وب سایت موسسه فرهنگی و اطلاع رسانی تبیان
وب سایت موسسه فرهنگی و اطلاع رسانی تبیان
سه شنبه 3 اسفند 1395 - 24 جمادي الاول 1438 - 21 فوريه 2017
یک روز عربی ازبازار عبور می کرد که چشمش به دکان خوراک پزی افتاد از بخاری که از سر دیگ بلند میشد خوشش آمد تکه نانی را داشت و بر سر آن می گرفت و می خورد.
بازدید :
زمان تقریبی مطالعه :

داستان‌های بهلول
غذا

بهلول و بوی غذا

یک روز عربی ازبازار عبور می کرد که چشمش به دکان خوراک پزی افتاد از بخاری که از سر دیگ بلند میشد خوشش آمد تکه نانی را داشت و بر سر آن می گرفت و می خورد. هنگام رفتن صاحب دکان گفت: تو از بخار دیگ من استفاده کردی و باید پولش را بدهی. مردم جمع شدن مرد بیچاره که از همه جا درمانده بود بهلول را دید که از آنجا می گذشت از بهلول تقاضای قضاوت کرد ،بهلول به آشپز گفت: آیا این مرد از غذای تو خورده است؟

آشپز گفت: نه ولی از بوی آن استفاده کرده است. بهلول چند سکه نقره از جیبش در آورد و به آشپز نشان داد و به زمین ریخت وگفت؟ ای آشپز صدای پول را تحویل بگیر.

 آشپز با کمال تعجب گفت: این چه شکل پول دادن است؟ بهلول گفت مطابق عدالت است:"کسی که بوی غذا را بفروشد در عوض باید صدای پول دریافت کند."

 

بهلول و هارون الرشید

آورده‌اند که بهلول بیشتر وقت‌ها در قبرستان می‌نشست روزی که برای عبادت به قبرستان رفته بود، هارون به قصد شکار از آن محل عبور کرد چون به بهلول رسید گفت: بهلول چه می کنی؟

بهلول جواب داد: به دیدن اشخاصی آمده‌ام که نه غیبت مردم را می‌کنند و نه از من توقعی دارند و نه من را اذیت و آزار می دهند.

هارون گفت: آیا میتوانی از قیامت، صراط و سوال و جواب آن دنیا مرا آگاهی دهی؟

بهلول جواب داد: به خادمین خود بگو تا در همین محل آتش درست کنند و تابه بر آن نهند تا سرخ و خوب داغ شود. هارون امر نمود تا آتشی افروختند و تابه بر آن آتش گذاردند تا داغ شد.

ای هارون سوال و جواب قیامت نیز به همین صورت است. آنها که درویش بوده ا‌ند و از تجملات دنیایی بهره ندارند آسوده می گذرند و آنها که پایبند تجملات دنیا باشند به مشکلات گرفتار آیند

آنگاه بهلول گفت: ای هارون من با پای برهنه بر این تابه می‌ایستم و خود را معرفی می‌نمایم و آنچه خورده‌ام و هرچه پوشیده‌ام ذکر می‌نمایم و سپس تو هم باید پای خود را مانند من برهنه نمایی و خود را معرفی کنی و آنچه خورده‌ای و پوشیده‌ای بگویی. هارون قبول کرد.

آنگاه بهلول روی تابه داغ ایستاد و فوری گفت: بهلول و خرقه و نان جو و سرکه و فوری پایین آمد که ابداً پایش نسوخت و چون نوبت به هارون رسید به محض اینکه خواست خود را معرفی نماید نتوانست و پایش بسوخت و به پایین افتاد.

سپس بهلول گفت: ای هارون سوال و جواب قیامت نیز به همین صورت است. آنها که درویش بوده ا‌ند و از تجملات دنیایی بهره ندارند آسوده می گذرند و آنها که پایبند تجملات دنیا باشند به مشکلات گرفتار آیند ...

 

فرآوری:نعیمه درویشی

بخش کودک و نوجوان تبیان


منابع: روزنه آنلاین، وبلاگ  ito

مطالب مرتبط:

مادر پیامبر

نجار پیر

کتاب داستان ابریشم

پیرمرد دانا

وقتی فكر می‌كنیم، به كجا می‌رویم؟

قصه‌های متیو بازینگتون

مشاوره
مشاوره
اگر در خصوص این موضوع سوالی داشتید، به مشاوره تبیان مراجعه نمایید .
تلفن : 81200000
پست الکترونیک : public@tebyan.com
آدرس : بلوارکشاورز ، خیابان نادری ، نبش حجت دوست ، پلاک 12

ارتباط با ما

روابط عمومی

درباره ما

نقشه سایت

تعدادبازدیدکنندگان
افراد آنلاین