سه شنبه 3 اسفند 1395 - 24 جمادي الاول 1438 - 21 فوريه 2017
پیرزن ،نامه به دست، در خانه ی همسایه را زد. ساعت هشت صبح بود و همسایه هنوز خواب بود. پیرزن مدتی در کوچه قدم زد و ساعت هشت و ده دقیقه دوباره در زد.
عکس نویسنده
عکس نویسنده
بازدید :
زمان تقریبی مطالعه :

طبیب و پیرزن
طبیب و پیرزن

پیرزن ،نامه به دست، در خانه ی همسایه را زد. ساعت هشت صبح بود و همسایه هنوز خواب بود. پیرزن مدتی در کوچه قدم زد و ساعت هشت و ده دقیقه دوباره در زد. همسایه خوابالو در را باز کرد و نگاه تندی به پیرزن کرد.

پیرزن سلام و عذرخواهی کرد و با اشکی که در چشمش حلقه زده بود گفت نامه ای از پسرم به دستم رسیده است لطفا آن را برایم بخوانید. همسایه لبخندی زد و گفت ان شاء الله خیر است و نامه را از دست پیرزن گرفت. پسر در نامه نوشته بود حال خوبی ندارد و ممکن است این آخرین نامه اش باشد . نوشته بود اگر نامه دیگری به دستتان نرسید بدانید که دیگر در این دنیا نیستم.

پیرزن از شنیدن این جریان، شیون و ناله را سر داد و به خانه رفت . همسایه جز ابراز تاسف حرف دیگری نداشت. پیرزن چنان امیدش را از دست داد که زود در بستر بیماری افتاد و بیماری اش روز به روز اوج گرفت و پای طبیب به کمک همسایه ها به خانه ی او باز شد.

طبیب بعد از مدتی متوجه شد بیماری پیرزن روحی است و از جریان نامه با خبر شد. بعد از مدتی نامه ی دیگری در حیاط خانه پیرزن پیدا شد. متن نامه این بود. مادر عزیزم من از موقعیت بد نجات پیدا کردم و به زودی پیش شما بر می گردم.

این نامه روح امید را در پیرزن زنده کرد. حال پیرزن چنان بهبود یافت که گویا هرگز بیمار نبوده است. انتظار او برای بازگشت پسرش لحظه ها را سنگین تر کرده بود.

طبیب ابتدا از اینکه با نوشتن این نامه، باعث بهبود حال پیرزن شده بود خوشحال بود. اما وقتی انتظار جانگداز پیرزن را دید در درستی عمل خود شک کرد. او تصمیم گرفت شخصا برای جستجوی پسر پیرزن اقدام کند. طبیب به آدرس نامه ی قبلی رفت آنجا جوان تاجری دید که خودش را دوست پسر پیرزن معرفی کرد. او به طبیب گفت پسر پیرزن فوت شده است و دیگر نزد پیرزن باز نمی گردد .

طبیب از شنیدن ماجرا بسیار ناراحت شد و بغض کرد. تاجر جوان جویای ماجرا شد. طبیب ماجرای پیرزن را برای او تعریف کرد. باور موضوع برای او سخت بود اینکه یک طبیب حاذق برای درمان یک پیرزن فقیر تا این اندازه خودش را مسئول بداند، از نظر آن تاجر عجیب بود. تاجر از طبیب پرسید در مقابل این کار چه اجرتی از آن پیرزن دریافت خواهی کرد؟ شاید آن پیرزن فقیر گنجی پیدا کرده است!

طبیب از حرفهای تاجر جوان متعجب شد و در فکر فرو رفت. و بعد از چند لحظه سکوت به او گفت شما درست حدس زدید. آن پیرزن گنجی یافته است که می خواهد تا زنده است آن را به پسرش بدهد. اما افسوس که آن پسر از دنیا رفته است و من مجبورم آن گنج را که هم اکنون نشانی اش نزد من است را به پیرزن بازگردانم.

تاجر دستپاچه شد و گفت می بخشید که به شما دروغ گفتم .آن پیرزن مادر من است و من برای اینکه دیگر به نزد او بازنگردم و از دست او راحت شوم به او دروغ گفتم . لطفا گنج را به من تحویل دهید.

طبیب گفت آن گنج ،مهر مادری است که شما خود را از آن محروم کرده اید.

حرص و طمع تاجر جوان که فرو کش کرد عقلش به کار افتاد و تازه متوجه رفتار خود شد و از خجالت سر به زیر افکند. تاجر از طبیب عذر خواست و قول داد با او به نزد مادر بازگردد و تا زنده است به او خدمت کند.

 

 

انسیه نوش آبادی

بخش کودک و نوجوان تبیان


مطالب مرتبط:

شب حضور فرشتگان

عــقاب و طوفان

رۆیای بهاری

لطفا ترمز کنید ...

پناهگاهی برای روز رستاخیز

با حیوانات مهربان باشیم

مشاوره
مشاوره
اگر در خصوص این موضوع سوالی داشتید، به مشاوره تبیان مراجعه نمایید .
تلفن : 81200000
پست الکترونیک : public@tebyan.com
آدرس : بلوارکشاورز ، خیابان نادری ، نبش حجت دوست ، پلاک 12

ارتباط با ما

روابط عمومی

درباره ما

نقشه سایت

تعدادبازدیدکنندگان
افراد آنلاین