سه شنبه 3 اسفند 1395 - 24 جمادي الاول 1438 - 21 فوريه 2017
یا امام رضا( ع), ترا به جان مادرت زهرا (س), شفایم بده...
عکس نویسنده
عکس نویسنده
بازدید :
زمان تقریبی مطالعه :

غم کوچک و شفاعت بزرگ


نام شفا یافته : هاجراسكندریان .15ساله / اهل : نوده چناران /  نوع بیماری : سكته / تاریخ شفا : 25/9/1375

دربیمارستان بودم . پدر با لباس سیاه عزای مادر, بربالینم نشسته بود و آرام می گریست . خواستم از جا بر خیزم , اما نتوانستم . آمدم حرفی بزنم , زبانم بند آمده بود.


پدرکه متوجه حالات من شد , اشکهایش را پاک کرد, به زور لبخندی زد و با مهربانی گفت :

- چیزی نیست . انشااله خوب می شی . فعلا باید استراحت کنی .

من نیز چنین گمانی داشتم , اما چند روزی که گذشت, از حرفهای دکتر, و گریه های مداوم پدر , فهمیدم قضیه جدی تر از این حرفهاست و فلج نیمه بدن و زبانی که قدرت تكلم خود را از دست داده است , دیگر خوب شدنی نیست .

پس از چند روز ،از بیمارستان مرخص شدم, اما هیچ تغییری در احوالم پدید نیامده بود . هنوزهم به سختی قدم برمی داشتم و زبانم در اختیارم نبود.به محض آنکه از بیمارستان بیرون آمدیم , پدرم اتومبیلی را کرایه کرد و به سمت مشهد حرکت کردیم . یك حس درونی در من می گفت : دراین سفرخیر و بركتی نهفته است .

شفایافتگان/غم کوچک و شفاعت بزرگ

با دیدن بارگاه ملكوتی امام (ع), بغضم تركید و با دلی شكسته به درد دل با امام مشغول شدم . می دانستم امام حرف دلم را می شنود . پس او را واسطه قرار دادم تا از خدا بخواهد که سفره شفایش رادر خانه پر از امید دل من بگستراند . به استغاثه نشستم و دلم را دخیل عنایتش کردم . آنقدرگریستم تا خواب چشمانم را ربود ، در خواب , هاله ای از نور دیدم كه به سویم آمد و از میان انوار درخشان , چهره ای مقدس و زیبا به رویم لبخند زد . آقایی سبز پوش با محاسنی سفید و زیبا , آرام و با طمانینه به من نزدیک شد و دست بر پیشانی ام گذاشت . گرمای کرخ کننده ای همه وجودم را پر کرد. صدایی از نور برخاست و با مهربانی گفت:

- سلام دخترم . خوش آمدی . از من چه می خواهی ؟

 

به پایش افتادم و ملتمسانه گفتم:

- : شفا می خواهم آقا .

گریستم و ادامه دادم :

یا امام رضا( ع), ترا به جان مادرت زهرا (س), شفایم بده. مگذار پدر پیرم غصه بخورد . غم فراق مادر او را درهم شكسته است , مگذار غصه بیماری من بیش از این خوردش كند . یا امام غریب, ترا به جان .....

هنوز مشغول استغاثه بودم و با امام(ع) درد دل می كردم , كه صدایی دوباره از میان نور بگوش رسید ، صدایی كه روح بخش و روحانی بود ، صدایی كه التیام بخش همه دردهایم شد :

شفایافتگان/غم کوچک و شفاعت بزرگ

تو شفا گرفته ای . برخیز و برو .

دلم لرزید. آیا باور كنم ؟ آ یا شفا گرفته ام ؟ چشمانم را بازكردم و ملتهب و نگران , طناب نیازی را كه پدر بر شبكه های ضریح گره بسته بود ، كشیدم. طناب برمشبكهای ضریح سرخورد و فرو افتاد . ازخوشحالی فریادی كشیدم . از جا برخاستم و به سوی پدر و خواهرم كه کمی آنسوتر در حال نماز و نیایش بودند دویدم .آنها شنیدند كه من با زبان خودم فریاد زدم :

السلام علیك یا امام رضا (ع). السلام علیك یا ضامن آهو .

ولوله ای برپا شد ، پدر با شادمانی ازجا برخاست و به سوی حرم دوید ، خواهرسر بر سجده نهاد و با صدای بلند گریست . من درحلقه زائران عاشق گم شدم ، گویی آغوش هزاران مادر بر روی من گشوده شد. آغوش هایی که بوی مادر داشت . وه که چقدر جای مادرخالی بود .


بخش حریم رضوی

تلفن : 81200000
پست الکترونیک : public@tebyan.com
آدرس : بلوارکشاورز ، خیابان نادری ، نبش حجت دوست ، پلاک 12

ارتباط با ما

روابط عمومی

درباره ما

نقشه سایت

تعدادبازدیدکنندگان
افراد آنلاین