سه شنبه 3 اسفند 1395 - 24 جمادي الاول 1438 - 21 فوريه 2017
مجردی است و هزار جور خاطره و مشکل. کاری نمی شود کرد. الکی نیست که می گویند کار را باید به کاردان سپرد.
عکس نویسنده
عکس نویسنده
بازدید :
زمان تقریبی مطالعه :

داستانهای حجره(٨)

داستانهای حجره(8)
مجردی است و هزار جور خاطره و مشکل. کاری نمی شود کرد. الکی نیست که می گویند کار را باید به کاردان سپرد.

قسمت های قبل: اول ، دوم ، سوم ، چهارم ، پنجم ، ششم ، هفتم

 

اکنون قسمت هشتم:

من که مبهوت مانده بودم نمی دانستم باید بروم یا از باب وجوب حفظ نفس هم که شده همین جا بمانم تا ببینم چه می شود.

محمد به سرعت به سمت درب حجره دوید و وارد سالن خوابگاه شد. من هم حس کنجکاوی ام اجازه نداد بیشتر معطل شوم و به همراه او خود را به داخل سالن رساندم. طلبه های دیگر هم آمده بودند بیرون. خوب که دقت کردم دیدم همه جلوی آشپزخانه اجتماع کردند اما آثاری از اضطراب در چهره شان نمایان نبود. بر عکس چیزی را به هم نشان می دادند و می خندیدند.

 

خودم را رساندم به آشپزخانه. صحنه جالب و نادری بود. البته نظیر داشت، اما هر چند وقت یکبار اتفاق می افتاد.

لاشه های کنسرو لوبیا روی زمین و محتوای کنسرو روی سقف چشمک می زد. روی گاز هم یک جسم سیاه رنگ و نخراشیده وجود داشت که با دقت بیشتر فهمیدم بیچاره قبلا کتری بوده و برای جوش آوردن آب از آن استفاده می کردند. سید جواد اکرمی یکی از طلاب حجره 9 که دست بر قضا مسئولیت پخت غذا را به عهده داشت این کنسرو را برای گرم کردن گزاشته بود توی کتری روی گاز و یادش هم رفته بود بیاید سر و گوشی آب دهد. آب کتری تمام شده بود و همه محتویات کنسرو لوبیا روی در و دیوار آشپزخانه نشست کرده بود.

 

مجردی است و هزار جور خاطره و مشکل. کاری نمی شود کرد. الکی نیست که می گویند کار را باید به کاردان سپرد. وقتی مجبور باشی هم زن باشی هم مرد، خب معلوم است دیگر آشپز که دو تا شود چه بلایی بر سر زندگی آدم می آید.

برخی از دوستان آستین بالا زدند و خیلی سریع دستی به سر و روی آشپزخانه کشیدند. جالب اینجا بود که هیچکدام هم حجره ای سید جواد نبودند. توی دلم گفتم: خدا از همسایگی کمتان نکند. واقعا هم برادری کردید هم مادری و هم پدری...

یک دفعه یاد روایت زیبایی از پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم افتادم که روی دیوار یکی از طبقات و در پاگرد پله ها نصب شده بود:

درباره حقوق همسایه فرمودند: اگر از تو كمك خواست كمكش كنى، اگر از تو قرض خواست به او قرض دهى، اگر نیازمند شد نیازش را برطرف سازى، اگر مصیبتى دید او را دلدارى دهى، اگر خیرى به او رسید به وى تبریك گویى، اگر بیمار شد به عیادتش روى، وقتى مرد در تشییع جنازه اش شركت كنى، خانه ات را بلندتر از خانه او نسازى تا جلوى جریان هوا را بر او بگیرى مگر آن كه خودش اجازه دهد... .[1]

 

با خودم گفتم اینجور جاها باید معنای بعضی روایات را دید و آن را با همه وجود لمس کرد. شریعتی، محمدی، علوی، جوادی و رحمانی با یک شور و عشقی آشپزخانه را تمییز می کردند که انگار آشپزخانه یکی از حرم های مطهر است و اینها هم خدام افتخاری. هی به خودم می گفتم: خدا از این همسایه ها نصیب ما هم بکند.

داشتم به همه این جریانات فکر می کردم که صدای محمد من را به خود آورد. برگشتم دیدم سرش را از حجره بیرون آورده و صدایم می کند. تازه یادم افتاد مهمان داشتیم. به سرعت خودم را به حجره رساندم. خوشبختانه دیدم عباس آمده و مجلس مهمانی را مثل همیشه گرم کرده است.

 

حاج محمود کم صحبت بود. در عین صفای باطنی و لبخند ملیحی که داشت زیاد صحبت نمی کرد. به ساعت نگاه کردم تا اذان ظهر چیزی نمانده بود.

یک دفعه یادم افتاد که باید برای ظهر ناهار درست می کردم. محمد هم عادت نداشت خیلی تذکر بدهد و حرص و جوش بخورد. خیلی ناراحت شدم که چرا برای ناهار امروز کاری نکردم. با یک براورد کلی از عباس که مسئول خرید بود خواهش کردم چند قلم جزئی خرید کند تا با یک ناهار ساده و طلبگی، حاج محمود را مهمان کنیم.

عباس تا لیست خرید را دید با همان چهره طنزی که داشت به صورت من نگاه کرد. هر چه فکر کردم چه داستان خنده آوری توی لیست خرید من بود که عباس را دگرگون کرد چیزی نفهمیدم.

 

عباس لیست خرید را گذاشت توی جیبش و گفت: خوب حالا پول اینها را از کجا بیاوریم؟ بسم الله از خودت شروع می کنم. خلاصه دوری زد و از من و محمد حسابی اخاذی کرد. بعدش هم لیست خرید را گذاشت توی جیب بالایی پیراهن من و گفت: داداش من همشو حفظ کردم خودم میرم خرید.

درب حجره را باز کرد ولی دوباره برگشت و دستش را روی شانه ام گذاشت و گفت: راستش آدمی یک چیز دارد به نام وجدان که بعضی وقتها بدجوری درد می گیرد. اگر می بینی الان حالم خوب نیست به خاطر همین است که وجدان درد دارم. بیا و کمکم کن تا خوب شود.

من هم که این فیلمهای عباس برایم عادی شده بود کمی لبخند زدم و گفتم: حالا اگر رفتی خرید.... باور کن عجله دارم ها دیر میشه.

 

عباس گفت: شاید رفتم و دیگر بر نگشتم. آدم است دیگر. تصادفی حادثه ای چیزی.... خواستم بگم حلالم کن. من در این مدت تو و محمد را خیلی اذیت کردم... فوری حرفش را قطع کردم و گفتم: عباس جون باور کن دیر شده، برو خرید عجله دارم داداش من...

عباس دوباره رفت که برود. اما باز نزدیک در حجره که رسید برگشت و گفت: خواستم بگم حاج محمود امروز ناهار مهمونمون کرده. رفته بودی انفجار انتهاری آشپزخونه رو ببینی خودش با اصرار بهم پول داد و گفت امروز همتون ناهار مهمون من هستید. گفتم بگم که خدای نکرده مدیونتون نباشم. چون آدم اگه شهید بشه همه گناهاش بخشیده میشه بجز این پولایی که از این و اون دوشیده.

 

یک دفعه خیلی سبک شدم. توی دلم گفتم عجب آدمی است این حاج محمود. چون حس پدری عجیبی نسبت به او داشتم خیلی بند تعارفات نشدم و گفتم وقتی ببینمش حسابی از او تشکر می کنم. البته حاج محمود بند این حرفها نبود. من هم خندیدم و به عباس گفتم: کوه به کوه نمیرسه ولی آدم به آدم میرسه...

حالا دیگر با خیال راحت رفتم تا برای نماز آماده شوم. از حجره آمدم بیرون و به راه افتادم سمت وضوخانه. همینطور که در سالن طبقه می رفتم چشمم افتاد به آشپزخانه که حالا دیگر از تمیزی برق می زد. رفتم داخل آشپزخانه. مشت کریم، خادم زحمتکش مدرسه را دیدم که ایستاده و مات و مبهوت در و دیوار را نگاه می کند.

تا مرا دید فوری پرسید: اینجا چقدر تمیز شده؟ من هم گفتم بله. امروز یکی از بچه ها به خاطر حواسپرتی یه کمی اینجا را بهم ریخته بود که دوستان همه کمک کردند که زحمت شما کم بشه. مشت رحیم هم بلافاصله سه بار و از ته دل گفت: خدا خیرشون بده. خدا خیرشون بده. خدا خیرشون بده

 

مشت رحیم خیلی اهل تمیزی و نظافت بود. سن سالش زیاد بود اما انصافا نظافت مدرسه را بخوبی اداره می کرد.

بعد از ادای فریضه نماز برگشتم حجره. عباس آمده بود. محمد هم به سفارش پدرش برای تهیه ناهار رفته بود.  اما حاج محمود هنوز در نماز خانه مشغول تعقیبات بود. من هم همینطور انتظار می کشیدم که او را ببینم و بابت نهار امروز حسابی تشکر کنم.

 

گفتم: عباس آقا حالا که درآمدت رفته بالا بیا سریع بساط ناهار رو پهن کنیم که محمد اومد، سفره آماده باشه و خدای نکرده یه وقت برا یه لحظه هم که شده مدیون شکمت نشی!!!

عباس هم که منتظر فرصت بود تا پول ها را برگرداند سریع و بلافاصله دست کرد توی جیب کناری شلوارش و پول ها را در آورد و با همون شیرین کاری همیشگی محکم فرو کرد تو جیب پیراهن من و گفت: ببین داداش، اصلا مال بد بیخ خِر صاحبش. نه پولت رو خواستیم نه کمک کردن برای ناهار رو. راستی حواست باشه راند خواری نکنی ها. سهم محمد هم تو همینایی هست که گذاشتم تو جیبت. بعد هم با دستش زد به شانه راستم و با کلی متانت گفت: آفرین پسر گلم.

بلافاصله هم مشغول چیدن و آماده کردن سفره ناهار شد. من هم داشتم سهم محمد را جدا می کردم که خودش رسید. آمدم به محمد بگویم: عباس توبه کرده که دیدم ...

ادامه دارد...


پی نوشت:

[1]مسکن الفواد. ص 114.

تهیه و تولید: محمد حسین امین-گروه حوزه علمیه تبیان

تلفن : 81200000
پست الکترونیک : public@tebyan.com
آدرس : بلوارکشاورز ، خیابان نادری ، نبش حجت دوست ، پلاک 12

ارتباط با ما

روابط عمومی

درباره ما

نقشه سایت

تعدادبازدیدکنندگان
افراد آنلاین