سه شنبه 3 اسفند 1395 - 24 جمادي الاول 1438 - 21 فوريه 2017
چند سالی بود که تو باشگاه ، کاراته کار می کردم. مدتی هم بود که کمربند مشکی می بستم و به عنوان ارشد به همه گیر می دادم.
عکس نویسنده
عکس نویسنده
بازدید :
زمان تقریبی مطالعه :

یک قمقمه پر از خجالت1

روزه

چند سالی بود که تو باشگاه ، کاراته کار می کردم. مدتی هم بود که کمربند مشکی می بستم و به عنوان ارشد به همه گیر می دادم. به تازگی یه نفر دیگه به نام احسان به گروه ما اضافه شد. پسر خاله مربی مون بود.مربی یکی دو جلسه ی اول، خیلی تحویلش می گرفت. به خاطر همین از همون اول ازش بدم اومد. آخه تازه ارشد شده بودم و احساس می کردم هیچ کس به جز من نباید مورد توجه مربی باشه. احسان، خیلی وقت نبود کاراته کار می کرد. من که اصلا به حسابش نمی آوردم . یکی دوبار ازم خواست باهاش رقابت کنم. با اینکه معمولا با تازه کارها رقابت نمی کردیم ، چون دلم می خواست بزنمش ، قبول کردم و دور از چشم مربی یه کتک مفصل بهش زدم. طفلکی هیچ اعتراضی نکرد.

مطمئن بودم که خیلی ازم بدش اومده ولی نمی دونم چرا به مربی چیزی نگفت.مدتی گذشت تا یه برنامه کوهنوردی ردیف شد. هوا تقریبا گرم بود و حرکت تو ناهمواریهای کوه آدمو واقعا تشنه می کرد. نفری یه قمقمه یه لیتری آب همراهمون بود. مربی همون اول راه سفارش کرد:« تا می تونید کم آب بخورید و ذخیره آبتون رو تموم نکنید . ممکنه کوهنوردی تا نزدیک غروب طول بکشه .پس طاقت داشته باشید و ذخیره آبتونو برای تمام طول این مدت ، تقسیم کنید. »من که ادعام زیاد بود اول راه با قدرت و سرعت شروع کردم به بالا رفتن. گاهی با جدیت از راههایی که سخت تر بود می رفتم. احسان مثل پیرمردا آروم و ساکت، و عقبتر از بقیه می یومد. صدا زدم تو که از الان کم آوردی چجوری می خوای ورزشکار بشی؟ احسان چیزی نگفت. اما مربی مون از عقب صدا زد :«رهرو آن نیست گهی تند و گهی خسته رود   رهرو آن است که آهسته و پیوسته رود»

این حرف مربی رو به حساب طرفداری از احسان گذاشتم و از اینکه باهاش حرف زده بودم پیشیمون شدم . سکوت احسان منو عصبانی می کرد. مثلا می خواست با این کارها بچه مثبت جلوه کنه. یه جوری ساکت بود که انگار لاله. همه ی بچه ها مدام سر به سر هم می ذاشتن. شوخی می کردن. تو سرو کله هم می زدن اما این یکی ساکت و مودب و پاستوریزه رفتار می کرد. واقعا حرصمو در میاورد.

به یه محوطه باز رسیدیم و به دستور مربی برای استراحت نشستیم. یه دفعه چشمم افتاد به قمقمه آب احسان که پشت سرش بود. کلی تمرکز کردم و هواشو گرفتم تا تو یه فرصت مناسب ،یواشکی قمقمشو برداشتم. اقلا نصف آبشو خالی کردم رو زمین و دوباره گذاشتم سرجاش .دوباره بلند شدیم و راه افتادیم. کم کم تشنگی غلبه کرد. طولی نکشید که همه ی بچه ها، قمقمه هاشونو خالی کردن. شاید من زود تر از همه این کارو کرده بودم. حالا حاضر بودم هر چی پول دارم بدم تا فقط یه ذره آب ته قوطی یچه ها رو بخرم .

خستگی و تشنگی کم کم کلافم کرده بود. حالا این من بودم که از همه عقبتر بودم . احسان توجهش به من جلب شده بود. هر چند وقت یکبار بر می گشت بهم نگاه می کرد. فکر می کردم می خواست کم آوردنمو به رخم بکشه . به خاطر همین اصلا به سمتش نگاه نمی کردم.

مخصوصا وقتی که دیگه تلو تلو می رفتم. مثل مجروحای جنگی راه می رفتم. بقیه ام وضعشون از من بهتر نبود اما حال احسان مثل همون اول راه بود.

ادامه دارد...

انسیه نوش آبادی

بخش کودک و نوجوان تبیان


مطالب مرتبط:

راز دهکده‌ی متروکه قسمت 4

راز دهکده‌ی متروکه قسمت سوم

راز دهکده‌ی متروکه 2

راز دهکده‌ی متروکه (1)

پسر نجار و انگشتری جادویی2

پسر نجار و انگشتری جادویی1

مشاوره
مشاوره
اگر در خصوص این موضوع سوالی داشتید، به مشاوره تبیان مراجعه نمایید .
تلفن : 81200000
پست الکترونیک : public@tebyan.com
آدرس : بلوارکشاورز ، خیابان نادری ، نبش حجت دوست ، پلاک 12

ارتباط با ما

روابط عمومی

درباره ما

نقشه سایت

تعدادبازدیدکنندگان
افراد آنلاین