سه شنبه 3 اسفند 1395 - 24 جمادي الاول 1438 - 21 فوريه 2017
دوشنبه بعدازظهر بود و مینا در اتاقش استراحت می کرد تا اینکه مادر، او را صدا زد و گفت یکی از همکلاسیهایت برای دیدن تو آمده است.
عکس نویسنده
عکس نویسنده
بازدید :
زمان تقریبی مطالعه :

چگونه بسیجی شدم (1)
مینا

دوشنبه بعدازظهر بود و مینا در اتاقش استراحت می کرد تا اینکه مادر، او را صدا زد و گفت یکی از همکلاسیهایت برای دیدن تو آمده است. مینا نمی توانست حدس بزند چه کسی ممکن است سراغ او را گرفته باشد. همین چند قدم تا اتاق پذیرایی هزار تا فکر به ذهنش رسید چون او عضو تازه وارد مدرسه شرافت بود. سالهای قبل، عضو مدرسه ی دیگری بود. به همین دلیل در کلاسشان احساس غریبی می کرد و هنوز با کسی دوست نشده بود. بنابراین انتظار دیدن یک همکلاسی در خانه شان نداشت. مگر اینکه ...

بله  درست حدس زده بود. باز هم یونسی ...

به محض اینکه در را باز کرد و زهره یونسی را دید اخم کرد و زیر لب گفت باز هم کنجکاوی های خانم شروع شد!

تنهایی و شاید افسردگی مینا باعث شده بود زهره یونسی که از بهترین های کلاس است به او توجه پیدا کند. اما این توجه از نظر مینا صادقی فضولی و کنجکاوی بیجا بود. یونسی چند روز قبل، از صادقی خواسته بود در کنار او بنشیند اما صادقی قبول نکرده بود و همچنان تنها در نیمکت آخر کلاس، ردیف سمت چپ می نشیند. امروز هم یونسی از او خواست که به گروه بسیج مدرسه بپیوندد و از بسیجیهای فعال شود. صادقی باز هم پیشنهاد او را با عصبانیت رد کرد. اما یونسی همچنان اصرار داشت تا او را متقاعد کند که عضو بسیج مدرسه شود.

صادقی فکر می کرد که یونسی باز هم به او اصرار کند اما اصلا فکرش را هم نمی کرد انقدر پرو باشد که به خانه شان برود و بخواهد این بحث را به خانه ی صادقی هم بکشاند. در هر حال این چیزها باعث شد مینا همکلاسی اش را تحویل نگیرد.

او با یونسی دست نداد و فقط با حالتی کنایه آمیز جواب سلام او را داد. مادر مینا از رفتار او خجالت کشید و از مهمانشان عذرخواهی کرد. مادر گفت مینا دو سال است که مریض است. همین بیماری اخلاق او را هم کمی تند و خشن کرده است. مینا حرف مادرش را قطع کرد و گفت این چیزها به غریبه ها ربطی ندارد.... قبل از اینکه مادر مینا چیزی بگوید یونسی با مهربانی لبخند زد و گفت: «من می خواستم راجع به فعالیت های بسیج مدرسه با مینا جان صحبت کنم اما توی مدرسه وقت کمه و لازم شد من اینجا مزاحمتون بشم.»

مینا گفت: «اتفاقا اینجا هم وقت کمه. ما کلی کار داریم که باید انجامشون بدیم». یونسی گفت: «بله متوجهم کمتر از ده دقیقه حرف دارم».

ادامه دارد...

انسیه نوش آبادی

بخش کودک و نوجوان تبیان


مطالب مرتبط:

یک قمقمه پر از خجالت1

یک قمقمه پر از خجالت2

داستانی از مثنوی(قسمت سوم)

داستانی از مثنوی(قسمت دوم)

داستانی از مثنوی(قسمت اول)

مشاوره
مشاوره
اگر در خصوص این موضوع سوالی داشتید، به مشاوره تبیان مراجعه نمایید .
تلفن : 81200000
پست الکترونیک : public@tebyan.com
آدرس : بلوارکشاورز ، خیابان نادری ، نبش حجت دوست ، پلاک 12

ارتباط با ما

روابط عمومی

درباره ما

نقشه سایت

تعدادبازدیدکنندگان
افراد آنلاین