تبیان، دستیار زندگی
مرد بی آنكه حرفی بزند دور می شود...
عکس نویسنده
عکس نویسنده
بازدید :
زمان تقریبی مطالعه :

خداوند قادر است


نام شفایافته : داوود سعیدی، نوع بیماری : سرطان خون – جانباز شیمیایی،

از همه غنایم حمله، تفنگ سمینف دوربین دار نصیبش شد، آنرا حمایل دوش كرد و اندیشید كه چند تن از دوستانش را به شهادت رسانده است؟ آخرینش « باقر » بود كه لحظاتی قبل، یكی از گلوله های همان تفنگ وسط پیشانی اش را شكافت، كاسه سرش را دو نیم كرد و مغزش را بر روی لباس او پاشاند.


تفنگ را از آغوش سرباز عراقی كه بدنش هنوز گرم بود، بیرون كشید، آنرا حمایل كرد و از خاكریز تصرف شده دشمن بالا رفت. لوله اسلحه همچنان گرم بود. آیا او قاتل باقر، تازه داماد گردان كمیل بود؟ چشمانش از نفرت پر شد. بر تاج خاكریز نشست و سنگر دشمن را نشانه گرفت. از دوربین تفنگ سمینف به غنیمت گرفته از دشمن، سر سرباز عراقی را با نوك مگسك میزان كرد. فقط كافی بود ماشه را بچكاند تا كاسه سر سرباز منفجر گردد. انگشتش را به آرامی بر روی ماشه لغزاند. نشانه گیری اش را دقیق كرد و خواست ماشه را بچكاند، كه سرباز عراقی رو چرخاند و پارچه سفیدی را به نشانه تسلیم بالا برد. داوود انگشتش را از ماشه برداشت. پشت به خاك داد و چشمانش را از آبی آسمان پر كرد. ناگهان بویی مشمئز كننده مشامش را آزرد و فریادی مسلسل وار را شنید که پشت سر هم تكرارمی كرد :

شفایافتگان / خداوند قادر است

- ماسك بزنین. شیمیایی زدن. برگردین عقب. شیمیائیه. شیمیائی...

سرفه اش گرفت. از جا برخاست، ماسكش را به صورت زد و به سمت عقب دوید. چند قدمی بیشتر دور نشده بود كه صدای ناله خفیفی را شنید . از رفتن ماند . برگشت و نگاهش را به سمت سنگری كه صدای ناله از آن می آمد ، چرخاند . جوان رزمنده ای در درون سنگر افتاده و تركش خمپاره ای پایش را از زانو قطع كرده بود. جوان از شدت درد به خود می پیچید و كمك می خواست . داوود به سویش شتافت ، ماسك را از صورتش باز كرد و به صورت جوان زد . او را بر دوش كشید و با سرعت از میانه دود و آتش خمپاره شیمیایی دشمن گذشت .

***

چند گاهی است كه دلش برای خودش تنگ شده است ، برای خود بسیجی اش ، برای چفیه اش ، برای لباس سربازی اش ، برای خاكریز و سنگر و گونی و خاك . برای شهید باقر . شهید .....

بد جوری خودش را گم كرده است . خود بسیجی اش را . مدتی است كه دیگر حتی احوالش را هم نمی پرسد، سراغش را نمی گیرد . در دریایی غرق شده است ،كه امواج بی محابا می تازند و او را با خود به سنگلاخها می كوبند . به قعرمی كشانند و هر چه فریاد می زند , صدایش به جایی نمی رسد . كسی صدایش را نمی شنود ، حتی خودش. گم شده است . گم ... گم تر ، ناشناس ... ناشناس تر....

دلش برای بسیجی بودن تنگ شده است ، برای چفیه ، سپید بودن ، بی لك بودن . برای لباس بسیجی ، بی رنگ بودن ، خاكی بودن . برای لباس پلنگی ،شجاع بودن ، پرخروش بودن . برای الله اكبر گفتن ، برای آرپی جی زدن . تخریب چی بودن . تك تیرانداز شدن . برای شناسایی ، كمین. نفوذ . تك ، پاتك . برای رفتن روی مین .از من گذشتن و به ما اندیشیدن .

آه .... چقدر این واژه ها امروز گمنامند .

دلش برای جبهه تنگ شده است . برای رفاقت های بی قل و غش . کو؟ کجاست ؟ چرا هر چه بیشتر می گردد، كمتر می یابد . از ته دل فریاد می زند : خدا......

و از آسمان صدایی بگوش می رسد . گویی كسی او را به نام می خواند :

- داوود ؟....

صدای كیست ؟ چقدر آشناست . صاحب صدا را می شناسد . باقر است . هم او كه با تیر مستقیم سمینف دشمن در خون غلتید و شهید شد . و حال، او را به نام می خواند . عجیب است مگر باقر شهید نشده است ؟ چرا . خودش او را دید كه شلیك یك سمینف دشمن ، پیشانی اش را شكافت و مغزش را بر لباسهای او پاشاند . پس این صدا از آن كیست ؟ به سمت صدا بر می گردد و ناباورانه او را در برابرنگاهش می بیند . غیر قابل باور است . شهیدی به دیدن او آمده است .با شتاب به سویش می رود و سلام می كند . باقر سلامش را پاسخ می دهد و می گوید :

- برایم دعا بخوان. دلم برای دعا خواندن تو تنگ شده است .

داوود می گوید : من برای همه روزهای دیروز دل تنگ شده ام .

باقر می گوید : آمده ام تا دلتنگی هایت را از بین ببرم .

و می گوید: می خواهم ترا به روزهای خوب ببرم . روزهایی كه نام بسیجی ، افتخار هر جوان بود . راستی چرا حالا.... ؟

- از حالا نگو . مرا با خود به گذشته ببر . به روزهای خوب بی رنگ بودن . یكرنگ بودن . من از این دنیای رنگی متنفرم .

- پس بخوان . دعا بخوان .

- الهم انی اسئلك ....

پژواك صدای خود را می شنود كه در فضای حرم طنین انداخته است .

- یا من اسمه دواء و ذكره شفا.....

شب پرده سیاهش را بر تاقدیس روز کشیده و آسمان بزمی با ستارگان آراسته و ماه چون عروسی حریرپوش در حجله شب به انتظار داماد صبح نشسته است . زمزمه دعا و ذكر و قرآن ، هاله ای از معنویت و عشق را بر فضای حرم گسترانده و داوود در این فضای روحانی ،كنار ضریح پنجره فولاد نشسته و دعا می خواند . مردی روبرو با او می ایستد :

- برخیز .

- چرا ؟

شفایافتگان / خداوند قادر است

- تو شفا گرفته ای. برخیز و برو .

- شما كیستید ؟از كجا می دانید ؟

مرد بی آنكه حرفی بزند دور می شود . داوود چشمانش را باز می كند و نگاهش را به دنبال مرد به هر سو می چرخاند . اما به جز دخیل بستگان پشت پنجره فولاد ، كسی در آن حوالی نیست .

***

هجدمین روز پاییز است . آفتاب كمرنگ غروب ، از پس شاخساران بلند سپیدار ها بر زمین می تابد . تنها صدای وزش آرام نسیم شنیده می شود كه در لابلای برگهای زرد و خشك سپیدارها می خزد و گاه بگاه برگی را از شاخساری جدا می كند و رقص كنان بر زمین فرو می افكند.

زمین از بارش برگهای پاییزی ، تن پوشی زرد به تن كرده است . چنانكه اگر رهگذری از دور بیاید ، صدای آهنگ خورد شدن برگهای خشك، در زیر گامهایش بخوبی شنیده می شود . كلاغی پیر در دورتر ها قار قار می كند . دسته ای گنجشك جیك جیك كنان بر درختی می نشینند و دهها برگ را بر زمین می ریزند . صدای خش خش له شدن برگهای خشك در زیر گامهای كسی شنیده می شود . داوود رو برمی گرداند و رفتگر پیر را می بیند كه از دور پیش می آید و برگها را جارو می كند . مرد به او می رسد .

- سلام جوان . برگشتی ؟چی شد ؟ شفا گرفتی ؟

داوود در نگاه پر سوال مرد، شاد می خندد .


بخش حریم رضوی