سه شنبه 3 اسفند 1395 - 24 جمادي الاول 1438 - 21 فوريه 2017
مادر مینا از اتاق بیرون رفت و آن دو نفر را با هم تنها گذاشت. مینا با لحنی محکم گفت: «بفرمایید می شنوم».
عکس نویسنده
عکس نویسنده
بازدید :
زمان تقریبی مطالعه :

چگونه بسیجی شدم (2)

دختربسیجی

مادر مینا از اتاق بیرون رفت و آن دو نفر را با هم تنها گذاشت. مینا با لحنی محکم گفت: «بفرمایید می شنوم».

زهره گفت: «من سال پیش وضعیتم مثل وضع امروز شما بود... »

مینا گفت: «مثلا ما چجوریم...»

زهره گفت: «خواهش می کنم اجازه بده حرفم رو تموم کنم. بعد ادامه داد و گفت دو سال پیش پدرم که خیلی برام عزیز بود و من وابستگی زیادی به او داشتم فوت شد».

مینا با شنیدن این حرف سرش را پایین انداخت و گفت متاسفم !

یونسی تشکر کرد و گفت پدرم جانباز شیمیایی بود. بیماری او مرا به شدت عصبی و بداخلاق کرده بود. همه ی دوستانم را رها کردم. تنها و بی حوصله شده بودم. تا اینکه عمل به وصیت پدرم اوضاع مرا عوض کرد. پدرم وصیت کرد عضو فعال بسیج باشم.

 اوایل، گوش کردن به حرف پدرم برایم سخت بود چون من خیلی بی حوصله بودم و وظایف اصلی ام را هم به خوبی انجام نمی دادم چه برسد به اینکه بخواهم بسیجی باشم و مسئولیتهای دیگری هم برعهده بگیرم. اما به پدرم قول داده بودم. من وارد بسیج شدم و آنجا با کسانی دوست شدم که خیلی سرحال و فعال بودند. آنجا مشغول به فعالیتهایی شدم که خیلی انرژی بخش بودند. من خیلی زود جای خودم را در بسیج پیدا کردم و یک عضو فعال شدم. بسیجی بودن روحیه ی آدم رو عوض می کنه ... 

از وقتی شما رو دیدم حس می کنم شما هم مثل منی احساس می کنم من و شما سالهاست که باهم دوستیم...  حالا نظرتون چیه با من به بسیج میاید؟»

مینا در حالیکه بغض کرده بود مدتی ساکت ماند و سپس گفت: «راست می گید که من و شما مثل همیم. همه ی ناراحتی من هم به خاطر دوری پدرمه.» 

 پدرم...

پدرم از دوسال پیش به خاطر یه تصادف غیر عمد توی زندانه... این چیزیه که من رو تنها و عصبی کرده نه بیماری!»

بحث زهره و مینا هنوز تمام نشده بود که مادر مینا وارد اتاق شد و دید زهره و مینا دست همدیگر را گرفته اند و با هم می خندند.

با ورود مادر مینا هر دو ایستادند. زهره گفت: «من باید بروم. امیدوارم مینا جان پیشنهادم را قبول کرده باشد. من از حالا مینا را یک بسیجی می دانم.»

انسیه نوش آبادی

بخش کودک و نوجوان تبیان


مطالب مرتبط:

یک قمقمه پر از خجالت1

یک قمقمه پر از خجالت2

داستانی از مثنوی(قسمت سوم)

داستانی از مثنوی(قسمت دوم)

داستانی از مثنوی(قسمت اول)

مشاوره
مشاوره
اگر در خصوص این موضوع سوالی داشتید، به مشاوره تبیان مراجعه نمایید .
تلفن : 81200000
پست الکترونیک : public@tebyan.com
آدرس : بلوارکشاورز ، خیابان نادری ، نبش حجت دوست ، پلاک 12

ارتباط با ما

روابط عمومی

درباره ما

نقشه سایت

تعدادبازدیدکنندگان
افراد آنلاین