سه شنبه 3 اسفند 1395 - 24 جمادي الاول 1438 - 21 فوريه 2017
امر از دو حال بیرون نبود:یا باید با دست شکسته و یاران دست بسته حمله آغاز کنم و یا در برابر آن تاریکی سر فرود آرم،آن چنان تاریکی که پیران را ناتوان و فرسوده و جوانان را پیرو خمیده کند،یعنی چنان شب تیره و تاری که مرد با ایمان را رنج و آزار دهد و او برای ن
بازدید :
زمان تقریبی مطالعه :

پای این درد دل تا به حال نشسته ای؟!

امام علی

از نظر آشکار ساختن حال تأثر و دلگیری مولای  متقیان علی علیه السلام از حوادث زمانه و نظر بجلالت مقام و عظمت مقال گوینده بترجمهء پارسی این خطبه از خطب نهج البلاغه پرداختم. این خطبه آه دل مظلومیست که در لوح ضمیر تابناک او انعکاس یافته و دفاع بزرگوارانهء صاحب  حقی است که از حق خود گذشته است و جا دارد که بعنوان تبرک و تیمن درج شود.

آری، بخدا سوگند جامعهء خلافت بقامت آن کسی که پوشیده است راست نمی آید و او خود بخوبی میداند که مناسبت خلافت با من،مناسبت محور آسیا با دائره سنگ آسیاست، چه اگر قطب و محوری نباشد،سنگ آسیا گردش نکند.آبهای زلال معرفت و خداشناسی  از چشمه های علم و دانش من سرازیر میشود و هیچ بلندپروازی باوج همت من نمی رسد.با وجود این از پوشیدن آن جامه چشم پوشیدم و از آن رو گردان شدم، زیرا امر از دو حال  بیرون نبود:یا باید با دست شکسته و یاران دست بسته حمله آغاز کنم و یا در برابر آن تاریکی سر فرود آرم، آن چنان تاریکی که پیران را ناتوان و فرسوده و جوانان را پیرو خمیده کند،یعنی  چنان شب تیره و تاری که مرد با ایمان را رنج و آزار دهد و او برای نجات خود آنقدر بکوشد تا جان دهد و برحمت ایزدی پیوندد!!پس چاره در آن دیدم که بردباری پیشه کنم و شکیبائی را بر هردو امر برتری دهم.از آن رو بردباری پیشه خود ساختم ولی مانند کسی  که در چشمش خاری می خلد و در گلویش استخوانی گیر کرده است.با چشم خویش می دیدم که  ارث مرا بیغما برده اند و حق مرا غضب کرده اند!

غاصب اول، از میان رفت و زمام امر را بدست دیگری داد و دلو پر آب را بسوی او برد و این بس شگفت آور است کسی که خود در زمان حیات از سنگینی بار شکایت داشت و هموار خواهان خالی کردن شانه از زیر آن بار بود پیمان برقراری آن بار را پس از مرگش  بدوش دیگری استوار ساخت و پستانهای شیرده را میان خود قسمت کرده و هریک آنرا دوشید پس بار مسئولیت بدوش کسی استوار شد که درشتی و ناهمواری و لغزش بسیار داشت و عذر- خواهیش بی شمار بود و زمام داریش بکسی میماند که بر اشتری سرکش سوار است که اگر مهار آنرا بکشد بینی شتر را پاره کند و اگر رها سازد به پرتگاه فنا افتد.

بخدا سوگند که مردم دچار خبط و خطا و خودسری و چموشی شدند.من در این مدت  با همهء دشواریها و ناسزائیها و ناروائیها شکیبائی پیشه کردم تا آنکه دومی هم راه خود را پیمود و امر خلافت و مسئولیت را بجماعتی سپرد که گمان کرد منهم یکی از آنان هستم!! خدایا فریاد از این جماعت و شورای آنان!!چه کسی میتوانست،در اینکه من نخستین مرد این میدان و یکه تاز این راه هستم،شک کند؟کار من بجائی رسید که در ردیف دیگران باشم  و در عرض آنان قرار گیرم!ناچار با پرواز آنان بپرواز آمدم و با فرود آمدن آنان فرود افتادم  و با این همه مسالمت،مردی که با من کینه دیرین داشت 1از دادن رأی بمن خودداری کرد و دیگری 2بکسی که با او خویشاوند بود بپیوست و شد آنچه شد و پیش آمد آنچه  نباید بیاید!!

سوگند بکسی که دانه را از زیر خاک شکافت و نسیم روح پرور را پدید آورد اگر ازدحام و در خواست مردم نبود، و اگر بر پا ساختن حجت حق بوجود یاران حق نبود، واگر نه این بود که خداوند رهبران دین را از همراهی ستمکاران و شکم پرستان منع نفرموده بود،من مهارشتر را رها می ساختیم و با همان پیمانهء نخست او را سیراب می ساختیم. آنگاه می فهمیدید که دنیا در نظر من ارزش ندارد و از آب بینی بز کم ارج تر است...

کار به آنجا رسید که سومی از میان برخاست در حالیکه دو پهلویش از پرخوری باد کرده و همواره میان آخور و سرگین سرگرم تن آسائی بود. فرزندان پدرش نیز بحمایت او برخاستند و مال خود را مانند اشترانی که گیاه بهاری خورند می خوردند و می بلعیدند تا آنکه بافته اش  پنبه شد و رفتارش بزندگیش خاتمه داد و شکم پرستی او را از پای درآورد.

من هنوز بخود نیامده بودم که مردم،گروه گروه،بسوی من روی آوردند و مانند یال گفتار بجانب من هجوم بردند.کار ازدحام جمعیت بجائی رسید که دو فرزند من،حسن و حسین، پایمال گشتند و دو سوی جامهء من پاره شد.گرداگرد من چون گوسفندان فراهم آمدند و با من پیمان بستند و چون زمام امر را بدست گرفتم، جمعی پیمان شکستند و گروهی دیگر چون  تیر که از کمان بیرون رود از میدان عهد و میثاق گریختند و عده ای ستم پیشه ساختند و دشمنی  ناسازگاری آغاز کردند.گویا آنان سخن خداووند را نشنیدند که فرمود:تلک الدار الاخرة یجعلها للذین لا یریدون علوا فی الارض و لا فساد و العاقبه للمتقین، آری، شنیدند...آری، بخدا سوگند،شنیدند و بخوبی فهمیدند. ولی زروزیور دنیا گوش و چشمان را کروکور و زیبایی آنها دیده شان را خیره ساخت.

سوگند بکسی که دانه را از زیر خاک شکافت و نسیم روح پرور را پدید آورد اگر ازدحام و در خواست مردم نبود،و اگر بر پا ساختن حجت حق بوجود یاران حق نبود،واگر نه این  بود که خداوند رهبران دین را از همراهی ستمکاران و شکم پرستان منع نفرموده بود،من مهارشتر را رها می ساختیم و با همان پیمانهء نخست او را سیراب می ساختیم.آنگاه می فهمیدید که دنیا در نظر من ارزش ندارد و از آب بینی بز کم ارج تر است...

چون خطبهء حضرت باینجا رسید،اعرابی نامه ای تقدیم کرد.حضرت به مطالعه آن  پرداخت و خاموش شد.

ابن عباس عرض کرد: یا علی، دنبالهء خطبه را ادامه دهید. حضرت فرمود:شقشقة هدرت...مقصود آنکه سینه بجوش آمد و خروشی برداشت و بعد آرام شد و دیگر آن«حال» باقی نیست... حضرت آن را بهیجان شتری تشبیه کرد که گوشت سرخی از دهان خود بیرون  می آورد که آنرا شقشقه گویند و بهمین سبب این خطبه را بخطبهء شقشقیه موسوم کرده اند و عبارت«شقشقهء هدرت»ضرب المثل شده است.

 

پی نوشت:

(1)-مقصود سعد بن وقاص است

(2)منظور عبد الرحمن عوف است

بخش نهج البلاغه تبیان


مطالب مرتبط:

ماجرای شتر در نهج البلاغه!

صبر و حلم على علیه السلام

یک شبهه در حکومت ائمه (علیهم السلام)

 

مشاوره
مشاوره
اگر در خصوص این موضوع سوالی داشتید، به مشاوره تبیان مراجعه نمایید .
تلفن : 81200000
پست الکترونیک : public@tebyan.com
آدرس : بلوارکشاورز ، خیابان نادری ، نبش حجت دوست ، پلاک 12

ارتباط با ما

روابط عمومی

درباره ما

نقشه سایت

تعدادبازدیدکنندگان
افراد آنلاین