سه شنبه 3 اسفند 1395 - 24 جمادي الاول 1438 - 21 فوريه 2017
نزدیک های غروب بود.مثل هر روز بعد از تموم شدن کلاس فوتبال با توپش پیاده به طرف خونه به راه افتاد.
عکس نویسنده
عکس نویسنده
نویسنده : زهرا فرآورده
بازدید :
زمان تقریبی مطالعه :

یک حرف نابجا
حرف نا بجا

نزدیک های غروب بود.مثل هر روز بعد از تموم شدن کلاس فوتبال با توپش پیاده به طرف خونه به راه افتاد. درطول مسیر اصلا حواسش به اطراف نبود طوری که چند بار توپش خورد به آدم هایی که تو پیاده رو در رفت و آمد بودند.

این عادت هر روزه ی مهران بود که تو کلاس برای بچه ها و بعد از کلاس هم تا رسیدن به خونه برای دیگران مزاحمت ایجاد می کرد.

مثل چند باری که به دروغ به بچه های کلاس گفته بود که برای خونوادشون اتفاق بدی افتاده و اون ها نگران و هراسون رفته بودن سمت خونه و دیده بودن که ....

و یا پیرمردی که چند روز پیش از مهران آدرسی رو پرسیده بود و مهران با دادن آدرس اشتباه پیرمرد بیچاره رو سرگردون کرده بود.

مهران وسط های راه بود که مرد نابینایی ازش پرسید خیابون از کدوم طرفه تا به اشتباه وارد خیابون نشه، مهران هم که دروغ گفتن و آزار دیگران براش به یه تفریح تبدیل شده بود کمی مکث کرد و بعد به اشتباه مسیر رو به مرد نابینا نشون داد.

هنوز چند ثانیه ای نگذشته بود که که صدای بلند ترمز یه ماشین شنیده شد. همه ی کسانی که اون اطراف بودند رفتند سمت خیابون. مهران که از ترس نمی تونست از جاش تکون بخوره چشم هاش رو بسته بود وحتی جرأت نمی کرد که به خیابون نگاه کنه و همش با خودش فکر می کرد که نکنه اتفاقی برای مرد نابینا افتاده باشه.

مهران با صدای آدم هایی که داشتند به مرد نابینا کمک می کردند به خودش اومد.

 بله، درست می دید این همان مرد نابینایی بود که مهران چند لحظه پیش به دروغ خیابون رو نشونش داده بود و حالا افتاده بود وسط خیابون و کمک می خواست. کمی جلوتر رفت و وقتی دید مرد نابینا فقط چند خراش ساده روی صورتش افتاده نفس راحتی کشید و خیالش راحت شد که اتفاق بدتری برای مرد نابینا نیفتاده.

مهران تا رسیدن به خونه  به دروغ ها وحرف های نسنجیده ای که تا به اون به موقع گفته بود فکر کرد، اونقدر تو فکر بود که وقتی رسید خونه حتی فراموش کرد که توپش رو همونجا جا گذاشته .از کارهایی که کرده بود خیلی پشیمون بود.

مهران اون روز هر وقت یاد مرد نابینا می افتاد به این فکر می کرد که اگر برای مرد نابینا اتفاق بدتری افتاده بود چی می شد؟!

از اون روز به بعد بود که مهران دیگه هیچ وقت نسنجیده حرفی رو نزد و دروغ نگفت.

 

زهرا فرآورده

بخش کودک و نوجوان تبیان


مطالب مرتبط:

الو بفرمایید!

زاویه‌ی دید

تمرکز روی هدف

کارنامه

زندگی‌ام را می‌کارم، زندگی‌ام را درو می‌کنم!

دوپینگ حافظه

مشاوره
مشاوره
اگر در خصوص این موضوع سوالی داشتید، به مشاوره تبیان مراجعه نمایید .
تلفن : 81200000
پست الکترونیک : public@tebyan.com
آدرس : بلوارکشاورز ، خیابان نادری ، نبش حجت دوست ، پلاک 12

ارتباط با ما

روابط عمومی

درباره ما

نقشه سایت

تعدادبازدیدکنندگان
افراد آنلاین