سه شنبه 3 اسفند 1395 - 24 جمادي الاول 1438 - 21 فوريه 2017
وقتی نزدیك ماشینها رسیدیم، ایستادیم. علی نفس نفس میزد و من هم به شدت ترسیده بودم. آنجه دیگر خبری از مردم نبود.
بازدید :
زمان تقریبی مطالعه :

سرباز آشنا (3)
سرباز

وقتی نزدیك ماشینها رسیدیم، ایستادیم. علی نفس نفس میزد و من هم به شدت ترسیده بودم. آنجه دیگر خبری از مردم نبود. هیچكس در آنجا نبود. فقط از دور، صدای همهمه ی مردم شنیده می شد و غرش تیرها كه از ساختمان می آمد. من فشنگها را به علی دادم. ناگهان صدای قد مهای سربازی، كه با سرعت به طرف ما میدوید، حرفش را برید. سرباز، ساكی در دست داشت و نگران، به این طرف و آن طرف نگاه میكرد.

 علی با ترس گفت: برویم پشت ماشینها! اگر این سرباز ما را ببیند، كارمان تمام است هر دو به طرف یكی از ماشینهای ارتشی دویدیم و پشت آن پنهان شدیم. سرباز، وقتی نزدیك ماشینها رسید، تفنگش را بر زمین گذاشت و با عجله مشغول در آوردن لباسهایش شد. من، در حالی كه قلبم به شدت میتپید، به علی نگاه كردم. علی رنگش پریده بود. ما از پشت، سرباز را میدیدیم. او یك بار به طرف راست و یك بار به طرف چپ نگاه میكرد، و هر بار هم تفنگش را بر میداشت؛ اما وقتی می دید خبری نیست؛ دوباره آن را زمین می گذاشت.

 وقتی چهر ه ی سرباز را كه به ما نگاه میكرد، دیدم، به یاد آن روز افتادم كه با علی برای خرید نان و پنیر برای آن سرباز حركت كردیم. بله، او خودش بود؛ همان سربازی كه آن روز دیده بودیم. او هم انگار ما را شناخته بود؛ چون با دیدن ما چهر ه اش كه اول خشمگین شده بود، خندان شد و در حالی كه به تندی از روی زمین بلند میشد، گفت: ترسیدم! شما بچه های خیلی  زرنگی هستید، همه جا هم پیدایتان میشود. شما چطوری به اینجا آمدید؟

علی هم با دیدن سرباز و شنیدن حر فهایش،خوشحال شد و گفت:  میبخشید سركار! ما فكر كردیم شما آدمكش هستید سرباز، با شنیدن این حرف، خنده اش گرفت و گفت:  نه داداش كوچولو! من میخواستم فرار كنم و فوراً پیراهن شخصی خود را از زمین برداشت و پوشید. بعد هم پوتین هایش را عوض كرد. دیگر مثل یك مرد عادی شده بود. تفنگش را برداشت و به ما گفت:  بچه ها، زود بیایید برویم. من و علی، خوشحال به طرف او رفتیم و به سمت پادگان به راه افتادیم. سرباز، كه از قیافه اش معلوم بود از چیزی نگران است، در حالی كه به این سمت و آن سمت نگاه میكرد، گفت: بچه ها، من فقط ده روز از خدمتم باقی مانده بود، و همین ده روز مرا مجبور كرد كه بمانم؛ وَاِلا زودتر از این فرار میكردم.

نزدیك ساختمان كه رسیدیم، مردم داشتند به داخل هجوم میبردند. مردی كه ازداخل پنجره ی شكسته، سلا ح ها را بیرون میداد، كمی مكث كرد و بعد فریاد زد: برادرها، كی با  تیربار ژ3 كار كرده؟ كمك لازم است. سرباز، با شنیدن این حرف، ایستاد. بعد، در حالی كه  لبخند می زد، رو به آن مرد كرد و گفت: برادر! كجا؟ كجا؟ كمك میخواهند مردم، با شنیدن این حرف، همه به طرف ما برگشتند « همین پشت پادگان » سرباز كه صدایش كمی گرفته بود و لبخند شیرینی بر لب داشت، دستش را برای خداحافظی به طرف ما دراز كرد و گفت :انگار من باید بروم؛ به من احتیاج است! ».

اما شما، زودتر از پادگان بیرون بروید علی، در حالی كه با او دست میداد، فشنگها را نشان داد و گفت ما میرویم؛ اما این فشنگها را چكار كنیم سرباز یكی از آنها را گرفت، كمی آن را نگاه كرد، در حالی كه میخندید، گفت: به درد ما میخورد. اینها  فشنگ تیربار هستند صدای همان مردی كه سلا ح ها را میداد، دوباره بلندشد  «. برادر! كجایی؟ مردم كمك میخواهند »  سرباز، فشنگها را از علی گرفت و لبخند زنان رو به من كرد. من هم در حالی كه دست او را میفشردم، گفتم: خدا نگهدارت او هم دست مرا فشرد و لبخندزنان گفت: شمابروید! خداحافظ و با سرعت به طرف مردم رفت.

با رفتن او، ما هم به طرف در پادگان حركت كردیم. آنجا شلوغ بود. ما، به هر زحمتی بود، از آنجا بیرون زدیم. انگار صدای غرش تیرها دیگر برایمان عادی شده بود. دوتایی به طرف خانه مان حركت كردیم. من میترسیدم پدرم نگران من باشد. نزدیك مسجد كه رسیدیم، شنیدیم كه بلندگوی مسجد سرودی را پخش میكرد؛ یك سرود آشنا را: خمینی ای امام! خمینی ای امام!

 

بخش کودک و نوجوان تبیان


منبع : ماهنامه ی شاهد نوجوان

مطالب مرتبط:

یک قمقمه پر از خجالت1

یک قمقمه پر از خجالت2

داستانی از مثنوی(قسمت سوم)

داستانی از مثنوی(قسمت دوم)

مشاوره
مشاوره
اگر در خصوص این موضوع سوالی داشتید، به مشاوره تبیان مراجعه نمایید .