سه شنبه 3 اسفند 1395 - 24 جمادي الاول 1438 - 21 فوريه 2017
چند روز پیش خبر دادند در دانشگاه با رتبه بالا قبول شده، اما قاسم می‌گفت: من این‌جا در دانشگاه کربلا رتبه بالاتری آورده‌ام.
بازدید :
زمان تقریبی مطالعه :

در دانشگاه کربلا رتبه بالاتری آورده‌ام

سنگر


چند روز پیش خبر دادند در دانشگاه با رتبه بالا قبول شده، اما قاسم می‌گفت: من این‌جا در دانشگاه کربلا رتبه بالاتری آورده‌ام.


نوک کمین، نمازم را که خواندم، آفتاب داشت ذره ذره بالا می‌آمد و نور و گرمای خودش را پهن می‌کرد توی کمین. نیم‌نگاهی به سمت خط اول انداختم. «قاسم اردشیر» سرش را پایین انداخته بود و با یک کلاش رو شانه‌اش، به طرف نقطه کمین می‌آمد.

سَرش را از ته تراشیده بود. تازه آشنا شده بودیم. توی چند روزی که با هم بودیم، خیلی زود به هم انس گرفتیم و رفیق شدیم. روحیه خاصی داشت. کم‌حرف و بسیار متواضع بود. گاهی که خیلی می‌رفت توی حس، دل‌تنگی‌هایش گل می‌کرد و از خودش می‌گفت. هرچه اصرار می‌کردند که برگردد و گروهانش را تحویل بگیرد، زیر بار نمی‌رفت. فرمانده گروهان بود، اما آمده بود به عنوان نیروی رزمی می‌جنگید. من هم هیچ‌وقت رویم نشد که دلیلش را بپرسم. با خودم فکر کردم اگر دوست داشت بدانم، به من می‌گفت. خیلی مظلوم و اهل مناجات و ذکر بود.

روزهای آخر بدجور گوشه‌گیر شده بود. همه روزهای باهم بودنمان، با هر قدم که به من نزدیک می‌شد، مثل یک تصویر تند از ذهنم می‌گذشت. وقتی به نقطه تقاطع رسید، جلوی من ایستاد. سریع نشاندمش و گفتم: بنشین مرد، یک لحظه دیگر ایستاده بودی، زده بودند توی سرت. خندید و نشست.

گفتم: قاسم! هوای به این گرمی، چرا سرت را از ته تراشیدی؟

گفت: تقصیر! دلم حج حسینی دارد. بعد دستی به سرش کشید و گفت: نمی‌دانم چه شد که دلم هوای تو و کمین را کرد. آخر کمین برایم یک حس غریبی دارد.

هوا تازه داشت روشن می‌شد.

سنگر

گفتم: دیر آمدی رفیق؛ وقت رفتن است. سرم را پایین بردم و گیره فانوس را کشیدم بالا و فوت محکمی زدم، اما خاموش نشد. دو، سه بار فوت کردم. سرم بند خاموش کردن فانوس بود که یک مرتبه از پشت کمین، صدایی آمد.

تا به خودم آمدم، قاسم بلند شد که ببیند چه بود.

دست بردم روی شانه قاسم. تا شانه قاسم را چسبیدم که بیارمش پایین، گلوله قناسه درست خورد وسط پیشانی‌اش. پیشانی قاسم شکافت. داد زدم یا زهرا، یا حسین. قاسم به پشت افتاد. خون روی صورتش پر شد. دستانم از خون گرمش گُر گرفت. دست بردم روی صورتش، هنوز گرم بود. زیر لب ذکر می‌گفت. از وقتی که صدای گلوله قناسه بلند شد، تا شهادت قاسم، یک دقیقه هم طول نکشید.

خیلی به من سخت گذشت. روحم داشت می‌گداخت و قلبم سنگینی می‌کرد. آرام و قرار نداشتم. سرم را گذاشتم روی سینه‌اش و های‌های گریه کردم. بیست سال بیش‌تر نداشت. چند روز پیش خبر دادند که در دانشگاه با رتبه بالا قبول شده، اما قاسم می‌گفت: من این‌جا در دانشگاه کربلا رتبه بالاتری آورده‌ام. تازه نمازش را خوانده بود و آمده بود کمین، که روحش جاودانه شد.

خبرگزاری فارس


باشگاه کاربران تبیان - ارسالی از: ahmadchalepey

برگرفته از گروه: شهدا و دفاع مقدس

 

مطالب مرتبط:

سطری از وصیت نامه شهدا

راز پیراهن خون‌آلود یک شهید

جوانی که گناهانش را مکتوب می‌کرد

خط مقدم، ارجح بر مرخصی!

72 شهید برای یاری ولایت

شهید بابایی: من فخر فروشی نمی‌کنم

خوابیدن به سبک رزمنده‌ها در خط مقدم

خاطراتی از شهید احمد پاریاب

وصیت نامه یک شهید نسل سومی

جایم را در گلزار شهدا دیدم

دو درس زیبا از دو شهید

نکات خواندنی از روحیات شهید خرازی

وصیت نامه  شهید حاج حسین خرازی

خاطراتی از شهید شهریاری  

چند سطری از آخرین شلیك 

سربندی روی پیشانی 

تلفن : 81200000
پست الکترونیک : public@tebyan.com
آدرس : بلوارکشاورز ، خیابان نادری ، نبش حجت دوست ، پلاک 12

ارتباط با ما

روابط عمومی

درباره ما

نقشه سایت

تعدادبازدیدکنندگان
افراد آنلاین