دو گروه مساوی تقسیم شویم... به ناگهان مریم رو به طاهره، زهرا و لیلا کرد و پرسید: کی با من می خواهد هم گروه شود؟

 

لیلا گفت: من با طاهره هم گروه می شوم و تو هم با زهرا! همه موافقت کردند.

سپس با قید قرعه، یکی از گروه ها یعنی لیلا و طاهره در وسط محوطه قرار گرفتند و گروه دیگر زهرا و مریم بودند در دو قسمت به طرفین عرضی محوطه بازی روانه شدند.

وسطی با دوستان

بازی با پرتاب توپ به وسیله یکی از بازیکنان کناری یعنی زهرا آغاز شد.

ابتدا، زهرا توپ را به دست گرفت و سعی کرد هر دو بازیکنی را که در وسط قرار داشتند، نشانه بگیرد تا با خوردن توپ به لیلا یا طاهره یکی از آنها بسوزد و از دور خارج شود. اما توپ به آن دو برخورد نکرد و به جای آن به آن سویی که مریم قرار داشت، بر روی زمین افتاد. 

 

لیلا و طاهره سریع به سمت مریم برگشتند چون این بار مریم باید توپ را به سوی آن ها پرتاپ می کرد.

پس از چند بار پرتاپ توپ به بازیکنان وسطی، بالاخره با اصابت توپ به طاهره و سوختن او، بازی ادامه پیدا کرد.

چند لحظه ای از بیرون رفتن طاهره از وسط بازی نگذشته بود که لیلا توپی را که زهرا به سمتش نشانه رفته بود. گرفت و دوباره طاهره با بازی برگشت.

 

در این بازی اگر فردی که در وسط قرار می گرفت، می توانست توپی را که از جانب بازیکنان کناری به طرفش پرتاب می شود، بگیرد، همین برای او یک امتیاز محسوب می شد و بازیکنی که سوخته بود دوباره به گروه خود در وسط می پیوست.

 

مریم به بچه ها گفت: اگر تمامی بازیکنان وسطی در محدوده میدان باشند، هر توپ گرفته شده به عنوان یک امتیاز ذخیره ضد اخراجی محسوب می شود و اخراجی و اخراج ها را به تاخیر می اندازد و گرفتن توپ پس از برخورد با زمین باعث سوختن بازیکن می شود.

 

 طاهره، زهرا، مریم و لیلا ساعت ها این بازی را ادامه دادند، آن قدر که هوا کم کم تاریک شد اما آن ها هنوز نمی خواستند به خانه های خود برگردند تا اینکه پدر و مادر مریم به خانه برگشتند.

 

مادر مریم پرسید: ما نبودیم چکار کردید؟ حتما حسابی مشغول بازی بودید نه؟ سر بازی که دعوا نمی کردید؟

لیلا، زهرا و طاهره به مادر مریم گفتند: نه خاله دعوا نکردیم! مریم به ما یک بازی جدید یاد داد، خیلی هم خوب و جالب بود.

مادر مریم پرسید چه بازی کردید؟ مریم جواب داد: بازی وسطی! همان بازی که مادربزرگ به من یاد داده بود.

 

بچه ها یکی یکی از مریم و مادرش خداحافظی کردند و چون آسمان هم کاملا تاریک شده بود، به منزل خود برگشتند.

بیشتر از هر روز دیگر خوشحال و سرحال به نظر می رسیدند و دوست داشتند هر چه زودتر فرصتی فراهم شود تا بار دیگر دور هم جمع شوند و همان بازی را با هم انجام دهند.

 

 ای کاش بعد از گذشت این همه سال به جای این همه بازی های بی جان کامپیوتری و مصنوعی بچه ها آن بازی های سالم و پرتحرک محلی را از پدران و مادران خود بیاموزند و انجام دهند. 

 

وسطی با دوستان

 

منبع: ماهنامه تیزهوشان

 تنظیم: فهیمه امرالله 

 

مشاوره
مشاوره
اگر در خصوص این موضوع سوالی داشتید، به مشاوره تبیان مراجعه نمایید .
تلفن : 81200000
پست الکترونیک : public@tebyan.com
آدرس : بلوارکشاورز ، خیابان نادری ، نبش حجت دوست ، پلاک 12

ارتباط با ما

روابط عمومی

درباره ما

نقشه سایت

تعدادبازدیدکنندگان
افراد آنلاین