سه شنبه 3 اسفند 1395 - 24 جمادي الاول 1438 - 21 فوريه 2017
بار سوم که تصادف کرد، دیگر از دوچرخه و موتور گذشته و صاحب یک ماشین شده بود. البته ماشینش ماشین نبود، وگرنه آن اتفاق نمی‌افتاد.
بازدید :
زمان تقریبی مطالعه :

لطفاً نمیر آقای میرمیریان (2)
آقای میرمیریان

بار سوم که تصادف کرد، دیگر از دوچرخه و موتور گذشته و صاحب یک ماشین شده بود. البته ماشینش ماشین نبود، وگرنه آن اتفاق نمی‌افتاد. بنده به‌عنوان یک نویسنده و متخصص رادیولوژی معتقدم ماشین هم ماشین‌های قدیم (بر وزن جوان هم جوان‌های قدیم). چرا که اگر تیرآهن هم رویشان می‌افتاد آخ نمی‌گفتند. ولی خب، باید قبول کرد که اتوبان‌ها هم، دیگر اتوبان نیستند. یعنی استاندارد نیستند وگرنه چرا باید ماشینی با سرعت نور در جهت مقابل حرکت کند و بعد با ماشین دیگری از عقب برخورد کند و ماشین سوم هم برای این که به جلویی نزند از مسیر منحرف شود و برود بالای جدول و گاردریل و بعدش باغچه‌ی وسط را طی کند و در هوا سه‌تا معلق بزند و صاف بیفتد روی سقف ماشین میرمیریان گردن شکسته؟ البته آن موقع هنوز گردنش نشکسته بود. آن موقع تازه ازدواج کرده بود و رفته بود کادوی عروس خانم را از کمپانی تحویل بگیرد و با تمام مهر تقدیم کند به عشق ابدی‌اش.

از آن‌جایی که انسان اگر نمیرد خودش را با هر شرایطی وفق می‌دهد، استخوان‌های شکسته‌ی آقای میرمیریان جوش خورد و چند‌ماه بعد سرپا شد. یک‌سال بعد، از هرچه وسیله‌ی نقلیه شخصی‌که در دنیا بود، متنفر شده بود و نمی‌خواست تا پایان عمر سند هیچ ماشین و موتور و دوچرخه‌ای به نامش بخورد. یک‌روز رفته بود سوپری محل تا برای خانه «ماست‌و‌بادمجان» بخرد. که البته سوپری ماست‌و‌بادمجان نداشت و او داشت با همسرش تلفنی مشورت می‌کرد که اجازه دارد «ماست‌ولبو» بخرد، یا نه؟ او این‌جور مشورت‌ها را دوست دارد.

خودش یک‌بار به بنده گفت همیشه سرنماز دعا می‌کند که کاش اختلاف سلیقه‌ی آدم‌ها بر سر مسایل پیش‌پا افتاده باشد نه مسایلی که برای حل شدن نیاز به وسایل پاک‌کننده از صفحه‌ی گیتی داشته باشد. البته عیال با ماست‌و‌لبو، میانه‌ی خوبی نداشت و در حال مقاومت بود که احمدآقا سوپری داد زد: «اومد... اومد... اومد...» و هنوز اومد سومی بر زبانش نچرخیده بود که میرمیریان هم به عیال گفت اومد و عیال هنوز کاملاً نگفته بود خب، دوتا بگیر که از گوشی صدای وحشتناکی برخاست. برای یک زن باردار دیدن صحنه‌های تصادف دردناک است. دیدن صحنه‌ی سروته کردن ماشین حمل لبنیات و فرو رفتن تو مغازه‌ی به آن بزرگی و خوشگلی و...

باز هم بگویم؟ این یکی را داشته باشید.

آقای میرمیریان تصمیم گرفت تا آخر عمرش نرود سوپرمارکت. او در برابر هرگونه دنده‌عقبی، واکنش منفی نشان می‌داد و گوش‌هایش شروع می‌کرد به سوت کشیدن. به خیال او فرشته‌ی مرگ در ماشین‌های یخچال‌دار و سوپرمارکت‌ها آشیانه دارد.

بعد، یک‌روز توی آرایشگاه نشسته بود تا نوبتش بشود، که برای پنجمین‌بار فرشته را دید. یعنی ندید. این فرشته بود که خودش را نشان داد. به‌ محض این‌که روی صندلی ‌نشست، دستی به شقیقه‌های جوگندمی‌اش کشید و به محمودآرایشگر گفت:«به نظرت با ماشین، نمره‌ی پنج بزنم یا شیش؟»

محمود آرایشگر فرصت پیدا نکرد بگوید پنج یا شش چون یک ماشین 206 که سرعت‌ عملش از آن‌ها بیشتر بود از راه رسید و در و دیوار و شیشه و آینه را یکی کرد. به نظر میرمیریان خانم‌ها بهترین راننده‌های دنیا هستند. حالا گیرم گاهی دنده‌یک را با دنده‌عقب اشتباه بگیرند و به‌جای این که پا روی گاز بگذارند و عقب بروند، پا روی گاز می‌گذارند و جلو می‌روند. آدمی‌زاد است دیگر. این‌جور راننده‌ها با رعایت نکردن اصول رانندگی باعث عدم رعایت بهداشت مو و زیبایی می‌شوند.

دیگر واقعاً خسته شده بود. دکترها هم خسته شده بودند. لابد شما هم خسته شده‌اید. چه فایده دارد که پنج مورد دیگر را بگویم. چه فایده که از برخورد بین میرمیریان و اتوبوس شرکت واحد در کوچه‌ی بن بست دو متری بگویم یا افتادن تیرآهن نمره‌ی 18 از بالای جرثقیل بر سرش. یا لیز خوردن و کله‌پا شدنش توی ایستگاه مترو و گیرکردن پایش زیر چرخ قطار، یا... گفتید خسته شدید؟ خستگی هم دارد. این بابا یک‌بار مثل آدمی‌زاد تصادف نکرده. یک‌بار که خودش مقصر باشد یا یک مقصر واقعی مقصر باشد.

به‌نظرم وضیعتش به‌عنوان یکی از پدیده‌های نادر جهان قابل بررسی است. یک چیزی تو مایه‌های مثلث برمودا و سرزمین عجایب. می‌ترسم اگر برود بالای کوه دماوند و مثل عقابی آشیانه بسازد. هواپیماهایی که به سمت شمال پرواز می‌کنند کنترلشان را از دست بدهند و جذب مغناطیس وجودش بشوند. الآن هم یکهویی دلم لرزید. نکند باز دوباره! ای بابا! دارند مرا پیج می‌کنند. خانم ترابی با صدای لوسش پشت هم می‌گوید: «دکتر چاووشی به بخش اورژانس. دکتر چاووشی به بخش اورژانس.» نمی‌گذارند داستانمان را بنویسیم.

 

 

بخش کودک و نوجوان تبیان


منبع: دوچرخه (فرهاد حسن زاده)

مطالب مرتبط:

بوی تلخ شب‌بوها و یاس‌ها (2)

بوی تلخ شب‌بوها و یاس‌ها

درختی که نا امید نشد (2)

درختی که ناامید نشد 1

مشاوره
مشاوره
اگر در خصوص این موضوع سوالی داشتید، به مشاوره تبیان مراجعه نمایید .
تلفن : 81200000
پست الکترونیک : public@tebyan.com
آدرس : بلوارکشاورز ، خیابان نادری ، نبش حجت دوست ، پلاک 12

ارتباط با ما

روابط عمومی

درباره ما

نقشه سایت

تعدادبازدیدکنندگان
افراد آنلاین