سه شنبه 3 اسفند 1395 - 24 جمادي الاول 1438 - 21 فوريه 2017
اشعاری از بیدل، مولوی و صائب تبریزی
بازدید :
زمان تقریبی مطالعه :

زندگی عالم آسایش نیست


اشعاری از بیدل، مولوی و صائب تبریزی

زندگی عالم آسایش نیست

زندگی عالم آسایش نیست (بیدل)

اشک یک لحظه به مژگان بار است

فرصت عمر همین مقدار است

زندگی عالم آسایش نیست

نفس آیینه این اسرار است

بس که‌ گرم است هوای گلشن

غنچه اینجا سر بی‌دستار است

شیشه‌ساز نم اشکی نشوی

عالم از سنگدلان‌، کهسار است

خشت داغی‌ست عمارتگر دل

خانه آینه یک دیوار است

می کشی سرمه عرفان نشود

بینش از چشم قدح دشوار است

همچو آیینه اگر صاف شوی

همه جا انجمن دیدار است

گوش‌کو تا شود آیینه راز ؟

ناله ما نفس بیمار است

درد گل ‌کرد ز کفر و دین شد

سبحه اشک مژه‌، زنار است

نیست گرداب ‌صفت آرامم

سرنوشتم به خط پرگار است

از نزاکت سخنم نیست بلند

از صدا ساغر گل را عار است

غافل از عجز نگه نتوان بود

آسمان ها گره این تار است

نکشد شعله سر از خاکستر

نفس سوختگان هموار است

بیدل از زخم بُود رونق دل

خنده‌ گل نمک گلزار است

نوبت خاموشی و ستاریست (مولوی)

صبر مرا آینه بیماریست

آینه عاشق غمخواریست

درد نباشد ننماید صبور

که دل او روشن یا تاریست

آینه جویی‌ست نشان جمال

که رخم از عیب و کلف عاریست

ور کلفی باشد عاریتیست

قابل داروست و تب افشاریست

آینه رنج ز فرعون دور

کان رخ او رنگی و زنگاریست

چند هزاران سر طفلان برید

کم ز قضا دردسری ساریست

من در آن خوف ببندم تمام

چون که مرا حکم و شهی جاریست

گفت قضا بر سر و سبلت مخند

کاین قلمی رفته ز جباریست

کور شو امروز که موسی رسید

در کف او خنجر قهاریست

حلق بکش پیش وی و سر مپیچ

کاین نه زمان فن و مکاریست

سبط که سرشان بشکستی به ظلم

بعد توشان دولت و پاداریست

خار زدی در دل و در دیدشان

این دمشان نوبت گلزاریست

خلق مرا زهر خورانیده‌ای

از منشان داد شکرباریست

از تو کشیدند خمار دراز

تا به ابدشان می و خماریست

هیزم دیک فقرا ظالمست

پخته بدو گردد کو ناریست

دم نزدم زان که دم من سکست

نوبت خاموشی و ستاریست

خامش کن که تا بگوید حبیب

آن سخنان کز همه متواریست

دلگیر نیستم که دل از دست داده‌ام (صائب تبریزی)

دیوانه خموش به عاقل برابرست

دریای آرمیده به ساحل برابرست

در وصل و هجر، سوختگان گریه می‌کنند

از بهر شمع، خلوت و محفل برابرست

دست از طلب مدار که دارد طریق عشق

از پافتادنی که به منزل برابرست

گردی که خیزد از قدم رهروان عشق

با سرمه سیاهی منزل برابرست

دلگیر نیستم که دل از دست داده‌ام

دلجویی حبیب به صد دل برابرست

صائب ز دل به دیده خونبار صلح کن

یک قطره اشک گرم به صد دل برابرست

فرآوری: مهسا رضایی

بخش ادبیات تبیان


منبع: وبلاگهای ادبی