وب سایت موسسه فرهنگی و اطلاع رسانی تبیان
وب سایت موسسه فرهنگی و اطلاع رسانی تبیان
سه شنبه 3 اسفند 1395 - 24 جمادي الاول 1438 - 21 فوريه 2017
از کودکی باران را دوست می داشتم...
عکس نویسنده
عکس نویسنده
بازدید :
زمان تقریبی مطالعه :

باران عشق


شفا یا فته : سكینه بای /  سن : 14 سال . /  اهل : گرگان  /  نوع بیما ری : اعصاب ،‌ تشنج

از کودکی باران را دوست می داشتم و همیشه منتظر بودم تا باران شروع به باریدن کند و من سرمست به زیر آن بدوم، شعر بخوانم و رحمت الهی را احساس کنم، مادرم همیشه دعوایم میکرد که کجا میروی سرما خواهی خورد.  


چه زیبا بود لحظات باریدن باران در گرگان با آن شدت که همه به دنبال سرپناهی می گشتند گاه آنقدر تند و مداوم می آمد که تمام خیابان را آب میگرفت و رفت و آمد را مشکل میکرد، اما باز هم با همه مشکلاتش همه باران را دوست می داشتند.

روز ها میگذشت و من غافل از عمر کوتاه این لحظات بودم و اما حالا ..... ، من دیگر عاشق باران نیستم،‌ ازصدای پای باران بر بام خانه ام هراس دارم. از آهنگ شاد ناودانها متنفرم. وقتی باران می بارد, حوصله ام سر می رود, ازخود بی خود می شوم،‌ مخم درد می گیرد. از شنیدن هر صدای كوچك حرصم در می آید, اعصابم به هم می ریزد و دلم می خواهد با صدای بلند فریاد بكشم. دیگرصدای ضرباهنگ باران را دوست ندارم , وقتی برشیشه پنجره اتاقم انگشت می كوبد , انگار كسی درون مخچه سرم مته می چرخاند . سرم گیج می رود ، تشنج می گیرم و بدنم شروع به لرزیدن می کند .

الان چنین حالتی دارم. وقتی از صدای موسیقی باران و عبور آب در ناودانها , از خواب بیدار می شوم . تنم شروع به لرزیدن می کند . تشنج بر اندامم مستولی می شود و نا خود آگاه شروع به فریاد کشیدن می کنم . مادر سراسیمه به بالینم می آید .

شفایافتگان / باران عشق

- چیه دختركم ؟درد داری ؟ ‌بیا, این شربت را بنوش تا حالت جا بیاید .........

تشنه ام , شربت را از مادر می گیرم و لاجرعه سر می کشم . ‌ موسیقی ناودان و بارش مداوم باران بربام ، طنین بیشتری می گیرد ، صدا در گوشهایم می پیچد . اعصابم به هم می ریزد . گوشهایم را می گیرم تا هیچ صدایی را نشنوم . اما شربت کار خودش را می کند و كرخی خواب , دوباره در نگاهم می ریزد . پلكهایم سنگین می شوند و بر هم فرو می افتند.پشت پلکهای بسته ام رنگهای مختلف شكل می گیرد .زرد , آبی , نارنجی , سبز . نوری از میانه رنگها جلا می گیرد , از داخل نور مردی بیرون می آید . شال سبزی به گردن دارد و چهره اش عجیب نورانی است . متحیر نگاهش می كنم ،‌ جلومی آید و بر بسترم می نشیند. می شناسمش . سلامش می كنم :

- سلام بابا . كجا بودی اینهمه روز ؟ دلم برایتان تنگ شده بود . چرا به دیدنم نیامدی ؟ چرا مرا منتظر گذاشتی ؟

. پدر می خندد . وه كه چه خورشیدی است لبخندش . گرم می كند جانم را .

- سلام نازنینم ، دختركم ،‌ من هم دلم برایت تنگ شده بود ،‌ خوبی غنچه دل بابا ؟

دستم را حلقه گردنش می كنم وریش انبوهش را می بوسم .

- خوبم بابا . تورا كه می بینم خوب می شوم . وقتی به دیدنم می آیی, درد را فراموشم می کنم . ولی وقتی که میروی.....؟!

خم می شود وپیشانی ام را می بوسد :

- دیگر نمی روم بابا . پیشت می مانم . به شرطی كه قول بدهی همیشه خوب باشی . قول می دهی ؟

- قول می دهم بابا . قول قول .

دست می برم و شال سبز را از گردنش باز می کنم .

- این شال را از كجا آورده ای بابا ؟

شال را از دستم می گیرد . آنرا می بوسد و می گوید :

وقتی ازجبهه برمی گشتم. درمسیر راه , به زیارت آقا , راهی مشهد شدم . این شال هدیه آقاست ، برای تو آوردمش ،‌ آقا ترا دعوت كرده اند که به زیارتشان بروی . ‌ باید خودت را آماده كنی

مشعوف و شادمان از جا برمی خیزم و فریاد برمی آورم :

- من آماده ام . آماده زیارت .

مادر در آستانه در و برابر با نگاهم ایستاده است و با تحیر مرا می نگرد . می پرسد :

- چی شده دخترم ؟ خواب می دیدی ؟

با شادی می گویم :

- آره مادر خواب دیدم . چه خواب خوبی.‌ خواب بابا ،‌ خواب شفا ، ‌خواب آقا ،‌ امام رضا (ع).

مادر با اشك می خندد . همیشه از این خنده های توام با اشک مادر خوشم می آید . وقتی خیلی غمگین است و در عین اندوه, خوشحال , اینطور می خندد . هم خنده , هم گریه . حالا هم با چشمان خیس می خندد .

- می برمت مادر . می برمت مشهد . دخیل آقا . انشااله

دوروز است كه دخیل امام نشسته ام . دلم قرص است كه آقا به دیدنم می آید. اینهمه راه را به امید دیدار او آمده ام . دلم قرص است كه اقا عنایتی می كند . دومین شب حضورم در حرم است . هوا بد جوری اخم كرده است . ابرها سقف آسمان حرم را پوشانده اند . دیگر هیچ ستاره ای به چشم نمی آید . برودت هوا بالا رفته است . سرما و لرز تا مغز استخوانم را می سوزاند . مادر تن پوشش را می كند و روی شانه هایم می اندازد. رعدی می غرد و برقی سقف سیاه آسمان را می شكافد . باران, ابتدا آرام و نم نم و سپس تند و سریع شروع به باریدن می كند . مادر دستم را می گیرد و کمک می کند تا همراه او به داخل صحن حرم بروم .

گرمای مطبوع داخل صحن , به جانم می نشیند .‌ مادر به نماز حاجت قامت راست می كند . من قرآنی را از گنجه برمی دارم و كنار ضریح می نشینم .قرآن را می گشایم . سوره الرحمن می آید . شروع به خواندن می كنم ، هنوز به نیمه های سوره نرسیده ام , كه چیزی شبیه به یك رخوت و خواب بعد ازظهری به جانم می ریزد , میل به خوابیدن پلكهایم را سنگین می كند. قرآن را بر روی لوحی می گذارم و تكیه ام را به ضریح می دهم . پلكهایم بر هم می نشیند وخوابی آرام به سراغم می آید .

جمعیت ولوله می كند . صدای جمعیت درگوشم طنین دارد . حال از پس پلكهای فرو بسته جمعیت را می بینم . عجیب است, نمی دانم خوابم یا بیدار ؟ اما یقین دارم آنچه را می بینم , رویایی حقیقی است. انگار با چشم سر می بینم. ازمیانه جمعیت شعاع پر نوری به حرکت در می آید . انوار به سوی من می آیند . نور در پس پلکهای بسته ام رنگ عوض می كند . سبز .آبی . نارنجی . به من كه می رسد , سبز شده است . نور در برابر من می ایستد . مردی با قامتی بلند از میانه نور پیش می آید . چهره اش كشیده و زیباست . لباسی یكدست سفید بر تن دارد . شالی سبز , درست شبیه همان شالی كه برگردن پدر دیده بودم , به گردن آویخته است . چهره اش در شعاع نور سبز به نگاه نمی آید . مرد پیش آید و دستی برسرم می كشد :

شفایافتگان / باران عشق

- چی شده دخترم ؟چه می خواهی ؟

در برابرشان می ایستم و می گویم :

مریضم آقا . كفتری بال شكسته ام که آمده ام شفایم را از شما بگیرم .به این کبوتر بال و پر شکسته مرحمتی کنید .

آقا می خندند . خنده شان همه گل است . شكوفه است . عطرو بو دارد , درست شبیه عطرگلهای محمدی .

- كبوتر بال شكسته ما , برخیز. پرواز كن . توشفا گرفتی .

پرشعف فریاد می كشم : 

یعنی من خوب شده ام.....؟

دوباره دست پر از محبتشان را بر سرم می كشند و مهربانانه می گویند :

هیچكس از در خانه ما نا امید برنمی گردد . مگر خودش نا امید با شد .

این را می گویند و دوباره چونان انوار رنگارنگ از برابر نگاهم دور می شوند .

ازخواب بیدار می شوم. قرآن بر روی لوح در برابر نگاهم باز است . سوره الرحمن . آیه ای را می خوانم :

- فبای الاء ربكما تكذبان .

مادر نمازش را سلام می دهد, روبروی او می نشینم . دستانش را می بوسم و شادمانه می گویم :

- من شفا گرفتم مادر .

نگاهش پر اشک می شود . دستهای پرتمنایش را به سوی آسمان بلند می كند و دعا می خواند . دستهایش گویی تا عرش خدا بالا رفته است .


بخش حریم رضوی

تلفن : 81200000
پست الکترونیک : public@tebyan.com
آدرس : بلوارکشاورز ، خیابان نادری ، نبش حجت دوست ، پلاک 12

ارتباط با ما

روابط عمومی

درباره ما

نقشه سایت

تعدادبازدیدکنندگان
افراد آنلاین