وب سایت موسسه فرهنگی و اطلاع رسانی تبیان
وب سایت موسسه فرهنگی و اطلاع رسانی تبیان
سه شنبه 3 اسفند 1395 - 24 جمادي الاول 1438 - 21 فوريه 2017
برای اینکه عاشقانه زندگی کنید ، لازم نیست شاخ غول را بشکنید شاید این کتاب روش خوبی باشد.....
عکس نویسنده
عکس نویسنده
نویسنده : ندا داودی
بازدید :
زمان تقریبی مطالعه :

چند مگابایت خوشبختی در چند ورق


برای اینکه عاشقانه زندگی کنید ، لازم نیست شاخ غول را بشکنید شاید این کتاب روش خوبی باشد.....

کتاب یک ورق زندگی

گاهی اوقات در شلوغی کارهای روزمره ،تنها چیزی که فرصتی برای انجام آن نمی ماند ،خواندن کتاب است.مخصوصا با آمدن گوشی های هوشمند و اینترنت همراه و سایت ها و وبلاگ هایی که مطالب جذابی برای خواندن دارند اما مطالعه ی یک کتاب به طور کامل و هدفمند چیزی است که می تواند تاثیر بسیار مثبتی بر زندگی ما داشته باشد. بسیاری از همسران و بخصوص زوج های جوان نیازمند این هستند که قواعد زندگی را بیاموزند و بهترین راه این آموختن مطالعه ی کتاب های مفید و ارزشمند است.بهانه ی کمبود وقت ،زمانی که کتابی با قطر کم و مضمون جامع و مانع در دست باشد ، برطرف خواهد شد. یک کتاب سبک که می توانید در کیف تان بگذارید و حتی در تاکسی هم مطالعه کنید.

ما این بار به شما کتاب« یک ورق زندگی» را معرفی می کنیم که نویسنده ی آن خانم مینا راثی مسعودی است .

این کتاب 136 صفحه دارد و اندازه ی آن از کتاب های معمول کوچک تر است. قلم نویسنده به صورت روایی و داستانی است.به طوری که بسیار کاربردی نوشته شده و می تواند کمک زیادی به شما بکندواین کتاب شمال 132 بخش بوده که هر بخش تقریبا یک صفحه است که در آن موضوع به طور مختصر اما قابل فهم بیان شده است.

 

نویسنده ی کتاب در جایی نوشته:

تمام داستان ها برگرفته از تجربه ها و یا شنیده های نویسنده هستند .هیچ داستانی بی پایه نیست و همه آن ها در اطراف ما در جریان هستند. امیدواریم مطالعه ی این کتاب در کمترین زمان ممکن ، بیشترین کمک را به شما و زندگی تان داشته باشد.

کمی مهربان تر نسبت به یکدیگر بودن ،تنها چیزی است که همه ی ما به آن نیازمندیم.

در زیر دو ورق کوچک از کتاب یک ورق زندگی را می توانید مطالعه کنید:

 

به خاطر او

به خاطر او زود بیدار می شوم. به خاطر او- بدون اشتها- صبحانه می خورم که صبح زود تنها ننشیند. به خاطر او غذاهایی که دوست ندارم درست می کنم چون او دوست دارد. کمتر به خانه خواهرم می رویم که با دیدن زندگی آن ها احساس سرشکستگی نکند. پدر و مادرش را دعوت می کنم که بتواند آنها را ببیند. کمتر میهمان دعوت می کنم که هزینه ی اضافی به گردنش نیفتد. لباس ها را در دست می شویم که بیش تر عمر کنند. به درس بچه ها می رسم و همه کارهایشان را به عهده گرفته ام که او با خستگی مجبور به این کار نشود...

از لای در نگاهش می کردم. فکر می کرد رفته ام. چیزی جا گذاشته بودم. حالا که برگشتم بردارم می بینم گوشی به دست، گوشه ی تخت نشسته و اشک می ریزد و در مورد من با کسی درد دل می کند.

دلم گرفت چقدر برای من حرف داشت.

ولی این موقع صبح اسرار زندگیمان را به چه کسی در میان می گذارد؟!

طاقتم تمام شد. در را باز کردم. مرا که دید جا خورد. گوشی را گرفتم. سیم تلفن وصل نبود و سکوت کامل بود.

اشک هایش بیش تر شد. گفت فکر می کنی احمقم که حرف هایم را به کسی بزنم؟ این حرف ها را تو باید بشنوی...!

کنارش نشستم و سعی کردم بر سکوت مردانه ام غلبه کنم.

به عشق تو... صبح زود، در سرما و گرما؛ نان می خرم که نان تازه بخوری. به عشق تو از شغل مورد علاقه ام صرف نظر کردم که درآمد بیش تری داشته باشم. به عشق تو جلوی رئیس سرخم می کنم و حقارت را می پذیرم. به عشق تو به دوستانم «نه» می گویم. به عشق تو گرسنه می مانم و حتی برای یک کیک، پول نمی دهم. به عشق تو قبض تلفن را بی چون و چرا می دهم که تو خوش باشی. به عشق تو کمتر به خانه برادرم می روم که جاری گری مشکل ساز نشود. به عشق تو بعد از یک هفته کار، جمعه به جای استراحت با تو قدم می زنم که تو از کسالت یک هفته خارج شوی. به عشق تو... به ساعت نگاه کردم و خندیدم.

- ... امروز دیر سر کار می روم و زیر رگبار سوالات رئیس عاشقانه می میرم.

لبخند می زد و اشک می ریخت و مشتاقانه نگاهم می کرد. معلوم بود که باز باید ادامه بدهم... آهی کشیدم و گفتم: «تو بخندی می خندم، تو گریه کنی گریه می کنم، تو بمیری می میرم...»

 

 

همه دنیای من

33 سال پیش تو را شناختم و حلقه محبتت بر انگشتم نشست.

بازی های دنیا، پست و بالای آن مرا ذره ذره در تو آمیخت.

خم ابرویم مرا نمی آزارد، اما خم ابرویت مرا می شکند.

دل غمینم، مُهر بر لبانم زده که تو آزار نبینی. اما آه پرسخنت، دلم را می سوزاند.

و امروز به یاد روزی که پدر اجازه مرا به تو داد و دستم را به دست تو داد و وجودم را در وجودت گره زد، سفره عقدی می اندازم و قرآن را زینت آن می کنم و نبات و عسل را هر چند به شیرینی وجود تو نیستند به آن می افزایم و تو را در کنار خود می بینم. در آینه ای که اکنون نماد بخت زیبای من است و تویی که اکنون حجم وجودت، حجم دنیای من است.

اگر آن روز می گفتی که دنیای توام باور نمی کردم چرا که عشقت آزمون ندیده بود. هر روز که از عمر پیوندمان می گذرد تجربه جدیدی است بر اثبات صداقت و درستی عشقمان که امروز دنیای من، آرزوی من و وجود من همه در یک لبخند توست.

به فرزندانم سوگند که گرد من و تو را گرفته اند، یک لحظه نبودنت یعنی عدم من.

 

برای خرید کتاب از فروشگاه اینترنتی تبیان اینجا کلیک کنید.

 

ندا داودی

بخش خانواده ایرانی تبیان


مطالب مرتبط:

نقشه ی گنج ،جایزه ی ویژه

دیکشنری برای شناخت جنس مخالف

در گوشی در مورد بلوغ

تلفن : 81200000
پست الکترونیک : public@tebyan.com
آدرس : بلوارکشاورز ، خیابان نادری ، نبش حجت دوست ، پلاک 12

ارتباط با ما

روابط عمومی

درباره ما

نقشه سایت

تعدادبازدیدکنندگان
افراد آنلاین