سه شنبه 3 اسفند 1395 - 24 جمادي الاول 1438 - 21 فوريه 2017
باز هم مکه در خشکسالی فرو رفته بود. قریش سراغ بزرگ خویش را می گرفت.
بازدید :
زمان تقریبی مطالعه :

باران رحمت
باران رحمت

باز هم مکه در خشکسالی فرو رفته بود. قریش سراغ بزرگ خویش را می گرفت.

به ابوطالب گفتند دعایی کن تا باران بیاید. دیدند ابوطالب دست پسر خردسالی را گرفت و رفت کنار کعبه، آن پسر نامش محمد بود.

پسرک هنوز شش سال نداشت و تازه مادرش را از دست داده بود. ابوطالب دستانش را به سوی آسمان گرفت و گفت: "خدایا به حق این پسر، باران و رحمتت را بر ما نازل کن..."

حتی یک دانه ابر هم در آ سمان نبود. همه رفتند، ناامید شده بودند... اما یکدفعه ابرها آ مدند، رعد و برق و ...باران،آب،رحمت...

 

بخش کودک و نوجوان تبیان


منبع: برگرفته از کتاب پیامبر (ص)

مطالب مرتبط:

سخن دوست

لبخند پیرمرد

گناهان کوچک

قویترین مرد

دوست داشتن به خاطر خدا

حکایت آن درخت

مشاوره
مشاوره
اگر در خصوص این موضوع سوالی داشتید، به مشاوره تبیان مراجعه نمایید .
تلفن : 81200000
پست الکترونیک : public@tebyan.com
آدرس : بلوارکشاورز ، خیابان نادری ، نبش حجت دوست ، پلاک 12

ارتباط با ما

روابط عمومی

درباره ما

نقشه سایت

تعدادبازدیدکنندگان
افراد آنلاین