سه شنبه 3 اسفند 1395 - 24 جمادي الاول 1438 - 21 فوريه 2017
یوسف(ع) فرصت را براى راهنمایى و ارشاد مناسب دانست. بنابراین، گفت: «قبل از این كه غذایتان را بیاورند من شما را از تعبیر خوابتان آگاه مى كنم.
عکس نویسنده
عکس نویسنده
نویسنده : فرزانه زنبقی
بازدید :
زمان تقریبی مطالعه :
قرآن کریم

١٥) جزء دوازدهم قرآن کریم،آیات ٣٧ الی ٥٢ سوره ی یوسف

سال‏ها در زندان

 یوسف(ع) فرصت را براى راهنمایى و ارشاد مناسب دانست. بنابراین، گفت: «قبل از این كه غذایتان را بیاورند من شما را از تعبیر خوابتان آگاه مى‏كنم. این علم و دانش را پروردگارم به من آموخته است، زیرا من آیین مردمى را كه به خداى یگانه ایمان ندارند ترك كردم و از آیین خداپرستى كه آیین پدرانم، ابراهیم و اسحاق و یعقوب، است پیروى مى‏كنم.»

    چون در آن زمان مردم به خدایان گوناگون مانند خداى علم، خداى باران، خداى قدرت، خداى آسمان، خداى زمین و خداى عشق و غیره اعتقاد داشتند، حضرت یوسف(ع) به زندانیان گفت: «آیا خدایان پراكنده بهترند یا خداوند یكتا؟ این خدایانى كه شما مى‏پرستید چیزى نیستند جز اسم‏هایى كه خودتان و پدرانتان، بر آن‏ها نهاده‏اید و هیچ دلیلى براى این كارتان ندارید.» پس از این كه آنان را به یگانه‏پرستى دعوت كرد، گفت: «یكى از شما دو نفر آزاد مى‏شود و براى ارباب خود شراب مى‏ریزد و نفر دیگر به دار آویخته مى‏شود و آن‏قدر بالاى دار مى‏ماند كه پرندگان آسمان، سر او نوك مى‏زنند و از سرش مى‏خورند.» نفر دوم، وقتى تعبیر خوابش را شنید با نگرانى و ناراحتى گفت: «من شوخى كردم و چنین خوابى ندیدم.» او گمان مى‏كرد اگر بگوید دروغ گفته تعبیر خوابش تغییر مى‏كند. اما حضرت یوسف(ع) گفت: «تعبیر خواب‏هایى كه از من خواستید، قطعى و حتمى است.» سپس به آن زندانى كه مى‏دانست آزاد مى‏شود سفارش كرد كه به عزیز مصر یادآورى كند كه او هنوز در زندان است. اما آن زندانى، پس از آزادى، یوسف(ع) را فراموش كرد و او چند سال در زندان ماند. داستان را در قرآن چنین مى‏خوانیم:

 گفت: غذایى برایتان نمى‏آید كه آن را بخورید، مگر آن كه پیش از آمدن آن، من از تعبیرش به شما خبر دهم. این از چیزهایى است كه پروردگارم به من آموخته است. به راستى من آیین مردمى را كه به خدا ایمان ندارند و به آخرت كافرند ترك كردم و آیین پدرانم، ابراهیم و اسحاق و یعقوب را پیروى نمودم. سزاوار نیست كه ما چیزى را شریك خدا قرار دهیم. این بخشش خدا بر ما و بر مردم است؛ ولیكن بیش‏تر مردم سپاسگزارى نمى‏كنند. اى دو رفیق زندانى من! آیا خدایان پراكنده بهترند یا خداى یگانه كه بر همه پیروز است؟ شما، به جاى او، جز نام‏هایى را كه خودتان و پدرانتان نامیده‏اید نمى‏پرستید؛ خدا دلیلى بر آن‏ها نازل نكرده است. حكم فقط از آنِ خداست. دستور داده كه جز او را نپرستید. این دین استوار است، ولى بیش‏تر مردم نمى‏دانند. اى دو رفیق زندانى من! یكى از شما به ارباب خود شراب مى‏نوشاند و اما دیگرى به دار آویخته مى‏شود و پرندگان از سرش مى‏خورند. در مورد آن‏چه از من نظر خواستید حكم شد. و به آن كسى كه مى‏پنداشت نجات یابد گفت: مرا نزد ارباب خود به‏یادآور، و شیطان یادآورى به اربابش را از یاد او برد. پس چند سال در زندان ماند.

    آیات 37 الى 42


 مرا به زندان بفرستید

 پس از چند سال، شبى فرمانروا خواب دید كه هفت گاو لاغر، هفت گاو چاق را مى‏خورند و هفت خوشه‌ی سبز و خوشه‏هایى خشكیده دید. از خواب بیدار شد و فوراً از خوابگزاران خواست كه خوابش را تعبیر كنند. اما خوابگزاران نتوانستند خوابش را تعبیر كنند و گفتند: «این از خواب‏هاى پریشان است و ما تعبیرش را نمى‏دانیم.» در این هنگام، ساقىِ فرمانروا  به یاد یوسف(ع) افتاد و گفت: «مرا به زندان بفرستید تا تعبیر خوابتان را بپرسم. زیرا در آن‏جا مرد راستگو و درستكارى زندانى است كه هر خوابى را به درستى تعبیر مى‏كند.»

    خداوند مهربان در قرآن مى‏فرماید:

 و فرمانروا گفت: در خواب هفت گاو چاق دیدم كه هفت گاو لاغر آن‏ها را مى‏خورند و هفت خوشه‌ی سبز و خوشه‏هاى خشكیده‌ی دیگر! اى بزرگان اگر خواب تعبیر مى‏كنید، درباره‌ی خوابم به من نظر دهید. گفتند: خواب‏هاى آشفته است و ما تعبیر خواب‏هاى آشفته را نمى‏دانیم، و آن كس از آن دو كه نجات یافت و پس از مدتى به خاطر آورد، گفت: من از تعبیرش به شما خبر مى‏دهم. پس مرا بفرستید.

    آیات 43 الى 45


 هفت سال قحطى

 مرد ساقى با اجازه‌ی فرمانروا به زندان رفت و از یوسف(ع) تعبیر خواب او  را پرسید و یوسف(ع) خواب را چنین تعبیر كرد: هفت سال در كشور بارندگى فراوان و نعمت زیاد مى‏شود. باید در این هفت سال با جدیت زراعت كنید و محصول فراوان به دست آورید و محصولات اضافه بر خوراكِ مردم را در خوشه‏ها نگهدارى و انبار كنید. بعد از این هفت سال، هفت سال خشك و سخت در پیش دارید كه باید از ذخیره‏ها استفاده كنید؛ اما نباید تمام موجودى را مصرف كنید، بلكه باید مقدارى براى كشت سال هشتم نگهدارید. زیرا سال هشتم سال پربركتى خواهد بود كه مى‏توانید در آن محصولات فراوانى برداشت كنید و مردم مى‏توانند عصاره‌ی گیاهان را بگیرند. او با علم الهى كه داشت فهمید گاوهاى چاق نشانه‌ی سال‏هاى پرنعمت، و گاوهاى لاغر، نشانه‌ی سال‏هاى قحطى هستند. و از خوشه‏هاى خشكیده دانست كه محصولات باید در خوشه نگهدارى شوند كه زود فاسد نشوند و از تعداد گاوهاى لاغر فهمید كه سال هشتم دیگر از قحطى خبرى نیست و سال پر بركتى است و مردم باید به فكر بذر كشت آن سال باشند. گفت‏وگوى ساقى شاه با حضرت یوسف(ع) را در قرآن چنین مى‏خوانیم:


 یوسف! اى مرد راستگو! درباره‌ی هفت گاو چاق كه هفت گاو لاغر آن‏ها را مى‏خورند و هفت خوشه‌ی سبز و خوشه‏هاى خشكیده‌ی دیگر، به ما نظر بده كه به سوى مردم برگردم كه آنان بدانند. گفت: هفت سال پشت سر هم كشت مى‏كنید. پس هر چه درو كردید، جز اندكى را كه مى‏خورید، در خوشه‏اش بگذارید. آن‏گاه، پس از آن، هفت سال سخت مى‏آید كه آن‏چه برایشان از پیش اندوخته‏اید، جز اندكى را كه ذخیره مى‏كنید همه را مى‏خورند. آن‏گاه پس از آن سالى مى‏آید كه در آن به مردم باران مى‏رسد و در آن عصاره مى‏گیرند.

    آیات 46 الى 49


 آزادش كنید

فرمانروا كه از این همه علم و دقت در تعبیر یك خواب حیرت كرده بود و خبر سال‏هاى قحطى او را سخت به وحشت انداخته بود، فرمان داد یوسف(ع) را آزاد كنند و نزد او ببرند تا با او گفت‏وگو كند و بیش‏تر بداند.

    اما یوسف(ع) نمى‏خواست با بخشش فرمانروا  از زندان آزاد شود، بلكه مى‏خواست ثابت كند كه بیگناه بوده است و بى‏دلیل سال‏ها در زندان به سر برده و با سربلندى و به حق، از زندان آزاد شود. به همین جهت در كمال ادب و بدون دستپاچگى به فرستاده‌ی شاه گفت: «برگرد و از فرمانروا بپرس كه ماجراى زنانى كه دست‏هاى خود را بریدند چه بوده است؟ زیرا آنان از نقشه‌ی آن زنان آگاه نبودند، ولى پروردگارم از نقشه و مكر آنان با خبر است.» ماجرا در قرآن چنین آمده است:

 و فرمانروا گفت: او را نزد من آورید. پس هنگامى كه فرستاده، نزد او آمد، گفت: نزد اربابت برگرد و از او بپرس كه موضوع آن زنانى كه دست‏هایشان را بریدند چه بود؟ به راستى كه پروردگارم به نیرنگ آنان آگاه است.

    آیه 50


 حقیقت آشكار شد

 فرستاده‌ی فرمانروا  به كاخ برگشت و ماجرا را مطرح كرد.  فرمانروا  فوراً دستور داد زلیخا و آن زنان را حاضر كنند. سپس از آنان پرسید: «ماجرا چه بود؟ شما در آن میهمانى با یوسف چه كار داشتید و چه خطا و گناهى از او سر زد كه به زندان افتاد؟» زنان گفتند: «ما هیچ بدى و گناهى از او ندیدیم. او بسیار پاك بود و توجهى به ما نداشت.» زلیخا دیگر نتوانست ساكت بماند، و گفت: «دیگر حقیقت آشكار شده است. من گناهكار بودم و خیانت كردم و او راستگوست و هیچ خطایى نكرده است.» گفت‏وگوى فرمانروا  با زنان در قرآن چنین آمده است:

 گفت: وقتى یوسف را به خود خواندید، چه منظورى داشتید؟ زنان گفتند: پاك است خدا، ما هیچ‏گونه بدى از او ندیدیم. همسر عزیز گفت: اكنون حقیقت آشكار شد. من او را به سوى خود خواندم و به یقین او از راستگویان است.

    آیه‌ی 51


 خیانت نكردم

 حضرت یوسف(ع) به این دلیل از زندان بیرون نیامد و فرستاده‌ی فرمانروا  را برگرداند كه مى‏خواست بى‏گناهى‏اش ثابت شود و فرمانروا مطمئن شود كه او خیانتكار نیست، و امین و درستكار است. در قرآن چنین مى‏خوانیم:

 این براى آن بود كه بداند من در پنهان به او خیانت نكردم و این كه خدا، نیرنگ خیانتكاران را هدایت نمى‏كند.

    آیه‌ی 52

 

 

فرزانه زنبقی
نشر لک لک


منبع: آشنایی با قرآن کریم برای نوجوانان
جزء دوازدهم قرآن کریم، سوره ی یوسف

مطالب مرتبط:

سوره ی یوسف آیات ٢٣ الی ٣٦

سوره ی یوسف آیات ١٥ الی ٢٢

سوره ی یوسف آیات ١ الی ١٤


مشاوره
مشاوره
اگر در خصوص این موضوع سوالی داشتید، به مشاوره تبیان مراجعه نمایید .
تلفن : 81200000
پست الکترونیک : public@tebyan.com
آدرس : بلوارکشاورز ، خیابان نادری ، نبش حجت دوست ، پلاک 12

ارتباط با ما

روابط عمومی

درباره ما

نقشه سایت

تعدادبازدیدکنندگان
افراد آنلاین