شما بمانید . او باید تنها به زیارت برود ...
عکس نویسنده
عکس نویسنده
بازدید :
زمان تقریبی مطالعه :

عمق مهربانی


نام شفا یافته : ابراهیم سعیدی. نوع بیماری : سکته مغزی و فلج بدن. اهل : مشهد . سن در موقع شفا : 43 سال.

وارد صحن حرم که شد تعجب کرد . هیچوقت حرم را آنگونه خلوت ندیده بود . گویی صحن را برای او قرق کرده بودند . در خلوت و سکوت و انعکاس چلچراغهای نورانی در آیینه های حرم ، جلو می رفت تا به ضریح مرقد امام رسید .


با اکراهی که نمایاننده یاس بود، از جا برخاست ، بر ویلچرش نشست و همراه پدربزرگ راهی حرم شد .

جلوی در ورودی حرم، زنی که نقاب بر صورت داشت ، راه را بر آنها گرفت .

– کجا ؟

شفایافتگان / عمق مهربانی

پدر بزرگ سلام کرد و ماجرای ابراهیم را برای زن نقابدار تعریف کرد . زن جلو آمد ، روبرو با ابراهیم نشست و در سکوت به او خیره ماند . لحظاتی سکوت میان آنها جاری بود. بالاخره زن حباب خاموشی را ترکاند و با صدایی غمزده پرسید :

- تو هنوز شفا نگرفتی ؟

ابراهیم با حالت خجالت سرش را پایین انداخت و گفت :

- شاید قابل نبوده ام .

- و شاید هم ..

زن خواست چیزی بگوید ، اما حرف میان لبانش خوابید . به سمتی اشاره کرد و گفت :

- از این در داخل شوید .

پدر بزرگ ویلچر ابراهیم را به سمتی که زن اشاره کرده بود چرخاند و خواست با او حرکت کند که زن دوباره راه را بر آنها بست. به پدر بزرگ اشاره کرد و گفت :

- شما بمانید . او باید تنها به زیارت برود .

پدر با تحیر در زن نگریست . با آنکه نگاهش پر از ابهام و سوال بود ، اما چیزی نپرسید . ابراهیم به سختی ویلچرش را حرکت داد و از زن و پدربزرگ دور و دورتر شد .

وارد صحن حرم که شد تعجب کرد . هیچوقت حرم را آنگونه خلوت ندیده بود . گویی صحن را برای او قرق کرده بودند . در خلوت و سکوت و انعکاس چلچراغهای نورانی در آیینه های حرم ، جلو می رفت تا به ضریح مرقد امام رسید . ایستاد . هنوز باورش نمی شد. دچار گیجی و التهاب شده بود . آیا حقیقت داشت ؟ آیا به راستی او در کنار ضریح امام (ع) و در خلوت و قرق و تنهایی بود؟ فریاد زد ، خود را به ضریح چسبانید و های های گریست.

- پاشو . پاشو مرد . چی شده ؟ چرا گریه می کنی ؟

ابراهیم چشمهایش را به سمت صدا چرخاند و با تحیر همسرش را روبرو با نگاهش دید .

- تو اینجا چه می کنی ؟

- از صدای فریاد تو بیدار شدم . خواب دیدی ؟

ابراهیم نگاه حیرانش را به اطراف چرخاند و سپس با تعجب در زن نگریست .

– من کجا هستم ؟

- کجا ؟ خب معلومه . در خانه خودت .

– خانه ؟

- مگه قرار بود جای دیگری باشی ؟

- پس حرم .... قرق .... زن نقاب پوشیده .... پدربزرگ.... همه اینها رویا بود ؟

زن گریه اش را فرو داد و نگاه سرخش را به چشمهای ابراهیم سپرد . گفت :

- تا نماز چیزی نمانده. وضویت را بگیر تا با هم به زیارت برویم.

ابراهیم وضو گرفت و همراه همسرش راهی حرم شد. نماز صبح را در حرم خواند و شروع به خواندن قرآن کرد.

- نمی خوای برگردی هتل ؟

زن پرسید و او با لبخند در نگاه همسر خیره شد. زن فهمید که باید بماند. پس بی آنکه چیزی بگوید ، کنار او نشست و مشغول دعا شد. حسی در درونش به او می گفت که اتفاقی خواهد افتاد.

تا شب در حرم ماندند. بعد از نماز مغرب ، مراسم دعای کمیل آغاز شد ، ابراهیم در گوشه ای نشست و دعا را زمزمه کرد. از این زمزمه دل انگیز، حالتی تصعیدی به او دست داد. احساس سبکی کرد. گویی تمامی وجودش را انبساطی خوش فرا گرفته بود .

شفایافتگان / عمق مهربانی

یا من اسمه دواء و ذکره شفا ....یا سریع الرضا ....

در زمزمه تکرار سریع الرضا بود که خستگی بر پلکهایش فرو نشست و دیگر چیزی نفهمید .

– آقا ... آقا... با شما هستم آقا .

صدای مردی را شنید که با او سخن می گفت :

- دعا تمام شده . همه رفته اند .

بی آنکه نگاهش را باز کند ، گفت :

- من می مانم . آنقدر می مانم تا شفایم را از آقا بگیرم .

برخیز. تو به آرزویت رسیده ای .

از شنیدن این گفتار بی محابا چشمانش را گشود و یک لحظه پاهای مردی را که در برابرش ایستاده بود، دید . به سرعت سرش را بالا آورد تا صورت او را هم ببیند . اما کسی در آن حوالی نبود .

کم کم فهم خواب دیشب به ذهنش آمد . دیدار پدر بزرگ ... زیارت ... زن نقاب پوش.... قرق حرم ...... خلوت او در کنار ضریح و.... همه اینها نشانه های شفا بودند .

از آن واقعه تا کنون ابراهیم هرگز بر ویلچر ننشسته است و کارهایش را خودش به تنهایی انجام می دهد .


بخش حریم رضوی