الان دیگر این حرف ها برایم مطرح نیست و یک پایم لب گور است و دارم امروز و فردا می کنم آن موقع جلوگیری می کردم و نمی گذاشتم در مورد من کار تبلیغاتی شود
بازدید :
زمان تقریبی مطالعه :

شاه کلید تربیتی حاج آقا مجتبی تهرانی

آیت الله مجتبی تهرانی

الان دیگر این حرف ها برایم مطرح نیست و یک پایم لب گور است و دارم امروز و فردا می کنم آن موقع جلوگیری می کردم و نمی گذاشتم در مورد من کار تبلیغاتی شود

 

خاطراتی از حاج آقا مجتبی تهرانی -2

 

بخش دیگری از خاطرات "میثم مطیعی" عضو هیات مۆسس و اولین مدیر عامل موسسه حفظ و نشر آثار آیت الله حاج آقا مجتبی تهرانی را تقدیمتان می کنیم:

 

ماجرای فشارهای رسانه ای و توصیه حاج آقا

 

یادم می‌آید دقیقاٌ روز 8 اردیبهشت سال 91 و در ایام فاطمیه دوم بود و آخرین فاطمیه عمر حاج آقا بود چون ایام فاطمیه بعدی را دیگر در بین ما نیستند. ایشان در ایام فاطمیه اول خودشان جلسه اخلاق داشتند و فاطمیه دوم روضه زنانه در منزلشان که الان محل موسسه حفظ و نشر آثارشان است بود.

 

چند سال بود که بنده روز آخر ایام فاطمیه دوم را می رفتم و می خواندم و تنها جلسه زنانه ای بود که می رفتم و می خواندم و اصلاٌ غیر از این جلسه هیچ جلسه زنانه دیگری را نرفته ام. بعد از مداحی خواستم بروم که آقای شیرازی به من گفتند حاج آقا در اتاق پشتی با شما کار دارند.

 

 من خیلی برایم عجیب بود که حاج آقا در این روضه شرکت کردند و به اتاق اندرونی رفتم و بعد از احوالپرسی نماز را 3 نفری به امامت حاج آقا خواندیم؛ یعنی من بودم و حسین آقا و حاج آقا.

 

نماز مغرب و عشاء را خواندیم بعد از نماز نیم ساعتی صحبت کردند. بنده در آن موقع سر قصه رسانه‌ای و فشارهای رسانه‌ای که به مداحان وارد می‌آید و با توجه به سبک حاج آقا مجتبی که ما را این گونه عادت داده بود هیچ وقت راجع به مداحی با رسانه ها مصاحبه نکردم همیشه می‌گفتم صدا و سیما نمی‌آیم، اسمم را نزنید، جلسات ما را تصویربرداری نکنید، تبلیغ و CD زدن ممنوع است و....

 

 سال گذشته حقیقتا از فشارهایی که به من آمده بود و نمی خواهم دقیقاٌ حوزه اش را روشن کنم خسته شده بودم. چون همه اش باید جلوگیری می ‌کردم و بدون تعارف می خواستم این گونه برخورد را رها کنم. به هیچ کسی که مرتبط با حاج آقا باشد این موضوع را نگفته بودم و در ذهنم تصمیم گرفته بودم که اجازه دهم به این خاطر که کلافه شده بودم.

 

 خدای من شاهد است که وقتی رفتم نزد حاج آقا اولین جمله ایشان این بود که گفتند: آن کار را نکن! من کاری که خودم کرده‌ام را به تو می گویم و نکن آن کار را و دقیقا به آن مورد با جزئیاتش اشاره کردند.

 

 گفتند این کار را نکن و اجازه این کار را نده! خدا شاهد است که چند دقیقه مات و مبهوت فقط حاج آقا را نگاه می کردم و موهای بدنم سیخ شده بود که این مرد این قضیه را از کجا فهمیده و بعد هم اگر فهمیده کامل وسط خال زده است که دقیقاٌ می گوید فلان کار را نکن که من فردایش به خاطر صحبت حاج آقا گفتم همینی که هست باید باشد. و آن مورد را کنسل کردم.

 

در جوانی نمی‌گذاشتم در مورد من کار تبلیغاتی شود

آن روز (8 اردیبهشت سال 91) یک روز خاصی بود و ایشان حال منقلبی داشتند. در همان جلسه در مورد همان بحث های مربوط به شهرت می گفتند که این چیزها محرکات است من الان پیر شده ام و کارم از این حرف ها گذشته والان دیگر ولش کردم در صورتی که ایشان بازهم کامل رها نکرده بودند و در مۆسسه هم اجازه عکس گرفتن به ما نمی دادند یا به سختی راضی می‌شدند.

 

 و ما بارها دلمان می خواست از صحنه هایی که حاج آقا در مسجد جامع یا در جلسات اخلاق می آیند فیلم بگیریم اما اجازه نمی دادند و در مراسم های دفتر واقعاٌ با سختی عکاس و دوربین هماهنگ می کردیم که حاج آقا اجازه بدهند و ایشان فرمودند من آن موقع که جوان بودم اجازه این کار را نمی دادم اما الان دیگر این حرف ها برایم مطرح نیست و یک پایم لب گور است و دارم امروز و فردا می کنم آن موقع جلوگیری می کردم و نمی گذاشتم در مورد من کار تبلیغاتی شود.

 

شاه کلید تربیتی حاج آقا؛ چیزی را که عمل نمی‌کردند نمی‌گفتند

بعد از این که به من گفتند که این کار را نکن عین این جمله را فرمودند: "من در خانه فکر می کردم که شما را ببینم و این نکته را به شما بگویم .

 

 من دیدم که بهترین مثال برای تو خودم هستم و راحتت کردم یک کسی ممکن است حرف بزند و عمل نکند اما من خودم به این عمل کرده ام و دارم به تو می گویم". یکی از شاه کلیدهای تربیتی حاج آقا این بود "چیزی را که عمل نمی‌کرد دیگران را به آن توصیه نمی‌کرد" چیزی را می گفت که خودش به آن عمل می کرد و برای همین ما راحت می‌پذیرفتیم و راحت در جان ما می‌نشست. سپس فرمودند که "گفتم اگر به تو نگویم نسبت به تو جفا کرده ام و خواستم چیزی را که به ذهنم آمده است را به تو بگویم چون خودم این کار را کرده‌ام خواستم به تو هم بگویم."

 

ماجرای تشریف فرمایی حضرت زهرا به منزل ایشان

فرمودند بگذار قضیه ای را برای تو بگویم. سپس فرمودند: این قضیه را چون روضه تمام شده می گویم. آن روزی را که بنده در خدمت ایشان بودم 4شنبه یا 5شنبه بود. دو روز بعد شهادت حضرت صدیقه طاهره بود. ایشان فرمودند "می دانی چرا من امروز به اینجا آمده ام؟"

 

چون واقعاٌ برای من سۆال شده بود که چرا ایشان به روضه زنانه آمده اند آن هم تنها و در اتاق پشتی و برایم جالب بود که بدانم قصه چیست و بعد فرمودندکه روز شنبه همین هفته خانواده ام به من گفتند که فلان آقا (که شاید راضی نباشد اسمش را بگویم) تلفن زد و گفت که از قول من به حاج آقا بگویید که من دیشب خواب دیدم که به من گفتند حضرت فاطمه زهرا سلام الله علیها روز شهادت به خانه حاج آقا مجتبی می روند و در اینجا حاج آقا بغض کردند و آرام گریه افتادند.

 

 بغض راه گلویشان را بسته بود و چندثانیه ای سکوت کردند و سپس فرمودند آن آقا که نمی دانسته و بعد خانواده ما به ایشان گفته که اتفاقاٌ ما در آن روز روضه داریم و مجلس زنانه هم می باشد و آن آقا گفته خلاصه به حاج آقا بگویید وحاج آقا فرمودند که من روزشهادت به اینجا آمدم و امروز هم چون روز آخر بوده گفتم برای همین بیایم تا چیزی گیرم بیاید.

 

حاج آقا در این چیزها معطل نمی کرد و اجازه نمی داد حتی چیزی در ذهن شما شکل بگیرد و برای این که این مطلب را از خودشان دور کنند سریع گفتند اخلاصتان را زیاد کنید و سپس فرمودند "این حرفی که من زدم برای من نیست، بلکه برای خانم من است؛ چون مجلس زنانه است و مربوط به او می شود. اشتباه نکنید برای خودم کیسه نمی دوزم، ایشان علویه است و دختر فاطمه زهراست و چون علویه است پرش من را هم گرفت.

 

ایشان گفتند که نمی خواستم بگویم اما چون روضه تمام شد گفتن داشت و سپس شروع به شکر گذاری خدا کردند و فرمودند من خیلی به این خاطر خوشحالم که حضرت زهرا(س) به این روضه عنایت کردند با این که یک روضه معمولی و بی سر و صدا بود.

 

 بنده چون مداحی می‌کنم کم جلسه ندیده ام و جلسات پرهیاهو و شلوغ را زیاد دیده ام اما این جلسه خیلی ساده و نقلی بود که خانم ها آمدند و یک منبر خیلی ساده یعنی یک صندلی و میکروفن ساده و منبر و مداحی مختصری بود.

 

سپس فرمودند که یک قضیه دیگر را به شما بگویم گفتند 7 یا 8 سال پیش بود که آقایی در اینجا منبر می رفت و من هم هر روز اینجا بودم چون خیابان قائن که الان دفتر حاج آقاست قبلاٌ منزل ایشان بوده است و فرمودند که اینجا هنوز دفتر نشده بود و من هم می نشستم در همان اتاق پشتی و روضه را گوش می دادم که منبری آمد منبرش را رفت و مداح مداحی اش را کرد و زمانی که آمد با من خداحافظی کند، حال من منقلب شد و در ذهنم یک مطلبی آمد و بی اختیار من به روضه خوان گفتم که دعا کن حضرت زهرا(س) از من قبول کند و حالم خیلی منقلب شد.

 

 فردای آن روز یک آقایی از علمای تهران که در اردکان یزد به منبر رفته بود و بدون این که از این جریان اطلاعی داشته باشد زنگ زد و بعد از سلام گفت من دیشب سحر خواب دیدم در خواب به من گفتند کهحضرت زهرا فرموده به حاج آقا مجتبی بگویید که از او قبول کردیم سپس به من گفتند که ببین که کار حساب و کتاب دارد و فرمودند من صاف و صریح به تو می گویم که آدم خوبی نیستم؛ اما ممکن است که آدم بعضی وقت ها یک حالی پیداکند و منظورشان این بود که آدم ممکن است گاهی یک اخلاصی پیدا کند. و باز هم میخواستند از خودشان دور کنند.


منبع: مشرق

تهیه و تنظیم: حق دوست، گروه حوزه علمیه تبیان