سه شنبه 3 اسفند 1395 - 24 جمادي الاول 1438 - 21 فوريه 2017
با اینکه دیگه راهی نمونده بود من دیگه طاقت نداشتم .بی خیال همه چیز ولو شدم رو زمین. بقیه رفتن و اصلا متوجه من نشدن اما احسان حواسش به من بود.
عکس نویسنده
عکس نویسنده
بازدید :
زمان تقریبی مطالعه :

یک قمقمه پر از خجالت 2
روزه

با اینکه دیگه راهی نمونده بود من دیگه طاقت نداشتم .بی خیال همه چیز ولو شدم رو زمین. بقیه رفتن و اصلا متوجه من نشدن اما احسان حواسش به من بود. اومد کنارمو گفت پاشو من کمکت می کنم برسی.

با غرور و عصبانیت گفتم من کمک نمی خوام آب می خوام، آب داری ؟

احسان قمقمشو دراورد. باورم نمی شد آب داشته باشه اما واقعا یه کمی آب ته قمقمش داشت. آبو ریخت تو حلقم . احساس می کردم دارم متولد می شم. شایدم داشتم از مرگ نجات پیدا می کردم . آرزو کردم ای کاش بیشتر از این آب داشت . یه دفعه اون صحنه ای که آب قمقمشو خالی کردم روی زمین، مثل یک صحنه تلخ و سوزناک فیلمهای تراژدی از جلوی چشمام گذشت. افسوس خوردم که ای کاش اینکارو نکرده بودم. ازش پرسیدم چطوری هنوز آب برات باقی مونده؟

گفت: هیس! ساکت باش . حرف زدن تشنه ترت می کنه. فعلا هیچی نگو.

یه کمی کنارم نشست و بعد کمکم کرد بلند شدیمو راه افتادیم. واقعا یه جورایی منو یدک می کشید. داشتم از خجالت می مردم. به خودم امید می دادم که قطعا از شرارتی که در حقش کردم خبر نداره. بلاخره به پایین کوه رسیدیم و سوار ماشین شدیم. تو ماشین هشت تا لیوان آب خوردم. احسان چند بار مانع شد اما گوشم بدهکار نبود.

اون شب حسابی مریض شدم فرداش نزدیک ظهر بود که مامانم گفت یکی زنگ زده می گه اسمش احسانه. می خواد حالتو بپرسه . یه جورایی واقعا منتظرش بودم و همش سعی می کردم بی خیال بشمو بهش فکر نکنم اما نمی شد. گوشیو گرفتمو و بعد از مختصری سلام و علیک ،گفتم از کجا می دونی مریضم. گفت از هشت تا لیوان آبی که دیشب تو ماشین خوردی. گفتم یه سوال ازت بپرسم راست راستشو می گی؟

گفت یا راستشو می گم یا ساکت می مونمو جواب نمی دم. ولی به هر حال دروغ نمی گم، قبوله؟ گفتم قبوله .

پرسیدم دیروز چرا همه ی آبتو نخورده بودی ؟ در حالیکه اون موقع تو قمقمه هیچ کس یه قطره آب هم پیدا نمی شد.

گفت: خوب ،خیلی تشنه نبودم . میتونستم تحمل کنم.

گفتم مگه ممکنه. چطور تشنه نشده بودی . من داشتم از تشنگی هلاک می شدم. اصلا چرا مقاومتت اینهمه زیاده . شاید تو یه رشته ورزشی دیگه استادی. درسته ؟

گفت نه.

گفتم پس قضیه چیه . به هر حال یه چیزی هست که تو اینهمه موفقتر از بقیه بودی؟

گفت شاید باور نکنی ولی همه صبر و مقاومت من به خاطر یه چیزه: " روزه" ، روزه گرفتن مخصوصا تو هوای گرم تابستون مقاومت و تحمل آدمو زیاد می کنه . می تونی خودت امتحان کنی. اما به جز این ، سکوت  هم می تونه از تشنگی جلوگیری کنه. از اول راه که حرکت کردیم تصمیم گرفتم آب نخورم به خاطر همین در تمام طول راه حرف نمی زدم. حرف زدن،خیلی آدمو تشنه می کنه. رکورد خودمو شکستم و در تمام طول مسیر، بیشتر از سه جرعه آب نخوردم.

گفتم فقط سه جرعه . ولی بیشتر آب قمقمه ات تموم شده بود. پس بقیه ی آب چی شده بود؟

گفت : « ریخته بود»

می خواستم بدونم فهمیده که ریختن آب کار من بوده یا نه . می خواستم بپرسم چی شد که آب ریخت .از اونجایی که قرار بود دروغ نگه اگه قضیه رو فهمیده بود باید راستشو می گفت. بلاخره دلمو زدم به دریا و  گفتم چی شد که آب قمقمه ات ریخت؟

ساکت شد و جواب نداد.

گفتم چرا جواب نمی دی ؟

گفت آخه قرار شد هر جا نتونستم راست بگم ساکت بشم و چیزی نگم .

دیگه واقعا شرمندش شده بودم و البته یه احساس دیگه هم داشتم. احساس می کردم چقدررر دوست داشتنیه.

 اون احساس از اون روز تا حالا همچنان توی دلم موج می زنه . از همونجا بود که یه دوستی صمیمی و بسیار عالی بین ما شکل گرفت.

از حق نگذریم احسان منو آدم کرد. البته هنوز من تو کاراته از اون بهترم. ولی ای کاش تو اخلاق هم به پاش می رسیدم.

یکی از تاثیر های خوبی که احسان روی من گذاشت این بود که انگیزه ی منو برای روزه گرفتن تقویت کرد. حالا دیگه ماه رمضان یکی از بهترین ماههای زندگی منه .تجربه کردم با روزه گرفتن بیشتر از ورزش کردن مقاومت بدنم رو تقویت می کنم.

ماه رمضانتون مبارک...

 

انسیه نوش آبادی

بخش کودک و نوجوان تبیان


مطالب مرتبط:

راز دهکده‌ی متروکه قسمت 4

راز دهکده‌ی متروکه قسمت سوم

راز دهکده‌ی متروکه 2

راز دهکده‌ی متروکه (1)

پسر نجار و انگشتری جادویی2

پسر نجار و انگشتری جادویی1

مشاوره
مشاوره
اگر در خصوص این موضوع سوالی داشتید، به مشاوره تبیان مراجعه نمایید .
تلفن : 81200000
پست الکترونیک : public@tebyan.com
آدرس : بلوارکشاورز ، خیابان نادری ، نبش حجت دوست ، پلاک 12

ارتباط با ما

روابط عمومی

درباره ما

نقشه سایت

تعدادبازدیدکنندگان
افراد آنلاین