سه شنبه 3 اسفند 1395 - 24 جمادي الاول 1438 - 21 فوريه 2017
حضرت آیت الله مجتبی تهرانی حساسیت عجیبی دارند روی مصاحبه و خبر مطبوعات و اصلا اجازه نمی دهند کسی از ایشان عکس بگیرد و خبر منتشر کند .
بازدید :
زمان تقریبی مطالعه :

همه این سالها می آید جلوی چشمم 2

آیت الله مجتبی تهرانی

حضرت آیت الله مجتبی تهرانی حساسیت عجیبی دارند روی مصاحبه و خبر مطبوعات و اصلا اجازه نمی دهند کسی از ایشان عکس بگیرد و خبر منتشر کند .

قسمت اول این نوشتار را اینجا بخوانید....

بزرگتر می شویم و از دبیرستان به مدرسه عالی می رویم . وقتی ازدواج می کنم پدر همسرم برادر بزرگ آقای هوایی خودمان است و بعدها برایم از نخستین جلسات درس اخلاق حاج اقا تعریف می کند که توی منزل حاج اقا با چند نفر شروع شده بود و جلسه حاج اقا می شود برکت ازدواجمان .

 

خطبه عقد را حاج اقا مجتبی می خوانند و بعد به من پیغام می دهند که کارت دارم . می روم مسجد جامع و موقع برگشتن از مغازه ای برای خانه خرید می کنند و هر چه اصرار می کنم پلاستیک سیب زمینی را بگیرم زورم نمی رسد و بعد شروع می کنند به حرف زدن : از زندگی خودشان می گویند و پدرشان مرحوم آیت الله میرزاعبدالعلی تهرانی و اینکه همسر خودشان هم علویه است و از سادات و به من هشدار می دهند که همسر شما که از سادات است باید چه مراقبت هایی در احترام و تکریمش داشته باشی .

 

حالا جلسه حاج آقا پاتوق ثابت ماست و بعد از ازدواج اولین جایی که با همسرم بیرون می رویم نه رستوران و پارک و بازار که جلسه چهارشنبه شب حاج آقاست که حالا در مدرسه نور برگزار می شود .

 

 یک روز هم نیمه شعبان است و مجلس مردانه ای در مدرسه نور هست و بعد از جلسه حاج آقا ایستاده اند و کیسه ای از سکه های نو در دست دارند و حاضران به نوبت می آیند و هر کدام یک سکه یک تومانی بر می دارند .

 

نوبت من که می شود پررویی می کنم و می گویم حاج آقا لطفا با دست خودتان یک سکه به من محبت کنید ! همه با تعجب نگاه می کنند و حاج آقا در حالی که می خندند می گویند : من بخواهم بدهم که یک سکه نمی دهم و دست می کنند چندین سکه بر می دارند و در دستم می ریزند .

 

پایم به مسجد جامع باز می شود ومحبت و صمیمیت حاج آقا باعث می شود دیگر از دیده شدن دم و شاخم نترسم ، گاه و بیگاه به هر بهانه ای ظهر می روم مسجد جامع و حاج آقا که به هیچکس اجازه نمی دهد توی راه همراهشان باشد من را منع می کنند شاید چون لباس روحانیت دارم و حتی از محراب هم که حرکت می کنند نمی گذارند کسی کفش ایشان را بیاورد .

 

 در خاطرات امام خوانده ام که هیچ وقت نمی گذاشتند مردم دنبالشان راه بیافتند و اصرار داشته اند با سادگی و تواضع توی مسیر تنها قدم بزنند . حاج آقا مجتبی هم شاگرد امام بوده و هر چه خاطرات امام را می خوانم شباهت های بیشتری پیدا می کنم و همین را توی تقدیم کتاب خیمه گاه به ایشان می نویسم هر چند که هیچ وقت جرأت نمی کنم کتاب را به دستشان برسانم .

 

حساسیت عجیبی دارند روی مصاحبه و خبر مطبوعات و اصلا اجازه نمی دهند کسی از ایشان عکس بگیرد و خبر منتشر کند .

 

از هر گونه اظهار و ابراز پرهیز دارند و می ترسند القاب و عناوین و تفصیلات برای ایشان مطرح شود. یکبار از من می پرسند : گویا یک مجله ای چیزی نوشته است ؟ نگرانند .

 

 اطمینان می دهم که مطلب همشهری جوان را دیده ام و فقط نشانی و خبر جلسه بوده . این حساسیت را اطرافیان و شاگردان حاج آقا هم می دانند برای همین وقتی می خواهیم در مجله خیمه پرونده ای برای حاج آقا منتشر کنیم هیچکس حتی پدرو عموی خانم خودم راضی نمی شوند مصاحبه کنند ، همه نگرانند که حاج آقا ناراحت شوند .

 

وقتی هم که یک روز حاج آقا را سرحال می بینم و برای چندمین بار با کلی مقدمه چینی در باره گفتگو با خیمه یا حتی فقط ضبط و ثبت مطالب حرف می زنم باز زیر بار نمی روند و وقتی اصرار مرا می بینند وسط راه می ایستند و می گویند : من قول می دهم اگر قرار شد روزی با کسی یا جایی گفتگو کنم ، آن شما باشی !

 

در دورانی که خانه روزنامه نگاران جوان را اداره می کنم و برای نشریه خانه مشکل پیش می آید وسط آشوب و غوغای رسانه ها و دادگاه و زندان وگرفتاری ها اولین پیغام از حاج آقا می رسد : سفارش یک ذکر خاص و چند توصیه دقیق معنوی و نیت یک ختم قرآن برای روح امام راحل و تذکراتی برای گشایش و رفع مشکل .

 

 حساسیت عجیبی نسبت به حرمت و جایگاه استادشان حضرت امام دارند و روزی که بعد از ارتحال امام مجلس ختمی در مسجد جامع بازار گرفتند این تعلق کاملا مشهود بود و آن روز برای اولین و آخرین بار از حاج آقا رفتاری می بینم که عمق تأثرشان را نشان می دهد . این تعلق البته فقط عاطفی نیست برای اینکه وقتی حساسیت غریب ایشان نسبت به حفظ شأن رهبر انقلاب را می بینم معلوم می شود ماجرا یک اعتقاد مبنایی هم هست .

 

حاج آقا برای بسیاری پدری می کند ، از نیازمندانی که برایشان دل می سوزاند و بی سروصدا گره از کارشان می گشاید تا طلاب جوانی که از محضرش استمداد راهنمایی دارند تا کاسبهای پیر و جوان بازار که بعد از نماز عصر به نوبت مسائل شرعی شان را می پرسند .

 

 برای بسیاری پدری می کند که من نمی شناسم و خبر ندارم . برای بسیاری مثل حاج حسین آقای خودشان پدری می کند که شاید گاهی به حاج آقا سر می زنند ولی چنان پدرانه سخن می گوید و چنان پدرانه نگاه می کند که احساس می کنی هیچ فرزندی جز تو ندارد .

 

میان یکی از همین نگاه ها و حرف ها و وسط حرص خوردن های پدرانه که خودت را از این کارها خلاص کن و درس بخوان و وسط دلسوزی های پدرانه که اینها به فکر راه انداختن کار خودشانند نه آینده تو ، حاج آقا بدون مقدمه می پرسد : ماهی چه قدر خرج داری ؟ می مانم چه جوابی بدهم ! حاج آقا که تعجب مرا می بیند می گوید : خرجت هر چه هست می دهم بیا بنشین درس بخوان ... و من خجالت می کشم که بگویم به خاطر بدهی کاغذ و چاپخانه مجله ای که تعطیل شده باید چند سال قسط بدهم و سرم را پایین می اندازم و تا آخر عمر حسرت آن لحظه را می کشم .

 

وقتی برای چند سالی به لبنان می روم و تحصیلات دانشگاهی را دنبال می کنم نگران هستم که مبادا حاج آقا این تصمیم را نپسندند ولی گاه و بیگاه پیغام لطفشان می رسد و پدر خانمم می گوید : حاج آقا سراغت را گرفتند یا سلام رساندند و احوالت را پرسیدند .

 

 این پدرانه های پراکنده خستگی ها را از تن و جانم می شوید تا یک روز که به ایران آمده ام بعد از مدتها دوباره می روم مسجد جامع . باز با همان محبت سر صحبت را باز می کنند و می گویند : خیلی خوب کردی رفتی ! حرف های دیگری هم به میان می آید و باز همان توصیه های قبلی : زیارت را ترک نکن ، آنجا زیارتگاه هست ؟ سوریه می روی ؟ می گویم در خود لبنان مزار سیده خوله هست و می رویم . خیالشان راحت می شود . یک بار می پرسم حاج آقا برای شما دعا می کنیم چه بگوییم ؟ می گویند : عافیت .

 

می گویند همیشه دعایتان می کنم ، دلم به همین دعاها خوش است و یک روز هم که پسرم محسن را می بینند برای او دعا می کنند و می گویند یادم نمی رود چون نوه خودم محسن است .

 

 این آغوش پدری برای همه جا دارد . این محبت پدرانه همه را در بر می گیرد . همه حرص و جوششان حفظ دین مردم است .

 

حاج آقا معتقد است آخوند باید مسجد و محرابش را حفظ کند و به رسالت آخوندی اش بپردازد و شاید برای همین از اول انقلاب علیرغم نیاز فراوان و اصرار زیاد هرگز زیر بار پذیرش مسئولیت های رسمی نرفته است هرچند خواص می دانند که حاج آقا در برهه های گوناگون هر کاری می توانسته برای انقلاب و نظام انجام داده ، کارهایی که شاید از دیگران بر نیم آمده است ، آن هم با بصیرت و تیزبینی عجیبی که حاج آقا دارند در حدی که یکی از نزدیکان و اصحاب خاص حاج آقا می گوید : هر چه حاج آقا گفته اند حتی بعد از گذشت چهل سال ما عینا به همان می رسیم و همان را عینا می بینیم .


نویسنده: محمدرضا زائری

تهیه و تنظیم: محمد حسین امین گروه حوزه علمیه تبیان

تلفن : 81200000
پست الکترونیک : public@tebyan.com
آدرس : بلوارکشاورز ، خیابان نادری ، نبش حجت دوست ، پلاک 12

ارتباط با ما

روابط عمومی

درباره ما

نقشه سایت

تعدادبازدیدکنندگان
افراد آنلاین