سه شنبه 3 اسفند 1395 - 24 جمادي الاول 1438 - 21 فوريه 2017
خاطراتی از روزهای سخت اسارت به روایت آزاده مجید نصیری و آزاده معصومه آبادی
عکس نویسنده
عکس نویسنده
نویسنده : عاطفه مژده
بازدید :
زمان تقریبی مطالعه :

وصیت زیر شکنجه


خاطراتی از روزهای سخت اسارت به روایت آزاده مجید نصیری و آزاده معصومه آبادی.

وصیت زیر شکنجه

وصیت یک چوپان زیر شکنجه بعثی ها

بگذار از یک چوپان برایت بگویم . تعجب نکن از اینکه یک چوپان را به اسارت گرفته باشند ! برای عراقی ها هیچ فرقی نمی کرد اسارت دامدار و زن و پیر و جوان .

اگر می توانستند بچه ها را هم به اسارت در می آوردند. اسم این چوپان عزیز است.اهل کاشان بود. او را با گوسفند هایش اسیر کرده بودند .

عزیز را بیشتر از بچه های دیگر شکنجه می دادند. شاید جای گوسفندهایش هم کتک می خورد، معلوم نبود چه بلایی سر گوسفند هایش آورده بودند .

هر شش، هفت نفر را که برای شکنجه می بردند،دو باره نوبت عزیز می شد. به حال آنها فرق نمی کرد که عزیز چند دقیقه پیش کتک خورده و تازه به هوش آمده. بچه ها همه می گفتند: این بنده خدا تازه به هوش آمده ! به جای او ما را ببرید ! کسی اعتنایی نمی کرد .

عزیز نحیف و لاغر بود.بار آخر که او را بردند ، اتفاق جالبی افتاد . یکی از سربازهای عراقی می گفت بار آخر به عزیز گفته بودند می خواهیم تو را بکشیم!

کلت را روی شقیقه عزیز می گذارند و می گویند وصیت کن .

می دانی عزیز چه می گوید ؟ می گوید: یکی از آن گوسفند ها را که از من گرفته اید برای سلامتی امام قربانی کنید!

آنها هم او را حسابی کتک زده بودند. وقتی عزیز را آوردند تا غروب نمی توانست حرف بزند. فکش حرکت می کرد، ولی قدرت حرف زدن نداشت.

آن روز هم گذشت در حالی که یک شال نوبت به نوبت بین بچه ها می چرخید .

شال مال یکی از بچه های عرب زبان بود. هر یک از بچه ها که برای کتک خوردن می رفت شال را از زیر لباس به دور خود می پیچید تا شدت ضربات کابل را کاهش دهد.

از شکنجه با روی خندان بر می گشتند. آن روز ما را هم برای بازجویی بردند و تو نمی دانی برای برادرها چقدر سخت بود ، آن قدر که اصرار می کردند آنها را جای ما ببرند . اما آن طور که آنها را می زدند ، ما را نمی زدند .

راوی:  معصومه آبادی

بازجویی در اولین روز اسارت/چند عراقی را کشتی؟

در اولین ساعات اسارت دشمن بصورت فشرده اما بسیار سخت شروع به بازجویی کرد.

درساعات گذشته بدلیل حمله و وارد کرودن خسارت های هنگفت  شدیدا عصبانی و حتی مورد غضب فرماندهان خود قرار گرفته بودند. علت این مسئله آگاهی کامل درخصوص اجرای عملیات بشمار می رفت.

با اینکه سنگرهای مستحکم در اولین ساعات فروپاشیده شده ومواضع را از دست داده بودند. نیروهای از جان گذشته بسیجی بدون داشتن کمترین امکانات حتی پشتیبانی توانسته بودند به دژهای از پیش تعین شده برسند فردای آن روز به عقب بازگشته و تعداد کثیری به درجه شهادت رسیده و تعدادی هم به اسارت در آمده بودند و حالا زمان آن رسیده بود تا دشمن، ضربه شب قبل را تلافی کنند .

افسرارشد در زمان بازجویی اعتراف کرد که ما چها روز است منتظر شما هستیم چرا این چند روز عملیات به تعویق انداختید؟

عزیز نحیف و لاغر بود.بار آخر که او را بردند ، اتفاق جالبی افتاد . یکی از سربازهای عراقی می گفت بار آخر به عزیز گفته بودند می خواهیم تو را بکشیم!

کلت را روی شقیقه عزیز می گذارند و می گویند وصیت کن .

می دانی عزیز چه می گوید ؟ می گوید : یکی از آن گوسفند ها را که از من گرفته اید برای سلامتی امام قربانی کنید !

از هر کلمه فحاشی و لفظ استفاده می کرد؛ هرآنچه لیاقت خودشان بود نثار ما می کردند. اما علت این همه گستاخی معلوم بود! ما می دانستیم که به درستی عمل کرده و راهمان را صحیح آمده ایم.

بعد از ظهر ما را به محوطه ای بردند. یک سرلشگر که از معاونین ماهر عبدالرشید بود بازجویی می کرد. در ابتدا که من را پیش او بردند دو زانو در مقابلش نشستم؛ دست هایم از شصت تا کتف با سیم تلفن بسته شده بود. او بدونه هیچ مقدمه ای شروع به سخن کرد و گفت: «ببین پسر جان راستش را بگو تا کاری باهات نداشته باشم.»

من هم به تایید سرم را تکان دادم. سئوال اول: اسمت چیست؟

گفتم: «مجید.»

- نام پدرت؟

در جواب گفتم: «هدایت الله»

- اسم جدت؟

- امان الله

- لقب؟

- نصیری

- کدام لشگر بودی؟

- لشگر 14امام حسین(ع)

- نام گردان خدمتی؟

- گردان حضرت یونس(ع)

- چند نفر بودید ؟

- دو هزار نفر

- چگونه به جزیره بلجانیه آمدید؟

- با غواصی

- فرمانده لشگر چه کسی است؟

در جواب مکثی کرده و گفتم: مصطفی جانثاری

در این لحظه بود که با فحاشی گفت: «حسین خرازی یا مصطفی جانثاری؟!»

خودم را به بی اطلاعی زده و گفتم: «نمی دانم به ما گفته بودند جانثاری فرمانده شما است.»

آخرین سئوالی که پرسید: «چند عراقی راکشتی؟»

برای یک لحظه جاخوردم و با خنده گفتم: بله؟ چی می گین؟

سئوال را تکرار کرد. من دوباره با خنده به او نگاه کردم در همین لحظه به نگهبانی درشت هیکلی که پشت سر من ایستاده بود دستور کتک داد.

راوی:  مجید نصیری

فرآوری عاطفه مژده

بخش فرهنگ پایداری تبیان


منبع: ساجد