سه شنبه 3 اسفند 1395 - 24 جمادي الاول 1438 - 21 فوريه 2017
اشعاری از سیف فرغانی، سنایی غزنوی و ابوسعید ابوالخیر.
عکس نویسنده
عکس نویسنده
نویسنده : زهره سمیعی
بازدید :
زمان تقریبی مطالعه :

صد بار اگر توبه شکستی باز آ


اشعاری از سیف فرغانی، سنایی غزنوی و ابوسعید ابوالخیر.

صد بار اگر توبه شکستی باز آ

سیف فرغانی:

ای جان تو مسافر مهمان سرای خاک!

رخت اندرو منه که نه‌ای تو سزای خاک!

آنجا چو نام تست سلیمان ملک خلد

اینجا چو مور خانه مکن در سرای خاک!

ای از برای بردن گنجینه‌های مور

چون موش نقب کرده درین توده‌های خاک!

زیر رحای چرخ که دورش به آب نیست

جز مردم آرد می‌نکند آسیای خاک

ای از برای گوی هوا نفس خویش را

میدان فراخ کرده درین تنگنای خاک!

فرش سرایت اطلس چرخ است چون سزد

اینجا سریر قدر تو بر بوریای خاک!

ای داده بهر دنیی دون عمر خود به باد!

گوهر چو آب صرف مکن در بهای خاک!

در جان تو چو آتش حرص است شعله‌ور

تن پروری به نان و به آب از برای خاک

در دور ما از آتش بیداد ظالمان

چون دود و سیل تیره شد آب و هوای خاک

بلقیس وار عدل سلیمان طلب مکن

کز ظلم هست سیل عرم در سبای خاک

آتش خورم بسان شتر مرغ کآب و نان

مسموم حادثات شد اندر وعای خاک

ای کور دل تو دیده نداری از آن تو را

خوب است در نظر بد نیکو نمای خاک!

داروی درد خود مطلب از کسی که نیست

یک تن درست در همه دارالدوای خاک

زین بادخانه آب دمادم مخور از آنک

از خون لبالب است درین دور انای خاک

در شیب حسرتند ز بالای قصر خود

این سروران پست شده زیر پای خاک

بس خوب را که از پی معنی زشت او

صورت بدل کنند به زیر غطای خاک

ای مرده دل ز آتش حرصی که در تو هست

در موضعی که گور تو سازند وای خاک!

گر عقل هست در سر تو پای بازگیر

زین چاه سر گرفته نادلگشای خاک

بیگانه شد ز شادی و با انده است خویش

ای کاش آدمی نشدی آشنای خاک!

از خرمن زمانه به کاهی نمی‌رسی

با خر به جز گیاه نباشد عطای خاک

دایم تو از محبت دنیا و حرص مال

نعمت شمرده محنت دارالبلای خاک

بستان عدن پر گل و ریحان برای تست

تو چون بهیمه عاشق آب و گیای خاک

ساکن مباش بر سرنطع زمین چو کوه

کز فتنه زلزله است کنون در فنای خاک

جانت بسی شکنجه غم خورد و کم نشد

انس دلت ز خانه وحشت‌فزای خاک

در صحن این خرابه غباری نصیب تست

ور چه چو باد سیر کنی در فضای خاک

خلقی درین میانه چو خاشاک سوختند

کآتش گرفت خاصه درین دور جای خاک

آتش چو شاخ و برگ بسوزد درخت را

در تخم‌پروری نکند اقتضای خاک

خود شیر شادیی نرساند به کام تو

این سالخورده مادر اندوه زای خاک

عبرت بسی نمود اگر جانت روشن است

آیینه مکدر عبرت نمای خاک

گویی زمان رسید که از هیضه قی کند

کز حد بشد ز خوردن خلق امتلای خاک

آتش مثال حله سبز فلک بپوش

بر کن ز دوش صدره آب و قبای خاک

بی‌عشق مرد را علم همت است پست

بی‌باد ارتفاع نیابد لوای خاک

ره کی برد به سینه عاشق هوای غیر

خود چون رسد به دیده اختر فدای خاک

تا آدمی بود بود این خاک را درنگ

کآمد حیوة آدمی آب بقای خاک

و آنکس که خاک از پی او بود شد فنا

فرزانه را سخن نبود در فنای خاک

حرصم چو دید آب مرا گفت خاک خور

قومی که چون منید هلموا صلای خاک

گفتم برای پند تو نظمی چنین بدیع

کردم ز بحر طبع خود آبی فدای خاک

ای قادری که جمله عیال تواند خلق

از فوق عرش اعلی تا منتهای خاک

از نیکویی چو دلبر خورشیدرو شوند

در سایه عنایت تو ذره‌های خاک

تو سیف را از آتش دوزخ نگاه‌دار

ای قدرتت بر آب نهاده بنای خاک

از بندگانت نعمت خود وامگیر از آنک

ناورد محنت است درین تنگنای خاک

 

سنایی غزنوی: در تواضع اهل حق

شاه را خواهی که بینی، خاک شو درگاه را

ز آبرو آبی بزن درگاه شاهنشاه را

نعل کن چون چتر او دیدی کلاه چرخ را

چاک زن چون روی او دیدی قبای ماه را

چون کله بر سر نشین دزدان افسر جوی را

چون خرد در جان نشان رندان لشکرگاه را

از برای عز دیدار سیاوخشی و شش

همچو بیژن بند کن در چاه خواری جاه را

عافیت را سر بزن بهر کمال عشق را

عاقبت را دم بزن بهر جمال راه را

هم به چشم شاه روی شاه خواهی دید و بس

دیده اندر کار شه کن کوری بدخواه را

آه غمازست اندر راه عشق و عاشقی

بند برنه در نهانخانه خموشی آه را

از سر آزاد مردی تیغی از غیرت بزن

هم شفاعت جوی را کش، هم شفاعت خواه را

درد عشق از مرد عاشق پرس از عاقل مپرس

کگهی نبود ز آب و جاه یوسف چاه را

عقل بافنده‌ست منشان عقل را بر تخت عشق

آسمان عشاق را به ریسمان جولاه را

گر سپر بفگند عقل از عشق گو بفگن رواست

روی خاتون سرخ باید خاک بر سر داه را

پیش گیر اندر طلب راه دراز آهنگ و تنگ

گو دل اندر شک شکن، صبر زبان کوتاه را

درد موسی‌وار خواهی جام فرعونی طلب

باده‌های عافیت سوز و ملامت کاه را

هر غم و شادی که از عشقت هم عشقست از آنک

بار عندالله باشد تخم عبدالله را

کاه گرداند وفای عشق تا برجانت نیز

حکم نبود عقل شغل افزای کارآگاه را

باد کبر از سر بنه در دل برافراز آتشی

پس برآن آتش بسوزان آبگون درگاه را

چون شدی کاهی سنایی گردکاهی گرد و بس

زان که کاهی به شناسد قدر و قیمت کاه را

 

چند رباعی از ابوسعید ابوالخیر

باز آ باز آ هر آنچه هستی باز آ

گر کافر و گبر و بت‌پرستی باز آ

این درگه ما درگه نومیدی نیست

صد بار اگر توبه شکستی باز آ

***

وصل تو کجا و من مهجور کجا

دردانه کجا حوصله مور کجا

هر چند ز سوختن ندارم باکی

پروانه کجا و آتش طور کجا

***

وا فریادا ز عشق وا فریادا

کارم بیکی طرفه نگار افتادا

گر داد من شکسته دادا دادا

ور نه من و عشق هر چه بادا بادا

***

یا رب مکن از لطف پریشان ما را

هر چند که هست جرم و عصیان ما را

ذات تو غنی بوده و ما محتاجیم

محتاج بغیر خود مگردان ما را

 

فرآوری: مهسا رضایی

بخش ادبیات تبیان


منابع: دیوان شاعران

تلفن : 81200000
پست الکترونیک : public@tebyan.com
آدرس : بلوارکشاورز ، خیابان نادری ، نبش حجت دوست ، پلاک 12

ارتباط با ما

روابط عمومی

درباره ما

نقشه سایت

تعدادبازدیدکنندگان
افراد آنلاین