سه شنبه 3 اسفند 1395 - 24 جمادي الاول 1438 - 21 فوريه 2017
روزی شاه شجاع به زبان اعتراض، خواجه حافظ را مخاطب ساخته گفت: ابیات هیچ یک از غزلیات شما از مطلع تا مقطع بر یک منوال واقع نشده
بازدید :
زمان تقریبی مطالعه :

سانسور غزل حافظ به دست شاه شجاع !


روزی شاه شجاع به زبان اعتراض، خواجه حافظ را مخاطب ساخته گفت: ابیات هیچ یک از غزلیات شما از مطلع تا مقطع بر یک منوال واقع نشده.


سانسور غزل حافظ به دست شاه شجاع !

خواندمیر در كتاب حبیب‌السیر نقل می‌کند: «روزی شاه شجاع به زبان اعتراض، خواجه حافظ را مخاطب ساخته گفت: ابیات هیچ یک از غزلیات شما از مطلع تا مقطع بر یک منوال واقع نشده بلکه از هر غزلی سه چهار بیت در تعریف شرابست و دو سه بیت در تصوف و یک دو بیت در صفت محبوب و تلون در یک غزل خلاف طریقه‌ی بلاغت است .خواجه گفت: آن‌چه بر زبان مبارک می‌گذرد عین صدق و محض ثواب‌ است؛ مع ذالک شعر حافظ در اطراف آفاق اشتهار تمام یافته و نظم حریفان دیگر پای از دروازه شیراز بیرون نمی‌نهد. بنا بر کنایت شاه شجاع در مقام ایذا حافظ شده به حسب اتفاق در آن ایام آن جناب غزل فوق را در سلک نظم کشیده که مقطعش چنین است:

گر مسلمانی چنین است که حافظ دارد

وای اگر از  پس  امروز  بود فردایی

 

و شاه شجاع این بیت را شنید گفت: از مضمون این نظم چنان بر می‌آید که حافظ به قیام قیامت قائل نیست و بعضی از فقهاء حسود قصد نمودند که فتوا نویسند که شک در وقوع روز جزا کفر است…

و شاه شجاع این بیت را شنید گفت: از مضمون این نظم چنان بر می‌آید که حافظ به قیام قیامت قائل نیست و بعضی از فقهاء حسود قصد نمودند که فتوا نویسند که شک در وقوع روز جزا کفر است…

حافظ مضطرب گشته نزد مولانا ابوبکر تایبادی که در آن اوان عازم حجاز بود و در شیراز تشریف داشتند رفت و کیفیت قصد بداندیشان را عرض نمود. مولانا فرمود  مناسب آن است که بیت دیگر مقدم بر این مقطع درج کنی مشعر به این معنی که فلان چنین می‌گفت تا به مقتضاء آن مثل که نقل کفر ، کفر نیست از این تهمت نجات یابی.

بنابراین خواجه حافظ این بیت را گفته و پیش از  مقطع در آن غزل مندرج ساخت:

این حدیثم چه خوش آمد که سحرگه می‌گفت

 بر در می‌کده با دف و نی ترسایی

****

غزل شماره ی 490 دیوان حافظ:

در همه دیر مغان نیست چو من شیدایی                                    خرقه جایی گرو باده و دفتر جایی

دل که آیینه شاهیست غباری دارد                                         از خدا می‌طلبم صحبت روشن رایی

کرده‌ام توبه به دست صنم باده فروش                                     که دگر می نخورم بی رخ بزم آرایی

نرگس ار لاف زد از شیوه چشم تو مرنج                                            نروند اهل نظر از پی نابینایی

شرح این قصه مگر شمع برآرد به زبان                                         ور نه پروانه ندارد به سخن پروایی

جوی‌ها بسته‌ام از دیده به دامان که مگر                                          در کنارم بنشانند سهی بالایی

کشتی باده بیاور که مرا بی رخ دوست                             گشت هر گوشه چشم از غم دل دریایی

سخن غیر مگو با من معشوقه پرست                             کز وی و جام می‌ام نیست به کس پروایی

این حدیثم چه خوش آمد که سحرگه می‌گفت                             بر در میکده‌ای با دف و نی ترسایی

گر مسلمانی از این است که حافظ دارد                                               آه اگر از پی امروز بود فردایی

 

 

بخش ادبیات تبیان


منبع: ص315-16 ج 3 حبیب السیر خواند میر

تلفن : 81200000
پست الکترونیک : public@tebyan.com
آدرس : بلوارکشاورز ، خیابان نادری ، نبش حجت دوست ، پلاک 12

ارتباط با ما

روابط عمومی

درباره ما

نقشه سایت

تعدادبازدیدکنندگان
افراد آنلاین