سه شنبه 3 اسفند 1395 - 24 جمادي الاول 1438 - 21 فوريه 2017
خاطراتی ازتشکیل بسیج عشایرغرب کشور وعملیات پیروزمندانه به روایت حجت السلام و المسلمین علی آل کاظمی
بازدید :
زمان تقریبی مطالعه :

رزمندگان عشایر


خاطراتی ازتشکیل بسیج عشایر غرب کشور و عملیات پیروزمندانه به روایت حجت السلام و المسلمین علی آل کاظمی.

رزمندگان عشایر

اوائل جنگ بود ، بنی صدر درغرب کشور سلاح ومهمات بسیاری ازطریق ارتش گرفته ، بدون برنامه وحساب وکتاب درستی ، درهمانجا که هلی کوپترش غش کرده بود تحویل کدخدا ها وعشایراطراف اسلام آباد غرب داده بود ، که درتحلیل ما این عمل نوعی مسلح کردن طرفداران خود بود برای روز مبادابود تا تشکیل بسیج عشایر ! کدخداها نیز به هرکدام ازکدخداچه های خود یکدسته کارت بسیج عشایرغرب وتعدادی برنو وامیک وهرکدام چند جعبه فشنگ داده بودند ، ولی این کدخدا ها بجای آنکه با نیروهای تحت امرخود درمناطق جنگی حضور پیداکنند ، درروستاهای خود قوطی های حلبی را نشانه میگذاشتند وبه تیر اندازی واصراف بیهوده مهمات میپرداختند ، وجالب آنکه مرتب صورت جلسه تنظیم کرده میرفتند از ارتش مهمات تحویل میگرفتند ، وبسیاری از آنان مهمات را میبردند ودرجعفر آباد کرمانشاه میفروختند !

بعضی از برادران بسیجی عشایررا فرستادیم وازآنها جعبه های قشنگ راخریداری کردند ، با برادر پولکی که ازبستگان شهید جعفری فرمانده سابق سپاه کرمانشاه بود بااستاندار وقت آقای زارع جلسه گذاشتیم وگزارش دادیم وبه ایشان گفتیم : این بسیج عشایرغرب کشور درجبهه هیچ حضوری ندارند ، ومرتب با تنظیم صورت جلسه های صوری مهمات دریافت می کنند .

ازهمه بدتر بسیاری ازهمین بسیجی های قلابی بجای کمک کردن به رزمندگان گزارش داشتیم که مسیراسلام آباد به گردنه پاطاق را ناامن کرده ، سرراه رزمندگان راگرفته، آنان را خلع سلاح می کنند !

تشکیل بسیج مستضعفین عشایر

پس ازبحث وبررسی درجلسه استانداری قرار شد ازطریق استانداری کرمانشاه بسیج عشایرغرب کشور که به قول ما بسیج کدخداهای طرفدار بنی صدر از کلهر وسنجابی وقلخانی بود منحل شود ، وکارتهای آنان باطل اعلان شده ، و بسیج مستضعفین عشایرغرب کشورتشکیل ، وکدخداها سلاحهای دریافتی را به ما تحویل نمایند ، وما ازعشایر داو طلب برای جبهه ثبت نام کنیم وسلاح ومهمات تنها درپادگان ابوذرو دفتر بسیج درگیلان غرب تحویل شود ، ضمنا قرار براین شد که ازنیروهای عشایر با ایمان ووفادار به نظام وانقلاب اسلامی وامام ازهمه طوائف بصورت گزینشی دعوت کنیم که از کارشان درجبهه اطمینان داشته باشیم ، حال چه از طوائف کلهر ، سنجابی ، قلخانی ، یا ازطوائف لک ولر از کاکاوند ، ایتیوند ، اولاد قباد ، میربگ ، یا حسنوند ، کولیوند ، ویوسفوند و ... برهمین اساس با معرفی یک سرهنگ از نیروهای بسیجی ارتش بنام سرهنگ مۆذن که قرار بود برای صف کردن وآموزش جوانان داوطلب اقدام کند ، ابتدا ازطوائف کاکاوند ، ایتی وند ، اولاد قباد نیروهای کارآزموده وتک تیر اندازهای ماهری را ثبت نام نمودیم ، وبرای هرکدام ازنیروها یک کارت شناسائی عکس داربا دوامضاء تهیه نمودیم ، یک امضاء ازسرهنگ یک امضاء ازما « سند 1 » .

ابتداء عشایر را برای شرکت درجبهه های جنوب به خرم آباد بردیم ، وپس ازیک شب توقف درپادگان ، فردا پس ازانجام یک مانور درسطح شهر وتوقفی مختصر دراستانداری راهی جبهه های جنوب شدیم ، وارد پادگان شکاری یا وحدتی دزفول شدیم ، از شانش این عشائر که تشنه رودرروئی نیروهای بعثی کافر وبزدل عراقی ونبرد تن به تن با آنان بودند ، ازهمان سرشب موشک باران دزفول واطراف پادگان شروع شد ، عشائربا زمین خوردن هرفروند موشک اطراف پادگان یا داخل شهر دزفول برنوها وسلاح های خورا بیهوده دیده ، آنهارا پرت میکردند ، ومیگفتند : ما هیچ عراقی بچشم نمی بینیم ، این جنگ مردانه نیست ، ما بابرنو آنها باموشک !

ابتداء عشایر را برای شرکت درجبهه های جنوب به خرم آباد بردیم ، وپس ازیک شب توقف درپادگان ، فردا پس ازانجام یک مانور درسطح شهر وتوقفی مختصر دراستانداری راهی جبهه های جنوب شدیم ، وارد پادگان شکاری یا وحدتی دزفول شدیم ، از شانش این عشائر که تشنه رودرروئی نیروهای بعثی کافر وبزدل عراقی ونبرد تن به تن با آنان بودند ، ازهمان سرشب موشک باران دزفول واطراف پادگان شروع شد ، عشائربا زمین خوردن هرفروند موشک اطراف پادگان یا داخل شهر دزفول برنوها وسلاح های خورا بیهوده دیده ، آنهارا پرت میکردند ، ومیگفتند : ما هیچ عراقی بچشم نمی بینیم ، این جنگ مردانه نیست ، ما بابرنو آنها باموشک !

با سرهنگ مشورت کرده گفتم : این عشایربرای جنگ با تانک وموشک کارائی ندارند ، اینها به فنون رزم عشایری وتک تیراندازی تسلط دارند ، با تیمسار ملاقات کنیم ، وما موریت عشایر را برای غرب کشور بگیریم ، زیرا این نیروها در کوهستان کارآ ئی دارند ، گفت : بسیار خوب گفتی ، ازطرفی هم من با ظهیر نژاد درغائله گنبد درگیری داشته ام ویک سیلی به صورت اوزده ام ، والآن هم اگر بداند من بااین عشائرآمده ام مرا نخواهد پذیرفت ، گفتم : گرفتن وقت ملاقات بامن تراهم همراه میبرم ، ظهیر نژاد گذشته هارا فراموش کرده الآن جای این بحث ها نیست ، وممکن است اصلا فراموش کرده باشد.

ملاقات با تیمسار ظهیر نژاد

همراه سرهنگ رفتیم از تیمسار وقت خواستیم ، ازپله های پیج درپیچ پادگان چند طبقه به زیرزمین رفتیم ، ود رعمق چندین طبقه زیر زمین جای بسیار امنی برای فرماندهی جنگ تدارک دیده بودند ، قبل ازما نماینده شهید دزفول شهید شاهچراغی باتیمسار ملاقات داشت صبرکردیم ایشان بیرون آمدند ، همانطور که سرهنگ پیش بینی میکرد ، وقتی اسم ما وسرهنگ را برای ملاقات بردند ، سرهنگ را نپذیرفتند ، ولی به ما ملاقات دادند ، من که وارد شدم دیدم تیمسار روی یک صندلی گردان نشسته ، صندلی را به عقب وجلو می برد ، وبا ارامش کامل برای جنگ فکر می کند گفتم : تیمسار! شما خوب جای امنی هستید ، ما واین عشایر دیشب زیر بمباران موشک هرلحظه منتظر فرود آمدن موشکی برسرمان بودیم ، ازقرارآنشب برای مردم مظلوم دزفول شب سختی بوده ، وبیش از دوهزار شهید داده اند ، نماینده آنان هم درهمین رابطه باتیمسار ملا قات داشته است !

به تیمسار گفتم : ماموریت این عشائر را که حدود چهار صد نفر بودند برای غرب بنویسید ، آنجا هم زمین ومنطقه را می شناسند ، وهم میتوانند درپناه کوه وجنگل سنگر بگیرند وبادشمن بجنگند ، تیمسارپرسید فرمانده نظامی آنان کیست ؟ گفتم : سرهنگی است بنام مۆ ذن گفت :همان دیوانه ، من بااونمیتوانم کارکنم ، بهتر همانکه این نیروهارا به گیلان غرب بفرستیم ، بلا فاصله تیمساربه فرماندهی پادگان ابوذر بیسیم زد که این تعداد نیرو ازعشایر باسلاحهای شخصی همراه فلانی می آیند آنان را درارتفاعات مناسب قرار دهید

حرکت بسوی پادگان ابوذر

ستون نظامی بسیج عشایر که عبارت بود از چند اتوبوس ویک وانت تدارکاتی ویک جیب آهوی فرماندهی ، بطرف پادگان ابوذر راه افتادیم ، نزدیک غروب بود که به دشت ذهاب رسیدیم ، ما که هنوزاولین بار بود جبهه میرفتیم وهنوز هفته های اول جنگ بود ، واز توپ وخمپاره وخمسه خمسه فقد اسمی شنیده

بودیم ، به پیچ کل داوت که رسیدیم ، عده ای نیروهای ارتشی کنار جاده بودند ازآنها نشانی پادگان ابوذررا پرسیدیم ؟ گفتند : ازسرپیچ کمی باسرعت رد بشوید مقداری که رفتید به پادگان میرسید ، ولی به ما نگفتند :چند کیلومتر دردید وتیر رس دشمن است ونباید توقف کنید ، ماچند کیلومتری ازسرپیچ که رد شدیم به یک پل رسیدیم ومشاهده نمودیم که یک سربازاززیرپل بیرون آمد ستون نظامی ما را که دید قمقمه خالی خودرابه علامت تشنگی ودرخواست آب بلند کرد ، سرهنگ که هنوزاین مسیررا نیامده بود ونمیدانست چند کیلومتر دیگر تا پادگان مانده ، گفت : توقفی بکنیم هم به این برادر رزمنده آب بدهیم وهم ازاو مسیر پادگان را بپرسیم، وبپرسیم که تاپادگان چقدر راه است ؟

ادامه دارد...

بخش فرهنگ پایداری تبیان


منبع: پایگاه اطلاع رسانی حجت السلام و المسلمین علی آل کاظمی

تلفن : 81200000
پست الکترونیک : public@tebyan.com
آدرس : بلوارکشاورز ، خیابان نادری ، نبش حجت دوست ، پلاک 12

ارتباط با ما

روابط عمومی

درباره ما

نقشه سایت

تعدادبازدیدکنندگان
افراد آنلاین