سه شنبه 3 اسفند 1395 - 24 جمادي الاول 1438 - 21 فوريه 2017
پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم خواند که: خشم و غضب ایمان ( شخص ) را فاسد میکند هم چنانکه سرکه عسل را فاسد میکند
عکس نویسنده
عکس نویسنده
بازدید :
زمان تقریبی مطالعه :

حجره(١)

حجره (ایثار و گذشت)
پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم خواند که: خشم و غضب ایمان ( شخص ) را فاسد میکند هم چنانکه سرکه عسل را فاسد میکند.

عباس دوست صمیمی دوران دبیرستان من بود. بعد از دبیرستان، حال و هوای حوزه ما را به این سمت هدایت کرد.  من و عباس روحیه های شبیه به هم داشتیم. به همین دلیل بار و بنه را جمع کردیم و راهی حوزه شدیم.

 

من, عباس را خوب می شناختم او هم زیر و بم روحیات من را خوب می شناخت. اما محمد هم حجره ای جدیدی بود که تازه همسفره ما شده بود.

 

درب ورودی حجره را باز کردم و با ذهنی خسته و کوفته بعد از چهار ساعت کلاس فشرده و یک ساعت مباحثه وارد حجره شدم. اما نگاه اول، خستگی مضاعفی را روی دوشم گذاشت.

 

حالا باید علاوه بر مطالعه ای که برای بحث شب داشتم به چیزهای دیگری هم فکر می کردم. ظرف های نشسته ای که از ناهار دیروز روی هم انباشته شده و بوی بدی که فضای حجره را گرفته بود.

 

باید حجره را جارو می زدم چون وضعیت مناسبی نداشت. متاسفانه رختخواب عباس هم از صبح روی زمین مانده بود و مثل یک جنازه تصادفی باید تکه های بدنش را از جاهای مختلف حجره جمع می کردم. خوابیدن عباس داستان عجیبی داشت. البته هنگام خواب درست می خوابید ولی بعد از بیدار شدن به طرز معجزه آسایی انگار که رختخوابش منفجر می شد و باید بالشش را از کنار قفسه کتابها پیدا می کردی. پتوی زیرش هم مچاله شده بود. و ملافه ای که رویش می کشید، کنار درب ورودی حجره چشمک می زد.

 

خلاصه جمع و جور کردن و جاروی حجره هم شده بود مشکل دومی که روی دوشم سنگینی می کرد. خدایا... امروز نوبت عباس بود حجره را جمع کند. محمد هم باید ظرفها را دیروز می شست. حالا من ماندم و یک برنامه بهم ریخته که نمی دانم حجره را باید سر و سامان داد یا اطلاعات ذهنی و علمی را باید با یک مطالعه به روز کرد و آماده مباحثه شد...

فشار عصبی از کم کاری هم حجره ای ها حسابی کلافه ام کرده بود. دم به دم با خودم کلنجار می رفتم که چرا من باید به همه وظایفم دقیق عمل کنم و احساس وظیفه ام ادای نفس لوامه را در بیاورد اما دیگران با بی خیالی و بی اهمیتی از یک زندگی بی دغدغه لذت می برند؟؟ کمبود زمان هم به این دغدغه ها دامن می زد. چون زمان زیادی برای مطالعه نداشتم.

اهسته به سمت ظرفهای نشسته رفتم. بوی نامطبوعش حال و هوای شامه ام را بهم ریخته بود. آستین را بالا زدم و با جدیت تمام همه ظرفها را جمع کردم و راهی ظرفشویی شدم. ظرفها را گذاشتم داخل سینک و کمی آب ریختم تا بعد از 5 دقیقه بشود ظرف ها را شست.

 

دیدم جای وقت تلف کردن نیست و زمان زیادی ندارم. دوباره به سمت حجره برگشتم.

این بار نوبت لاشه های رختخواب عباس بود. آنها را هم مرتب کردم و کنار حجره روی هم گذاشتم. پنجره حجره را باز کردم و جاروی چوبی قدیمی را از پشت در برداشتم و دستی به سر و روی حجره کشیدم.

 

چاره ای نبود. منتظر کسی بودم که احترام اخلاقی و شخصیتی اش تمام مدرسه را گرفته بود.

استاد اخلاق مدرسه. استاد سلیمانی.. منش و روش عجیبی داشت. انگار راه رفتنش هم روی انسان اثر می گذاشت. صحبت که می کرد بخش بخش جملاتش تا عمق جان آدمی نفوذ می کرد.

 

به هر حال با یک وسواس زنانه حجره را تمیز کردم. و بعد برای شستشوی دست و صورت راه افتادم. برگشتم. درب حجره را باز کردم. دیدم عباس آمده و این بار خودش جای رختخوابش روی زمین پهن شده و با کش و قوس بدنی خستگی روزانه را رفع می کند. این صحنه هم آتش بیار معرکه شد. تا عباس را اینطور دیدم انگار فشار خونم رسید به صد... خیلی ناراحت شدم. تا لب مرز رفتم که چیزی بگویم و آتش درونم را آرام کنم. یک دفعه یکی از جملات استاد سلیمانی در همه وجودم طنین انداخت که:

برادرا یکی از مهمترین راه هایی که برای پیشرفت معنویت نیاز دارید، کنترل عصبانیت و خشم هست. اگه نتونید خودتون رو کنترل کنید نه پیشرفت معنوی می کنید و نه می تونید کسی رو بسازید. مطمئن باشید...

 

بعد هم روایت زیبایی از پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم خواند که: خشم و غضب ایمان ( شخص ) را فاسد میکند هم چنانکه سرکه عسل را فاسد میکند.[1]

 

جملات استاد انگار همه روحم را خنک کرد و آن آتش دوزخی را به گلستانی برای ابراهیم مبدل ساخت. همه وجودم آرام شد. گفتم: عباس جان چیزی کم و کسر نداری؟؟؟ احیانا همه چیز خوب است؟

عباس هم سری تکان داد و با رضایت کامل گفت: بله، ماه ماه

 

گفتم: اخر مرد مومن قرار نبود شنبه ها حجره را تمیز کنی. حالا تمیز کردن حجره پیش کش، لااقل از خواب که بلند شدی جایت را جمع کن. مطمئن باش با این کار خدمت بزرگی کردی و یک عمر باقیات و صالحات از خودت بجا گذاشتی. این کار کوچک تو نصف نظافت حجره را خود به خود انجام می دهد. آخر، من هم طبق برنامه همه کارهای درسی ام را برای امروز گذاشتم و الان درس هایم مانده... و خلاصه اساسی سر عباس غرغر کردم.

 

عباس را می گویی!! انگار به صورت خدادادی بی خیالی را در خونش تزریق کرده اند. دست خودش هم نبود. چطور سرزنشش می کردم. از همان اول که با هم رفیق شدیم این بی خیالیش جای خالی همه خیال ها را برایم پر می کرد. ولی خوب هر کسی نقطه ضعف هایی دارد حتی خود من.

 

با چهره ای پر از خنده و نگاهی که داد میزد حتی به اندازه گزیدن کک هم روحیه اش اذیت نشده لبخندی زد و گفت: «داداش ما نوکرتم هستیم. هر کی یه عیب و ایرادی داره ما هم وقتی دنیا اومدیم کم خونی داشتیم. اوائل انقلاب هم که جوانهای مردم جبهه بودند و خون پیدا نمی شد. پرستار من هم نامردی نکرد و جای خون، چهل تا پنجاه سی سی بی خیالی وریدی بهمون تزریق کرد....»

 

و یک مشت از این معارف ناب که همیشه ما را از آن بهره مند می کرد. عباس خیلی دیر عصبانی می شد و این شاخصه ای بود که همه او را با همین خصلت می شناختند. و همیشه راه برون رفتش از مواقع بحرانی همین الفاظ و بافتنیها بود.

احساس تشنگی کردم. کلمن آبی روی تاقچه حجره بود. رفتم عطشم را با کمی آب بخوابانم. اما جای لیوان خالی بود. یادم افتاد که ظرفها را برای خیس کردن رها کردم و الان به جای 5 دقیقه، 30 دقیقه گذشته است.

محمد هم هنوز نیامده بود. از دست او هم شاکی بودم. اما از آنجایی که بسیار وظیفه شناس بود مطمئن بودم که برای کارش دلیل موجهی دارد.

 

رفتم که ظرف ها را بشورم و لیوان آب را هم بیاورم که تشنگی اذیتم می کرد. اما ظرفشویی خالی بود. جا خوردم و با صرف کمی وقت و نگاهی به اطراف در کمال تعجب دیدم همه آنها شسته و آبکشی شده اند.

متحیر بودم. اخر زمان زیادی نبود. در عرض نیم ساعت چه کسی این کار را کرده. ولی چون سابقه اش را داشتم و می دانستم دوستان با صفایی هستند که به هر سوراخی سرک می کشند تا یک کوله بار ثواب را با چند کار جزئی به دست بیاورند، خیلی زود تعجبم برطرف شد.

 

برگشتم. اما مصمم بودم تا بفهمم چه کسی این خدمت را کرده است. عباس هنوز از جایش بلند نشده بود. ظرفها را روی دستم دید و باز با همان قیافه همیشگی گفت: داداش شرمندمون کردی. چه کنیم با این همه زحمت!!!

روحش هم خبر نداشت که من برای شستن این ظرف ها به آب هم دست نزده ام. هنوز ظرف ها دستم بود که درب حجره به صدا در آمد...

پی نوشت ها:

[1]اصول کافی جلد 3 باب الغضب حدیث 1

تهیه و تولید: محمد حسین امین -گروه حوزه علمیه تبیان

تلفن : 81200000
پست الکترونیک : public@tebyan.com
آدرس : بلوارکشاورز ، خیابان نادری ، نبش حجت دوست ، پلاک 12

ارتباط با ما

روابط عمومی

درباره ما

نقشه سایت

تعدادبازدیدکنندگان
افراد آنلاین