سه شنبه 3 اسفند 1395 - 24 جمادي الاول 1438 - 21 فوريه 2017
از من خواست که با او نماز بگذارم ...
عکس نویسنده
عکس نویسنده
بازدید :
زمان تقریبی مطالعه :

شادی کودکی


نام شفا یافته : زهره مسعودی، متولد :1351، نوع بیماری : عفونت کلیه ها، اهل : نجف آباد اصفهان، تاریخ شفا : 1371اولین بار بود که از آمدن عید غرق در لذت و شادابی نشده بودم. در خانه کز کرده بودم و با درد خود تنها می گریستم. نه لباس نو شادم کرده بود و نه میلی به دیدار از اقوام و بازی با هم سن و سالان خود داشتم. چند ماه قبل از آغاز سال, به ناگاه, ابری از تشویش و نگرانی درآسمان زندگی ام طلوع کرد و بارانی از درد و بلا بر دشت سینه ام باریدن گرفت.
یکروز که در کوچه در حال بازی بودم, به یکباره دردی به پهلویم خزید, زانوهایم سست شد و درد در تمام بدنم دوید. بر زمین نشستم و دستم را به پهلویم گرفتم. آرام نالیدم. بچه ها دورم را گرفتند:

- چی شد زهره ؟

- چرا رنگت پریده ؟

- چرا گریه می کنی ؟

- پهلویت چی شده ؟

- چرا......؟ چرا......؟؟

جوابی نداشتم. نمی دانستم چه بلایی بر سرم آمده است. پدرم را خبر کردند و او مرا به بیمارستان رساند. دکتر پس از معاینه من، به پدرم گفت:

شفایافتگان / شادی کودکی

- فرزند شما دچار ضایعه سنگ حالب شده است و باید مورد عمل جراحی قرار گیرد.

پدر با همه صورتش گریست و به دکتر گفت:

- هر کاری از دستتان بر می آید, انجام دهید.

بعد از عمل جراحی, به امید آنکه خوب شده ام و دیگر درد به سراغم نمی آید, از بیمارستان مرخص شدم. اما چند روز بعد, دوباره پهلویم تیر کشید و درد همه وجودم را پر کرد. بار دیگر مرا به بیمارستان منتقل کردند و دکتر پس از معاینه ام گفت :

- متاسفانه به علت تنگ شدن محل عمل جراحی , بیمار دچار درد کلیه شده است. البته احتمال بهبودی وجود دارد و ممکن است با بالا رفتن سن , نیاز به تکرار عمل جراحی نباشد . اما فعلا باید درد را تحمل کند و با دارو , درمانش را ادامه دهد .

مرا به منزل منتقل کردند. سعی زیادی کردم که با درد خو بگیرم و در برابر مشقت آن, طاقت و تحمل داشته باشم. اما گاهی چنان درد در پهلویم می پیچید و وجودم را می سوزاند, که فریادم به هوا بر می خاست و تحملش برایم ناممکن بود. چند سال بدین منوال گذشت. سالهایی که برای من پر از غصه و درد بود. تا اینکه در غروب غمگین و حسرت بار یک روز تابستانی, در رختخوابم نشسته بودم و با غصه های خود می گریستم که مادرم به نزد من آمد و برایم از امید گفت. او قصه آهوی زیبایی را تعریف کرد که توسط صیادی صید شده بود , اما با عنایت و شفاعت امام رضا(ع) , صیاد به خود آمده و آهو را رها کرده بود . مادر از من خواست :

- آهوی من , تو هم دلت را به حرم امام(ع) روانه کن و از ایشان شفاعت بخواه .

همانگونه که حرف می زد , پلکهایم آرام آرام سنگین شد و برهم فرو افتاد. در عالم خواب, مردی را دیدم که با ردایی بلند و سپید به دیدارم آمد. از زیر طاق بست ابروان به هم پیوسته و کمانی اش, که نگاهش را پر جذبه تر می کرد, در من نگریست و از من خواست که با او نماز بگذارم. با او نماز خواندم. گفت : دو بار سوره جن را قرائت کن. قرائت کردم . آنگاه با نگاهی که همه اش مهربانی بود در نگاهم خندید . من نیز . او گفت:

- تو شفا می گیری .

با شنیدن این جمله از زبانش , غرق در خوشحالی شدم و فریاد زنان از خواب بیدار شدم . در اتاق صدای اذان می آمد . صدا از رادیو بود . مادر سراسیمه به داخل آمد و رادیو را بست . ادامه اذان از دور آمد . از گلدسته مسجد محله مان , که شبهای جمعه در آن کمیل می خواندند و من چقدر آن دعا را دوست داشتم . از وقتیکه مریض شده بودم , هر وقت دعای کمیل می خواندند , وقتی به (یا من اسمه شفا و سلاحه بکاء ) می رسیدند , بی اختیار اشک می ریختم و از خدا طلب شفا می کردم . چقدر زود خدا جوابم را داد . مادر با چهره ای مشوش , که آثار نگرانی در آن هویدا بود , پرسید :

- چی شده ؟

از جا برخاستم . خیزی شادمانه برداشتم و به سمت مادر دویدم :

- مادر. من خواب دیدم. یک خواب خوب. باید نماز بخوانم و سوره جن را دوبار قرائت کنم. این را آقا از من خواسته اند .

مادر مرا بوسید و با همه صورتش خندید . خنده اش پر از دندانهای زرد طلایی بود . از آغوش او بیرون آمدم . وضو گرفتم . نماز خواندم . قرآن را گشودم و سوره جن را دوبار خواندم . دیگر هرگز درد به پهلویم نیامد . مرا به نزد دکتر بردند . او مرا معاینه کرد و سپس چشم و حس اش در سکوت رفت , پیدا بود که به چیزی می اندیشد . نگاهش پر از سوالهای بی جواب بود . برگه ای برداشت و بر آن نوشت:

- گواهی می شود که دوشیزه زهره مسعودی بعلت سنگ حالب راست , تقریبا یازده سال پیش تحت عمل جراحی قرار گرفت . پس از عمل بمرور محل جراحی تنگ شد و بیمار دچار دردهای خفیف کلیه گردید ... اکنون که از کلیه های بیمار رادیوگرافی بعمل آمده است , اثری از ضایعه یا تنگی حالب وجود ندارد .

همسایه ها به دیدنم آمدند و هر کدام نظری دادند . یکی گفت :

- این بهبودی موقتی است . بهتر است او را به دعا نویس نشان بدهید .

مادر ساده دلم اینکار را کرد و مرا به نزد پیره زن دعانویسی برد . پیره زن دعایی را خواند و در ظرف آبی فوت کرد . آب را در شیشه ای ریخت و به مادرم داد . گفت :

- از این آب به او بخورانید . دیگر درد به سراغش نمی آید .

من از خوردن امتناع کردم , اما مادر ساده دلم به زور آنرا به من خورانید . چند روز بعد , دوباره حالم خراب شد و درد به سراغم آمد . از شدت درد بیهوش شدم .

در عالم بیهوشی به بالینم آمدید و گفتید :

- مگر تو را شفا ندادیم ؟

- چرا آقا . ولی ...

شفایافتگان / شادی کودکی

دستی به سرم کشیدید و از من خواستید که شب جمعه به زیارتتان بیایم و دعای کمیل را در حرم بخوانم . از خواب بیدار شدم و ماجرا را برای خانواده ام تعریف کردم . مادرم شرمنده شد . پدر قول داد که مرا به زیارت ببرد . از آنروز که به زیارتتان آمده و دعای کمیل را در حرمتان خوانده ام , دیگر دردی به سراغم نیامده است . و من نذر کرده ام که هر سال به زیارتتان بیایم و سپاس خود از عنایت بی دریغتان را , تقدیمتان کنم .

***

به حرم رسیدم . داخل شدم . حرم مثل همیشه شلوغ بود . نه , مثل همیشه نبود . خیلی بیشتر از همیشه شلوغ بود . عید نوروز بود و همه به دیدار امام (ع) آمده بودند . آمده بودند تا عیدی شان را از ایشان بگیرند . جلوی پله های صحن لحظه ای تامل کردم . به امام (ع) سلام دادم . سپس گامهایم, با وقار و تانی , شمرده و آرام , به سمت پنجره فولاد , قدم به راه گرفت . پشت پنجره ایستادم و دستهایم را در مشبک ضریح , قفل کردم . بوی تند و مطبوع عود و عنبر در فضا پیچیده بود . هوا پر بود از همهمه و صلوات و ذکر دعا . من نیز دست به دعا شدم و زیر لب زمزمه کردم :

- ای خدای بزرگ , ترا به غربت این امام غریب قسمت می دهم , عیدی همه ما را سلامتی مان قرار بده .

گویی همه فضا آمین گفت . آدمها آمین گفتند . کبوتران آمین گفتند و همه وجودم آمین شد .


بخش حریم رضوی

تلفن : 81200000
پست الکترونیک : public@tebyan.com
آدرس : بلوارکشاورز ، خیابان نادری ، نبش حجت دوست ، پلاک 12

ارتباط با ما

روابط عمومی

درباره ما

نقشه سایت

تعدادبازدیدکنندگان
افراد آنلاین