سه شنبه 3 اسفند 1395 - 24 جمادي الاول 1438 - 21 فوريه 2017
در بخش نهم داستان سفر، مرغان دریافتند که تنها به وسیله عشق می توانند این مسیر سخت و طاقت فرسا را بپیمایند.
عکس نویسنده
عکس نویسنده
بازدید :
زمان تقریبی مطالعه :

رفت عقل و رفت صبر و رفت یار

(منطق الطیر/بخش دهم)


در بخش نهم داستان سفر، مرغان دریافتند که تنها به وسیله عشق می توانند این مسیر سخت و طاقت فرسا را بپیمایند.

رفت عقل و رفت صبر و رفت یار

هدهد پس از اینکه به آنها می گوید که تنها راه عشق است داستان شورانگیز و عاشقانه شیخ صنعان را برای مرغان تعریف می کند.

شیخ صنعان پیر عهد خویش بود                           در کمال از هر چه گویم بیش بود

شیخ بود او در حرم پنجاه سال                             با مریدی چهارصد صاحب کمال

هر مریدی کان او بود ای عجب                           می نیاسود از ریاضت روز و شب

هم عمل هم علم با هم یار داشت                           هم عیان هم کشف هم اسرار داشت

قرب پنجه حج به جا آورده بود                            عمره عمری بود تا می کرده بود

خود صلوه و صوم بی حد داشت او                        هیچ سنّت را فرو نگذاشت او

این حکایت یکی از قدیمی ترین و زیبا ترین حکایات ادب فارسی و بلند ترین حکایت منطق الطیر عطار است. مأخذ آن را حکایتی کوتاه در کتاب "تحفه الملوک" غزالی می دانند. آنچه که عطار بر این حکایت کوتاه افزوده است، توصیف های شاعرانه درباره دختر ترسا، سوزو گداز سیخ، گفتگوی شیخ با مریدان و... است.

خلاصه داستان به این شکل است که پیری زاهد که دارای کشف وکرامات بسیار است، با چهارصد مرید در کعبه اعتکاف گزیده است. چند شب پیاپی در خواب می بیند گه در سرزمین روم مقیم شده است و بتی را سجده می کند. این خواب باعث اضطراب و سفر او به روم می شود. در روم با دیدن دختری ترسا یک دل نه صد عاشق می شود. زهد، ایمان، عبادت و کعبه را از یاد برده و شبانه روز در کوی آن دختر به ناله و زاری می پردازد. تلاش مریدان برای برگشتن او از این راه نتیجه نمی دهد. دختر ترسا از عشق شیخ با خبرمی شود و برای اینکه صداقت عشق شیخ را بسنجد 4 شرط برای او می گذارد: 1. سجده بر بت   2. سوزاندن قرآن   3. نوشیدن خمر   4. دست شستن از ایمان.

سجده کن پیش بت و قرآن بسوز                                 خمر نوش و دیده از ایمان بدوز

شیخ نوشیدن خمر و کیش یار را اختیار می کند و او را به دیر مغان می برند، شیخ زنار می بندد و کعبه و دین داری را از یاد می برد.به قدرت عشق اقرار و وصل از معشوق می خواهد اما دختر کابین می خواهد و چون شیخ سیم و زری ندارد، می پذیرد که یک سال برای دختر خوکبانی کند.

گفت کابین را کنون ای نا تمام                                        خوک وانی کن مرا سالی مدام

تاچو سالی بگذرد، هر دو به هم،                                    عمر بگذاریم در شادی و غم

شیخ از فرمان جانان سر نتافت                                      کان که سر تافت او ز جانان سر نیافت

رفت پیر کعبه و شیخ کبار                                           خوک وانی کرد سالی اختیار

در نهاد هر کسی صد خوک هست                                  خوک باید سوخت یا زنار بست

تو چنان ظن می بری ای هیچ کس                                  کاین خطر آن پیر را افتاد و بس

در درون هر کسی هست این خطر                                  سر برون آرد چو آید در سفر

تو ز خوک خویش اگر آگه نه ای                                    سخت معذوری که مردِ ره نه ای

این داستان شورانگیز، گرفتاری شیخی را نشان می دهد که تمام عمر عبادت کرده و جز خدا به هیچ نپرداخته است اما عبادات او چاشنی عشق را کم دارد پس بنا بر تقدیر الهی بر دختری ترسا عاشق می شود و همه چیز خود را در میبازد و از مهمترین چیزهایی که در 50 سال عبادت جمع کرده می گذرد. ...

مریدان که شیخ خود را در این حال می بینند عزم بازگشت دارند، از شیخ اجازه می گیرند و شیخ آنها را راهی می کند. یکی از مریدان خاص شیخ که در این سفر همراه آنها نبوده پس از شنیدن داستان عشق شیخ دیگر مریدان را سرزنش می کند که چرا شیخ خود را تنها گذاشته اند.

با مریدان گفت ای تر دامنان                                  در وفاداری نه مردان نه زنان

گر شما بودید یارِ شیخ خویش                                 یاریِ او از چه نگرفتید پیش

شرمتان باد! آخر این یاری بود؟                              حق گزاری و وفاداری بود؟

چون نهاد آن شیخ بر زنار دست                              جمله را زنار می بایست بست 

هرکه یار خویش را یاور شود                                یار باید بود اگر کافر شود

وقت ناکامی توان دانست کار                                 خود بود در کامرانی صد هزار

عشق را بنیاد بر بدنامب است                                 هر ک از این سر سرکشد از خامی است

مریدان برای رهایی شیخ چهل شبانه روز معتکف می شوند تا آنکه پس از آن دعای آنها مستجاب شده و مرید پاکباز حضرت محمد (ص) را در خواب می بیند که مژده رهایی شیخ را می دهد. مریدان خوشحال به نزد شیخ رفته و شیخ خود را بی قرار در حالی که زنار از کمر باز کرده و کلاه گبران از سر انداخته مشاهده می کنند. شیخ غسل کرده و با یاران راه کعبه در پیش می گیرد.

از سویی دختر ترسا در خواب می بیند که آفتابی به او می گوید در پی شیخت روانه شو و مذهب او پیش گیر. دختر ناله کنان ونعره زنان در پی شیخ روانه شده، به دین اسلام در می آید اما چون توان این عشق را ندارد از شیخ عفو می طلبد و چشم از دنیا فرو می بندد.

 قطره ای بود در این بحر مجاز                                سـوی دریای حقیقت رفت باز

جمله چون بادی ز عالم می رویم                             رفت او و ما همه هم می رویم

زین چنین افتد بسی در راه عشق                              این کسی داند که هست آگاه عشق

این داستان شورانگیز، گرفتاری شیخی را نشان می دهد که تمام عمر عبادت کرده و جز خدا به هیچ نپرداخته است اما عبادات او چاشنی عشق را کم دارد پس بنا بر تقدیر الهی بر دختری ترسا عاشق می شود و همه چیز خود را در میبازد و از مهمترین چیزهایی که در 50 سال عبادت جمع کرده می گذرد.در داستان شیخ صنعان می توان از ابتدا تا انتها پیوند عشق و بلا را به عیان مشاهده کرد. عشق مجازی شیخ صنعان به دختر ترسا و محنتی که شیخ در این راه می کشد، تصویری محسوس و قابل درک از عشق حقیقی میان سالک مخلص راه طریقت و حق و حاکی از بلاهای آن است که باید سرانجام به تهذیب و تزکیه نفس از راه شکستن غروری بینجامد که بر زهد و تعبد خشک و رعونت حاصل از آن دارد.

در این داستان شیخ عاشق و گرفتار بلایای عشق می شود و از ایمان می گذرد و به کفر روی می آورد. اما دوباره به ایمان خویش باز می گردد اما این ایمان با ایمان قبل از عاشق شدن تفاوت بسیار دارد چرا که عاشق شدن شیخ باعث شد حجابی که از دیرباز ما بین او و خداوند قرار داشت، برداشته شود و ایمان او جانی تازه بگیرد.  این حجاب که حجاب خوش نامی است، دشوارترین و آخرین حجابی است که جز از طریق عشق و کفر و بدنامی حاصل از آن که منجر به ملامت خلق می شود، از میان بر نمی خیزد.

می توان گفت که در این داستان کانون توجه عطار و مقصود اصلی او، شرح تفاوت عظیم تصوف زاهدانه و تصوف عاشقانه است که عبور از یکی و رسیدن به دیگری جز از طریق عشق که به کفر و ملامت می انجامد، ممکن نیست.

چون شنودند این سخن مرغان همه        آن زمان گفتـنـد ترک جـان همه

برد سیــمرغ از دل ایـشـان قـرار           عشق در جانان یکی شد صد هزار

عزم ره کردند عزمی بس درست           ره سپردن را باستادند چست

مرغان داستان شورانگیز شیخ صنعان را می‌شنوند و عشق سیمرغ در دل آنها موج می‌زند و عزم راه می‌کنند، بوسیله قرعه هدهد را رهبر خود می‌کنند و تاج سروری و رهبری بر فرق او می‌نهند تا آن‌ها را برای رسیدن به درگاه سیمرغ راهنمایی کنند و به راه می‌افتند، راهی خاموش، خالی شرّ و خیر و نه کمی و نه کاستی در وجود ندارد.

ادامه دارد...

 

آسیه بیاتانی

بخش ادبیات تبیان


منابع:

منطق الطیر عطار، تصحیح شفیعی کدکنی

دیدار با سیمرغ، تقی پورنامداریان