بنده دیدم با اعطای این حج، مستطیع هستم. استخاره كردم و بسیار خوب آمد و قبول كردم. به فاصله چند روز، تمام كارهای گذرنامه و روادید درست شد و بدین ترتیب، به فاصله چند روز از دعای خیر آن خانواده فقیر، عازم سفر حج شدم و همه خرسندی ام در آن سفر از این بود كه ای
بازدید :
زمان تقریبی مطالعه :

در طواف عشق

آیت الله نجومی 

بنده دیدم با اعطای این حج، مستطیع هستم. استخاره كردم و بسیار خوب آمد و قبول كردم. به فاصله چند روز، تمام كارهای گذرنامه و روادید درست شد و بدین ترتیب، به فاصله چند روز از دعای خیر آن خانواده فقیر، عازم سفر حج شدم و همه خرسندی ام در آن سفر از این بود كه این سفر به دعای خیر خانواده ای گرفتار و دردمند نصیب من شده است.

 

آیت الله نجومی یك بار در سال 1342ش هنگامی كه در نجف اشرف بود، به مكه رفت. دو بار نیز در سال های 1353 و 1375 به حج مشرف شد. ماجرای سفر حج سوم ایشان خواندنی است:

 

«در اواسط خردادماه [سال 1375ش] زن جوانی كه دختربچه بسیار زیبایی را در بغل گرفته بود، به منزل ما آمد. صورت این زن و بچه به قدری جوش و دانه قرمز داشت كه گویی هر دو را در روغن انداخته و پخته اند.

 

 من بسیار متأثر و اندوهگین شدم. از وضعیت آنها پرسیدم. زن گفت كمیته امداد به من و سه دختر و شوهرم ـ كه از چشم علیل است ـ 26 متر زمین داده كه ما روزهای گرم جلوی آفتاب بالای آن زمین و شب ها بالای همان خاك نرم می خوابیم. صبح كه برمی خیزیم، صورت ما از گزیدگی پشه و مگس چنین است كه می بینید. امیدوارم اگر این خانه را برای ما بسازید، به مكه بروید. انجام این كار مثل مكه رفتن است.

 

 من دلم سوخت. ولی باز گفتم خواهر! من كه نمی توانم یك خانه برای شما بسازم. زن گفت هرچه قدر بشود... .

 

 آدرس و عنوانش را گرفتم و او رفت. شب به دو نفر از جوانان گفتم به این آدرس بروید و ببینید وضع این خانواده چگونه است. رفتند و فردا به مسجد آمدند و وضع آنها را بی بضاعت تر از آنچه تصور می شد بیان داشتند گفتند از كنار این زمین و خاك نرم، جوی سر باز فاضلاب رد می شود و این بیچاره ها در كنار آن جوی آلوده و آن همه پشه و مگس روی خاك نرم می خوابند.

 

 گفتم هرطور شده باید بنای این زمین را برای اینها بلند كنیم. گفتم اول برای این عائله اتاقی اجاره كنید كه به آنجا منتقل شوند. سپس شروع كنید به ساختن. حدود نُه ماهی طول كشید. شهرداری و همّت جوانان كار را پیش برد و این كار خیر به انجام رسید.

 

 اواخر اسفند سال 75 بود. جوانی كه متصدی امر ساختمان بود، آمد و گفت حاج آقا! امروز ساعت ده این خانواده به منزل خود منتقل شدند. خوب است زمانی را مشخص كنید و برای تبریك به منزلشان برویم. گفتم عصر می رویم. بعد از ناهار قدری استراحت كردم. تلفن زنگ زد و از خواب بیدار شدم.

 

 صدایی از پشت تلفن می گفت حاج آقا! بنده مهندس خوش رو هستم. (معاون هنری وزیر محترم فرهنگ و ارشاد اسلامی وقت) شما مكه نمی روید؟ گفتم پنج ـ شش روز دیگر پرواز حجاج آغاز می شود.

 

 چگونه می توان كارها و گذرنامه را درست كرد؟ گفت: درست می كنیم. حیف است تأخیر بیندازید. مرحمتی مقام معظم رهبری و جناب آقای هاشمی رفسنجانی (رئیس جمهور وقت) است.

 

 بنده دیدم با اعطای این حج، مستطیع هستم. استخاره كردم و بسیار خوب آمد و قبول كردم. به فاصله چند روز، تمام كارهای گذرنامه و روادید درست شد و بدین ترتیب، به فاصله چند روز از دعای خیر آن خانواده فقیر، عازم سفر حج شدم و همه خرسندی ام در آن سفر از این بود كه این سفر به دعای خیر خانواده ای گرفتار و دردمند نصیب من شده است». (1)

 

داستانی عجیب از آیت الله نجومی

 

مرحوم آیت الله سید مرتضی نجومی نقل می کردند: روزی علامه امینی به من فرمود : مدت ها فکر می کردم که خداوند متعال چگونه شمر را عذاب می کند و جزای آن تشنه لبی و جگر سوخنگی حضرت سید الشهدا (ع) را چگونه می دهد؟ شب هنگام خواب دیدم آقا امیر المومنین (ع) در صحرایی بسیار خوش آب و هوا روی صندلی نشسته و من هم خدمت آن جناب ایستادم ، دو کوزه نزد ایشان بود فرمودند :

 

این کوزه ها را بردار و برو از آنجا آب بیاور و اشاره به محلی فرمودند که بسیار با صفا بود ، استخری پر آب و درختانی بسیار با طراوت در اطراف آن بود که صفا و تلالو آب و شادابی درختان قابل توصیف نیست.

 

کوزه ها را برداشته و به آن محل رفتم و آنها را آب نموده ، حرکت کردم تا به خدمت امیر المومنین باز گردم. ناگهان دیدم هوا رو به گرمی نهاد و هر لحظه گرمی هوا و سوزندگی صحرا بیشتر می شد دیدم از دور شخصی به من نزدیک می شود و هرچه به من نزدیک می شد هوا گرمتر می گردید گویی همه حرارت از آتش اوست.

 

 در همان حال به من الهام شد که او شمر است وقتی به من رسید هوا به قدر گرم سوزان شده بود که قابل تحمل نبود آن ملعون هم از شدت تشنگی در شرف هلاکت بود ، رو به من نمود که از من آب بگیرد من مانع شدم و گفتم : اگر هم بمیرم نمی گذارم از این آب قطره ای بنوشی.

 

حمله شدیدی به من کرد و من مقاومت می نمودم ، دیدم الان کوزه ها را از من می گیرد آنها را به هم کوبیدم کوزه ها شکسته و آب آن به زمین ریخت ، چنان آب کوزه ها تبخیر شد که گویی قطره ای آب در آنها نبوده است.

 

او که از من نا امید شد رو به استخر نهاد من بی اندازه غمگین شدم که مبادا آن ملعون از آب استخر بنوشد و سیر آب گردد ولی تا به استخر رسید آب استخر چنان ناپدید شد که گویی سالهاست یک قطره آب در آن نبوده ، درختان هم کاملا خشک شد. او هم از استخر مایوس شده بود ، از همان راهی که آمده بود بازگشت .

 

هرچه دورتر می شد هوا رو به خوبی و خوشی و درختان و آب استخر به طراوت و شادابی اول بازگشتند. به نزد حضرت امیر (ع) برگشتم فرمود : خدا در عالم برزخ اینگونه آن ملعون را عذاب می کند و اگر یک قطره از آب آن استخر را هم می نوشید از هر زهری تلختر و از هر عذابی برای او دردناکتر بود.


پی نوشت:

1. کیمیای هستی، صص 164 ـ 167.

منابع:

آیت‌الله سید مرتضی نجومی؛ از سلسله مجموعه های "حیات نیكان" مركز پژوهش های اسلامی صدا و سیما

کیمیای هستی

تهیه فرآوری: عبداله فربود، گروه حوزه علمیه تبیان