سه شنبه 3 اسفند 1395 - 24 جمادي الاول 1438 - 21 فوريه 2017
نزدیک ظهر بود که تماس گرفت، صدایش که همیشه طنین اندازی از خس خس‌های قهرمانانه داشت دیگر در پس آن خس خس‌ها گم شده بود. دوباره راهی بیمارستان شده، استندهای ریه‌اش برایش مشکل‌زا شده، فقط گفت به مردم عزیز میهنم بگو برای یک رزمنده کوچک دعا کنند.
عکس نویسنده
عکس نویسنده
بازدید :
زمان تقریبی مطالعه :

سه ساعت خواب در روز!


نزدیک ظهر بود که تماس گرفت. صدایش که همیشه طنین اندازی از خس خس‌های قهرمانانه داشت دیگر در پس آن خس خس‌ها گم شده بود. دوباره راهی بیمارستان شده، استندهای ریه‌اش برایش مشکل‌زا شده، فقط گفت به مردم عزیز میهنم بگو برای یک رزمنده کوچک دعا کنند.


رزمندگان همه بزرگ هستند

نمی‌دانم خواست دعا کنند که شفای عاجل پیدا کند یا شهید شود چرا که بارها و بارها گفته بود من این گاز خردلی که به خاطر خدا تمام وجودم را درگیر کرده است با تمام دنیا عوض نمی‌کنم.

بغضی تمام وجودم را گرفت، برای یک لحظه یک سال آشنایی‌مان مانند فیلم از جلوی چشمانم گذشت.

تیرماه 1391 بود که مسئولان روزنامه حمایت وابسته به امور زندان‌ها، تصمیم گرفتند به جوانان دربند الگو دهی کنند و خواستند تا جوانان موفق ملی را درقاب روزنامه معرفی کنیم، سرلوحه آنان جوانان دیروز یعنی قهرمانان ملی کشور قرار داشتند، کسانی که در اوج جوانی و نوجوانی از لذات دنیا چشم پوشیده و بودند و جان شیرینشان را با خدا معامله کردند.

برای دستیابی به جانبازان وارد فضای مجازی شدم و واژه جانبازان را جستجو کردم، جزء اولین گزینه‌های مرتبط با این «وبلاگ مظلومین شیمیایی» قرار داشت که وبلاگ نویس خود را به این نحو معرفی کرده بود: «غلام دلشاد هستم در 24 ساعت 3 ساعت خواب مفید نداشته دائم از دستگاه نبولایزر و اکسیژن استفاده می‌کنم در ولایت ذوبم. جان فدای اویم. تا کور شود هر آنکه نتواند دید. این همه درد و آلام چون هدفمند است برایم از عسل شیرین تر است. ایستاده‌ام چون سرو و خروشانم چون موج.»

 گویا صدای مهربان و صمیمی‌اش همراه خس خس‌های شبانه روزیش منتظر من بود، خودم را معرفی کردم و درخواست مصاحبه کردم اما با همان مهربانیت گفت: من در وبلاگم می‌نویسم اما جانبازان و رزمندگانی هستند که حرف ه عرض کنم درد دل‌ها و خاطراتی شنیدنی دارند

تمایل برای نشستن پای صحبت‌هایش آنقدر زیاد شد که به وبلاگ‌ها و سایت‌های دیگر سر نزدم، شماره تماسش را بر داشتم و سراغ تلفن رفتم، گویا صدای مهربان و صمیمی‌اش همراه خس خس‌های شبانه روزیش منتظر من بود، خودم را معرفی کردم و درخواست مصاحبه کردم اما با همان مهربانیش گفت: من در وبلاگم می‌نویسم اما جانبازان و رزمندگانی هستند که  درد دل‌ها و خاطراتی شنیدنی دارند، برو سراغ آن‌ها، خواستی هم معرفی می‌کنم.

بعد شروع کرد پشت سر هم شماره دادن، قرار بود هفته‌ای یک گفتگو داشته باشیم اما تعداد شماره‌ها بیش از 50 تا بود.

رزمندگان همه بزرگ هستند

 بارها گفتگو کردیم تا این که دی ماه 1391 در بیمارستان خاتم الانبیاء تهران به همراه جمع کثیری از جانبازان حاد شیمیایی قرار شد توسط پرفسور اشتانسل معاینه شود. آن شب بارانی زمستان اولین دیدار با وی بود، لباس آبی بیمارستان چهره معصومش را مظلوم تر کرده بود، فکری کردم وقتی وارد بخش بشوم از روی صدای سرفه‌هایش پیدایش می‌کنم اما تمام سالن آواز سمفونی بود که دلشاد می‌گوید این سمفونی را بتون هم نمی‌تواند بسازد.

دیدارها تکرار شد، موزه صلح تهران، گردشی در شیراز و حافظیه  و سالروز پیوند چشم‌هایش، روزی که پس از 14 سال دوباره توسط دستان توانمند پزشک ایرانی چشم به جهان گشودبه همراه او و تمام خاطرات این سال.اما در آخر یک چیز از ذهنم عبور کرد که لبخند شیرینی بودن در کنار او دوستانش را به بغضی بدل کرد تا گلویم را بفشارد و به یاد او و هم رزمانش یادداشتی بنویسم .خدایا روزی را نیاور که خبر شهادتش را بدهم چه او و چه غنیمت‌های دیگر مانده از دفاعی که مقدس شد. آنانی که پس از فوت بنیاد شهید، شهید می‌خواند و چه قهرمانانی که مظلومیتشان را با خود به دیدار یار می‌برند و شهید محسوب نمی‌شوند. کاش بتوانیم بل از آنکه از نعمت وجودشان محروم شویم قدر و منزلتشان را دریابیم.

اکنون دست به دعا برداریم و برای این رزمنده بزرگ و دیگر هم‌رزم‌هایش دعا کنیم تا خدا حاجت دل‌هایشان را روا کند.

     

سامیه امینی

بخش فرهنگ پایداری تبیان

تلفن : 81200000
پست الکترونیک : public@tebyan.com
آدرس : بلوارکشاورز ، خیابان نادری ، نبش حجت دوست ، پلاک 12

ارتباط با ما

روابط عمومی

درباره ما

نقشه سایت

تعدادبازدیدکنندگان
افراد آنلاین