مهربانی
مهربانی پیامبر
هنگامی که پیامبر در شهر مکه زندگی می کردند، همسایه ی خیلی بدی داشتند. هر روز که پیامبر از جلوی خانه ی او عبور می کرد، همسایه از پنجره ی اتاقش مقداری آشغال به سر مبارک رسول خدا می ریخت، پیامبر هم چیزی به او نمی گفت.
یک روز که پیامبر از خانه اش بیرون آمد، خبری از همسایه نشد. روز بعد هم باز خبری از همسایه نشد. روز سوم پیامبر فهمید که او مریض است. فوراً، یک هدیه برای او خرید و به عیادت رفت!
همسایه باتعجب گفت: من آن قدر به شما بدی کردم، حالا شما به عیادت من آمده اید. پیامبر خندید و جواب داد: بله، چون از تو خبری نداشتم، به دیدنت آمدم تا حالت را بپرسم.
آن مرد، از رسول خدا معذرت خواهی کرد و به انسان خوبی مبدل شد و جزو پیروان حضرت محمد(ص) شد.
منبع: آموزش مفاهیم دینی به خردسالان، کتاب راهنمای آموزش قصه