سه شنبه 3 اسفند 1395 - 24 جمادي الاول 1438 - 21 فوريه 2017
هوا سرد بود و باران می بارید. مانی روی مبل نشسته بود که متوجه صدای باران شد. مادربزرگ پرده را کنار زد تا مانی بتواند بارش باران را تماشا کند.
عکس نویسنده
عکس نویسنده
بازدید :
زمان تقریبی مطالعه :

گربه کوچولو زیر باران
گربه

هوا سرد بود و باران می بارید. مانی روی مبل نشسته بود که متوجه صدای باران شد. مادربزرگ پرده را کنار زد تا مانی بتواند بارش باران را تماشا کند. یک گربه ی کوچولوی خیس کنار پنجره نشسته بود و می لرزید. مادربزرگ یک دستمال بزرگ به مانی داد و گفت زود باش برو گربه ی بیچاره را بیاور تا گرم شود. مانی رفت و با گربه کوچولو بازگشت.

 گربه کوچولو با مهربانی به مادربزرگ نگاه کرد و میو میو کرد. مادربزرگ برایش یک تکه سوسیس و یک ظرف شیر آورد. گربه کوچولو خیلی خوشحال شد و فورا شروع به خوردن شیرها کرد و بعد سوسیس را بو کرد و آن را هم خورد.

مادر بزرگ روی مبل نشست و شروع به بافتن بافتنی اش کرد. مانی هنوز با ذوق زیادی مشغول تماشای گربه کوچولو بود و با خودش فکر می کرد که از این به بعد او را پیش خودم نگه می دارم و از او مراقبت می کنم.

مانی از مادربزرگ پرسید: شما اجازه می دهید این گربه را همین جا نگه داریم و از آن مراقبت کنیم؟

مادربزرگ دوست نداشت اجازه بدهد ولی وقتی به چشمهای مانی نگاه کرد و خوشحالی مانی را دید نتوانست مخالفت کند. مادربزرگ لبخندی زد و گفت: باشه عزیزم، اما باید داخل حیاط برای او خانه ای درست کنی.

مانی گفت من دوست دارم همین جا بین ما باشد.

مادربزرگ گفت: مانی جان ما مسلمانیم و نماز می خوانیم اگر یک موی گربه به لباسمان بچسبد نمازمان قبول نیست. تازه این کار اصلا بهداشتی نیست و باعث بیماری می شود. تو می توانی داخل حیاط برای گربه ی ناز و کوچولویت یک خانه ی گربه ای قشنگ درست کنی و از او مراقبت کنی.

مانی گفت: بله همین کار را می کنم. مادربزرگ گفت حالا یک اسم برایش انتخاب کن.

مانی کمی فکر کرد و گفت: اسمش را می گذارم "کوچولو" !

مادربزرگ لبخندی زد و گفت: خوبه... راستی کوچولو کجاست؟

مانی نگاهی زیر مبل کرد و دید کوچولو زیر مبل مادربزرگ مشغول بازی کردن با کلاف نخ است. کوچولو آنقدر به کلاف نخ چنگ زده بود که خودش را هم لای نخها گم کرده بود.

مادربزرگ گفت: اوووه ... یادم رفته بود که گربه ها عاشق کلاف نخ هستند. مانی و مادربزرگ کمک کردند و نخ ها را از دور دستهای کوچولو باز کردند. مادربزرگ گفت: حالا دیگر با این نخ ها باید یک تشک برای خودش درست کنم.

مانی خندید و گفت: تشک ! خیلی خوبه ،دستتون درد نکنه. چه مادربزرگ مهربونی .

حالا دیگر باران بند آمده بود و وقتش رسیده بود که مانی ساختن خانه ی گربه ای را شروع کند.

 

انسیه نوش آبادی

بخش کودک و نوجوان تبیان


مطالب مرتبط:

ننه پینه دوز و لباس گل‌ها

ببعی و شپشهای بدجنس

عید میکروبها

ابر کوچولو گم شده

گرگ بدجنس

لبخند مداد سیاه

مشاوره
مشاوره
اگر در خصوص این موضوع سوالی داشتید، به مشاوره تبیان مراجعه نمایید .
تلفن : 81200000
پست الکترونیک : public@tebyan.com
آدرس : بلوارکشاورز ، خیابان نادری ، نبش حجت دوست ، پلاک 12

ارتباط با ما

روابط عمومی

درباره ما

نقشه سایت

تعدادبازدیدکنندگان
افراد آنلاین