سه شنبه 3 اسفند 1395 - 24 جمادي الاول 1438 - 21 فوريه 2017
روزی روزگاری در شهری بزرگ ملکه ای مهربان حکومت می کرد. ملکه دختران زیادی داشت که همه سربازان سپاه او بودند. دختران ملکه همه زیبا ، مهربان و مطیع بودند.
عکس نویسنده
عکس نویسنده
بازدید :
زمان تقریبی مطالعه :

افسانه‌ی گل مریم
دختر

روزی روزگاری در شهری بزرگ ملکه ای مهربان حکومت می کرد. ملکه دختران زیادی داشت که همه سربازان سپاه او بودند. دختران ملکه همه زیبا،مهربان و مطیع بودند. آنها هیچ گاه از دستور ملکه سرپیچی نمی کردند. با قدرت ملکه و دخترانش ،شهر آنها بهترین شهر دنیا شده بود. شهری که در آن هیچ کس به کسی ستم نمی کرد و هیچ کار بدی انجام نمی شد.

اما این همه خوبی، جادوگر بدجنس پیر را به شدت ناراحت می کرد. این جادوگر پیر دوست صمیمی شیطان بود. او همیشه به حرفهای شیطان گوش می داد. شیطان از او می خواست که برود و دختران ملکه را وسوسه کند و آنها را به کارهای بد وادارد. جادوگر بیش از هزار بار خودش را به شکلهای خیلی زیبا درآورده بود و پیش دختران ملکه رفته بود تا آنها را فریب دهد. اما هیچ وقت دختران ملکه به حرف او گوش نمی دادند. اما یک روز اتفاق عجیبی افتاد.

یک روز ملکه دخترها را صدا زد و همه را در یک سالن جمع کرد. ملکه از دخترها خواست که همگی با هم در سالن شروع به رقصیدن کنند. دخترها از دستور ملکه تعجب کردند. ملکه هیچ وقت چنین دستوری نمی داد. دخترها با تعجب به هم نگاه کردند. ملکه باز هم دستور خود را تکرار کرد.

دخترها می دانستند رقصیدن کار دخترهای نجیب و شایسته نیست. از طرفی، ملکه همیشه با این کار ها مخالف بود و می گفت فقط دخترهای سبک و بی شخصیت این کارها را انجام می دهند. معلوم نبود که امروز ملکه چرا چنین دستوری داده بود.

دخترها برای چند دقیقه به هم نگاه کردند. ملکه عصبانی شد و گفت چرا از دستور من سرپیچی می کنید؟

یکی از دخترها گفت ما رقصیدن بلد نیستیم. ملکه جیغ کشید و گفت : وای از دست شما.

باید یاد بگیرید. باید تمرین کنید تا یاد بگیرید. زود باشید تمرین کنید. بعد ملکه از تختش پایین آمد و شروع به رقصیدن کرد. دخترها با حیرت و ناراحتی به ملکه نگاه می کردند. ملکه اصرار می کرد دخترها کارهای او را یاد بگیرند. دخترها از ملکه ترسیدند و پا به فرار گذاشتند. آنها از قصر خارج شدند و به خارج شهر رفتند. دخترها رفتند و رفتند تا به بیابانی دور رسیدند. هوا کم کم تاریک شد و شب از راه رسید. این اولین شبی بود که دخترها در تاریکی هوا در خانه نبودند.

جادوگر خودش را به بیابان رسانید. در حالیکه ملکه را دست بسته با خودش آورده بود. دخترها تازه فهمیدند کسی که به آنها دستور رقصیدن می داد ملکه نبوده بلکه جادوگر بوده و در آن زمان ملکه اسیر جادوگر بوده است.

جادوگر می خواست جادو کند و ملکه و دخترها را به سنگ و چوب تبدیل کند. ملکه به او گفت تو هرگز نمی توانی چنین کاری بکنی. جادوی تو روی کسی اثر می کند که کار بدی انجام داده باشد. این دخترها هیچ وقت کار بدی انجام ندادند. جادوگر گفت این را می دانم. اما چون اکنون شب است و دخترها در خانه نیستند جادوی من اثر خواهد کرد. ملکه گفت آنها مجبور شدند خانه را ترک کنند پس باز هم جادوی تو اثر نخواهد کرد.

جادوگر موثر ترین و قوی ترین جادوی خودش را به کار برد و بیابان را غرق در دود و غبار کرد. دیگر هیچ چیز دیده نمی شد. تا نزدیک صبح بیابان زیر غبار مخفی بود. نزدیک صبح، بوی خوشی تمام فضای بیابان را پر کرد.

 وقتی غبار به کلی از بین رفت، بیابانی وجود نداشت بلکه فقط گلستانی از گل مریم دیده می شد. همه جا تا چشم کار می کرد گل مریم دیده می شد. از جادوگر هم اثری نبود . جادوگر با انجام این جادو خودش را از بین برده بود تا تمام نیرویش را برای جادوی ملکه و دخترها به کار برده باشد. جادوی او اثر کرد اما هرگز نتوانست ملکه و دخترها را به سنگ و چوب تبدیل کند. آنها به گلهای خوشبوی مریم تبدیل شده بودند.

به همین دلیل گل مریم همیشه نشان یک دختر نجیب و شایسته است که هیچ گاه تسلیم شیطان نمی شود.

 

انسیه نوش آبادی

بخش کودک و نوجوان تبیان


مطالب مرتبط:

پیرزن و مسجد

افطاری ساده اما صمیمی

تو فرزند هستی

دستپاچگی و یک دنیا خاطره

مثل سیبی که از وسط نصف کنی

ملاقات با امام

مشاوره
مشاوره
اگر در خصوص این موضوع سوالی داشتید، به مشاوره تبیان مراجعه نمایید .
تلفن : 81200000
پست الکترونیک : public@tebyan.com
آدرس : بلوارکشاورز ، خیابان نادری ، نبش حجت دوست ، پلاک 12

ارتباط با ما

روابط عمومی

درباره ما

نقشه سایت

تعدادبازدیدکنندگان
افراد آنلاین