سه شنبه 3 اسفند 1395 - 24 جمادي الاول 1438 - 21 فوريه 2017
خیلی باایمان بود ، نجیب ، ازش راضیم – خیلی پسر خوبی بود – اینها کلمات و جملاتی که از زبان چندین پدر و مادر شهید می خوانید. خاطرات شهید محمد علی دهقانی هم شنیدنی است. یادش گرامی.
عکس نویسنده
عکس نویسنده
نویسنده : عاطفه مژده
بازدید :
زمان تقریبی مطالعه :

خوابی که پدر شهید را آرام کرد

شهید محمد علی دهقانی به روایت پدر و مادرش 


خیلی باایمان بود ، نجیب ، ازش راضیم – خیلی پسر خوبی بود – اینها کلمات و جملاتی که از زبان چندین پدر و مادر شهید می خوانید. خاطرات شهید محمد علی دهقانی هم شنیدنی است. یادش گرامی.

شهید محمد علی دهقانی

خیلی باایمان بود ، نجیب ، ازش راضیم – خیلی پسر خوبی بود – اینها کلمات و جملاتی که از زبان چندین پدر و مادر شهید شنیدیم و امشب دوباره خونه ی پدر شهیدی دیگر ، انگار حکایت همه شهدای از خوب بودنش از زبان پدر و مادر شروع می شود و شهید محمد علی دهقانی هم یکی از دیگر خوبان.

پدر شهید محمد علی دهقانی:

روزی که می خواست بره جبهه ، کشیدمش کنار گفتم بابا جبهه رفتن همه چیز داره.فکرات رو کردی؟ نگام کرد و گفت: بابا من پا اسیر شدن ، زخمی شدن ، شهید شدنش وایسادم . دیگر هیچی نگفتم بدرقه اش کردم ، رفت …

روزی که آوردنش رفتم دیدمش، دلم پرغم شد. یه قسمت از دست و بدنش نبود – تو تشییع جنازه خودم رو آروم می کردم که جلو مردم بی تابی نکنم – شب تو روضه هر موقع روضه ی علی اکبر (ع) می خوندن مثل مار گزیده ها به خودم می پیچیدم – هیچ طوری نمی تونستم خودم آروم کنم یاد بدن زخمی و خون آلودش بی تابم می کرد. چند روز گذشت تا به خوابم اومد. بهم گفت: بابا چراغصه می خوری بدنم الان سالم و .. بعد از اون خواب دیگه آروم شدم.

مادر شهید محمد علی دهقانی :

 روزی که جنگ شروع شد دیگه فکر و دلش از درس بیرون رفت همون سال چند تا تجدید شد.

وقتی می خواست بره با هم روبوسی کردیم از چشم هاش اشک می ریخت . تو رفتن چند بار برگشت نگام کرد. 18 روز گذشت. 2 شب خواب می دیدم. دل تو دلم نبود. پشت دار قالی بودم که زنگ خونه رو زدن .چند تا همسایه ها بودن چشمهاشون قرمز بود گریه کرده کرده بودن – همین که دیدمشون فهمیدم علی شهید شده.

هر موقع از سرکار می اومد خونه براش چایی می ریختم .اول چایی می برد برای باباش در مغازه بعد می اومد چایی می خورد . روز عید مرتضی علی هم دنیا اومد روز عید مرتضی علی روضه اش بود خونمون.

ترکش رو از بدنش درآورده بودن با خودش آورده بود داده بود به عمه اش .گفته بود عمه این رو نگه دار خیلی قیمتی صدام خیلی پول براش داده .عمه اش باورش شده بود. خیلی اهل شوخی بود.

ترکش رو از بدنش درآورده بودن با خودش آورده بود داده بود به عمه اش. گفته بود عمه این رو نگه دار خیلی قیمتی یه .صدام خیلی پول براش داده. عمه اش باورش شده بود خیلی اهل شوخی بود.

فرآوری عاطفه مژده

بخش فرهنگ پایداری تبیان


منبع :

Msha و وبگاه 226 سردار  

تلفن : 81200000
پست الکترونیک : public@tebyan.com
آدرس : بلوارکشاورز ، خیابان نادری ، نبش حجت دوست ، پلاک 12

ارتباط با ما

روابط عمومی

درباره ما

نقشه سایت

تعدادبازدیدکنندگان
افراد آنلاین