سه شنبه 3 اسفند 1395 - 24 جمادي الاول 1438 - 21 فوريه 2017
وسط یک مزرعه دور افتاده یک مترسک تو زمین کاشته شده بود. مترسک قصه ما با بقیه مترسکها یک فرقی داشت. اون ترسو بود و از پرنده ها می ترسید.
بازدید :
زمان تقریبی مطالعه :

مترسک شجاع (1)
مترسک

وسط یک مزرعه دور افتاده یک مترسک تو زمین کاشته شده بود. مترسک قصه ما با بقیه مترسکها یک فرقی داشت. اون ترسو بود و از پرنده ها می ترسید.

یک روز صبح وقتی مترسک از خواب بیدار شد دو تا کلاغ را دید که یکی از آنها روی سرش و یکی دیگر هم روی دستش نشسته بودند. مترسک که حسابی ترسیده بود خیلی سعی کرد آنها را از خودش دور کند، اما نتوانست. کلاغ ها مدام با نوکشان تو سر مترسک می زدند. سرش به شدت درد گرفته بود. می دانست که اگر اوضاع به همین شکل پیش بره کلاغ ها و پرنده های دیگر او را نابود می کنند.

روزها به همین شکل گذشت. تا اینکه یک روز خروس مزرعه اومد کنار مترسک نگاهی به چشمهای غمگین و دکمه ای مترسک انداخت و گفت: هی مترسک! برای چی جلوی پرنده ها را نمی گیری؟ مترسک گفت:چطور بگیرم. من می ترسم اونها با نوکشان من را تیکه تیکه کنند.

خروس گفت: نترس، آنها اگر از تو شجاعت ببینند این کار را نمی کنند. تو باید از خودت شجاعت نشان بدهی و گرنه صاحب مزرعه تو را از بین می برد و یک مترسک جدید در مزرعه می گذارد. میدونی تا همین حالا هم که گذشته چقدر به مزرعه آسیب رسیده. بالاخره صبر مزرعه دار هم حدی دارد تا صبرش تمام نشده سعی کن آنها را دور کنی.

مترسک اخمهایش را در هم کشید و گفت: یک نگاه به ریخت و قیافه من بینداز، ببین اصلا می توانم کسی را بترسانم؟ خروس گفت: اون مشکلی ندارد. من می توانم چهره ات را عوض کنم تو هم باید کمک کنی تا به ترس ات غلبه پیدا کنی. خروس این را گفت و رفت. عصر آن روز با خودش یک لباس سیاه وحشتناک و یک کلاه بزرگ سیاه آورده بود. خروس کمک کرد و لباس ها را تن مترسک کرد و گفت: مطمئن باش آنقدر وحشتناک شدی که من هم از تو میترسم. حالا می خواهم ببینم فردا چی به سر پرنده ها می آوری؟ بعد هم خنده ای کرد و رفت.

فردا صبح وقتی خورشید طلوع کرد. پرنده ها با دیدن مترسک میخکوب شدند. چند تاشون خواستند شجاعت کنند و بیایند جلو. اما مترسک با اطمینان به اینکه خیلی ترسناک شده با یک حرکت شدید همه پرنده ها را از خودش دور کرد.

وقتی دید واقعا پرنده ها ترسیدند شجاعت اش بیشتر شد. از آن روز به بعد هر روز که می گذشت به شجاعت مترسک افزوده می شد و دیگر هیچ پرنده ای جرأت نمی کرد به مزرعه آسیب بزند...

ادامه دارد...

بخش کودک و نوجوان تبیان


منبع: کودکانه

مطالب مرتبط:

بچه هزار پا و عروسی

نازنین و پشمک

هیولاهای بیشه

مورچه‌ها بازنشسته نمی‌شوند

شب وحشتناک آقا و خانم گوسفند

مسابقه ماشین‌ها

مشاوره
مشاوره
اگر در خصوص این موضوع سوالی داشتید، به مشاوره تبیان مراجعه نمایید .
تلفن : 81200000
پست الکترونیک : public@tebyan.com
آدرس : بلوارکشاورز ، خیابان نادری ، نبش حجت دوست ، پلاک 12

ارتباط با ما

روابط عمومی

درباره ما

نقشه سایت

تعدادبازدیدکنندگان
افراد آنلاین