سه شنبه 3 اسفند 1395 - 24 جمادي الاول 1438 - 21 فوريه 2017
روزى حضرت موسى(ع) در میان بنى اسرائیل مشغول صحبت بود كه یكى از آنان پرسید: «در روى زمین چه كسى از همه دانا تر است؟» موسى(ع) گفت: «من كسى را دانا تر از خودم نمى شناسم.»
عکس نویسنده
عکس نویسنده
نویسنده : فرزانه زنبقی
بازدید :
زمان تقریبی مطالعه :
قرآن کریم

١٣) جزء پانزدهم قرآن کریم، آیات ١ الى ٧٤  سوره‌ی کهف

 چه كسى دانا‏تر است

 روزى حضرت موسى(ع) در میان بنى‏اسرائیل مشغول صحبت بود كه یكى از آنان پرسید: «در روى زمین چه كسى از همه دانا‏تر است؟» موسى(ع) گفت: «من كسى را دانا‏تر از خودم نمى‏شناسم.» در این هنگام خداوند به او وحى فرمود كه در مجمع‏البحرین كسى هست كه از تو دانا‏تر است. موسى(ع) از خداوند تقاضا كرد كه اجازه دهد به دیدار آن مرد دانا برود، تا از او علم بیاموزد. خداوند به او فرمود به مجمع‏البحرین برود. به محلى مى‏رسد كه آن ماهى كه براى خوراكش برداشته زنده مى‏شود و به سوى دریا مى‏رود، در آن‏جا گم شده‌ی خود را پیدا مى‏كند.


    موسى(ع) با یكى از شاگردان جوانش، كه براى خدمت به او، همراهش بود، به راه افتادند. او تصمیم گرفته بود به جستجوى آن مرد دانا برود و او را پیدا كند و حاضر بود هر سختى و مشكلى را تحمل كند و هر راه طولانى را طى كند. داستان در قرآن چنین آغاز مى‏شود:

 و هنگامى كه موسى به خدمتكارش گفت: تا به محل تلاقى دو دریا نرسم، دست برنمى‏دارم، هر چند روزگارى طولانى بگذرانم.

    آیه‌ی 60


 ماهى زنده شد

 پس از مدتى طولانى كه راه رفتند، احساس خستگى كردند. كنار صخره‏اى به استراحت پرداختند. در این هنگام، آن ماهى‏ را  كه براى خوردن برداشته بودند، زنده شد و خود را به دریا رساند و شناكنان دور شد. جوانِ همراه حضرت موسى(ع) دید كه ماهى زنده شد و به دریا رفت، اما صبر كرد تا بعد از استراحتِ حضرت موسى(ع) ماجرا را به او بگوید؛ اما فراموش كرد و پس از مدت كوتاهى به راه خود ادامه دادند. بار دیگر موسى(ع) خسته و گرسنه شد. به خدمتكارش گفت: «غذایمان را بیاور بخوریم كه خسته و گرسنه‏ایم.» ناگهان جوان به یادش آمد كه غذایشان به دریا رفته است؛ گفت: «كنار آن صخره كه بودیم، ماهى زنده شد و به دریا رفت و این شیطان بود كه مرا دچار فراموشى كرد و موضوع را به تو نگفتم.» موسى(ع) گفت: «این همان چیزى است كه ما به دنبالش بودیم، باید برگردیم.» و از همان راهى كه آمده بودند، برگشتند. داستان در قرآن چنین ادامه مى‏یابد:

 پس هنگامى كه محل تلاقى آن دو رسیدند، ماهى‏شان را فراموش كردند و ماهى در دریا، راه خود را در پیش گرفت. سپس هنگامى كه گذشتند، به خدمتكارش گفت: غذایمان را بیاور كه از این سفرمان خستگى بسیار دیدیم. گفت: دیدى؟ وقتى به آن صخره پناه بردیم، من ماهى را فراموش كردم و جز شیطان، آن را از یاد من نبرد كه یادش كنم و به طور عجیبى راهش را در دریا پیش گرفت. گفت: این همان است كه ما جستجو مى‏كردیم. سپس با جستجوى رد پایشان برگشتند.

    آیات 61 الى 64

 سوال نكن

 وقتى به كنار صخره رسیدند، مرد دانا را یافتند. موسى(ع) ماجراى خود را تعریف كرد و با ادب و احترام فراوان از او اجازه خواست كه همراهش باشد و از علم و دانش او بهره‏مند شود. مرد دانا به او گفت: «تو نمى‏توانى با من همراه باشى چون كارهایى از من مى‏بینى كه تحملش برایت سخت است، زیرا علت آن كارها را نمى‏دانى.» موسى(ع) گفت: «اگر خدا بخواهد، خواهى دید كه من، هم صبر مى‏كنم و هم از تو اطاعت مى‏كنم و در هیچ كارى نافرمانى نخواهم كرد.» مرد دانا به او گفت: «یك شرط دارد و آن این است كه درباره‌ی هیچ چیز، سوال نكنى تا وقتى كه خودم برایت توضیح دهم.» موسى(ع) قبول كرد و همراه معلم خود به راه افتاد. ادامه‌ی داستان در قرآن چنین است:

 پس بنده‏اى از بندگان ما را یافتند كه از سوى خود به او رحمتى داده بودیم و از نزد خود به او دانشى آموخته بودیم. موسى به او گفت: آیا از تو پیروى كنم كه از آن‏چه آموخته شده‏اى به من یاد دهى كه رشد یابم؟ گفت: تو هرگز نمى‏توانى همراه من صبر كنى! و چگونه بر چیزى كه به آن علم ندارى صبر كنى؟ گفت: اگر خدا بخواهد مرا صبور خواهى یافت و در هیچ امرى از تو نافرمانى نمى‏كنم. گفت: اگر از من پیروى مى‏كنى، پس از چیزى سوال نكن تا وقتى كه از آن با تو سخن آغاز كنم.

    آیات 65 الى 70

 چرا كشتى را سوراخ كرد

 حضرت موسى(ع) و مرد دانا  رفتند و سوار یك كشتى شدند. آن مرد كشتى را سوراخ كرد. موسى(ع) با تعجب و ناراحتى گفت: «چرا كشتى را سوراخ كردى؟ آیا مى‏خواهى مردم را غرق كنى؟ كار خیلى بدى كردى!» معلم دانا به او نگاهى كرد و گفت: «نگفتم تو نمى‏توانى با من صبر كنى؟» موسى(ع) از اعتراض خود پشیمان شد و فوراً عذرخواهى كرد و گفت: «فراموش كردم، مرا ببخش و اجازه بده باز هم همراه تو باشم. دیگر سوال نخواهم كرد.» داستان در قرآن چنین ادامه دارد:

 پس رفتند تا وقتى كه سوار كشتى شدند. آن را سوراخ كرد. گفت: آیا آن را سوراخ كردى تا مردمش را غرق كنى! واقعاً كار ناپسندى كردى! گفت: آیا نگفتم كه تو هرگز نمى‏توانى همراه من صبر كنى؟ گفت: براى آن‏چه فراموش كرده‏ام مرا بازخواست نكن و در كارم بر من سخت نگیر.

    آیات 71 الى 73

 چرا او را كشتى؟

 مرد دانا موسى(ع) را بخشید و اجازه داد باز هم همراهش برود. از كشتى خارج شدند و رفتند. در راه، نوجوانى را دیدند. معلمِ موسى(ع) نوجوان را كشت! موسى(ع) حیرت‏زده به او نگاه مى‏كرد. پرسید: «چرا انسان بی گناهى را كشتى؟ واقعاً كار بدى كردى!» داستان در قرآن چنین است:

 پس رفتند تا نوجوانى را دیدند. پس او را كشت. گفت: آیا شخص بی گناهى را بدون این كه كسى را كشته باشد، كشتى؟ واقعاً كار زشتى كردى!

    آیه‌ی 74

 

 

فرزانه زنبقی
نشر لک لک


منبع: آشنایی با قرآن کریم برای نوجوانان
جزء پانزدهم قرآن کریم، آیات ١ الى ٧٤ سوره‌ی کهف

مطالب مرتبط:

سوره ی کهف آیات ٤٥ الی ٥٩

سوره ی کهف آیات ٢٨ الی ٤٤

سوره ی کهف آیات ١٧ الی ٢٧


 

مشاوره
مشاوره
اگر در خصوص این موضوع سوالی داشتید، به مشاوره تبیان مراجعه نمایید .
تلفن : 81200000
پست الکترونیک : public@tebyan.com
آدرس : بلوارکشاورز ، خیابان نادری ، نبش حجت دوست ، پلاک 12

ارتباط با ما

روابط عمومی

درباره ما

نقشه سایت

تعدادبازدیدکنندگان
افراد آنلاین