سه شنبه 3 اسفند 1395 - 24 جمادي الاول 1438 - 21 فوريه 2017
زمین تاریک تاریک بود. به جز نور کوچولوی ستاره ها هیچ نوری به زمین نمی تابید. خورشید تو رختخوابش خواب خواب بود. کم کم سحر تموم شد و خورشید از خواب بیدار شد .
عکس نویسنده
عکس نویسنده
بازدید :
زمان تقریبی مطالعه :

چرا ابرها نباریدن
خورشید

زمین تاریک تاریک بود. به جز نور کوچولوی ستاره ها هیچ نوری به زمین نمی تابید. خورشید تو رختخوابش خواب خواب بود. کم کم سحر تموم شد و خورشید از خواب بیدار شد . موهای طلایی شو شونه کرد و ریخت دور خودش. بعد به زمین نگاه کرد. دید زمین هنوز خوابه . یواش یواش رفت وسط آسمون و با اشعه های نورانیش هر جایی رو که تاریک بود روشن کرد. کم کم نور خورشید همه ی تاریکی ها رو از بین برد. حالا صورت زمین برای آسمون مثل ماه می درخشید.

خورشید همچنان می تابید و می تابید و زمین هی گرم تر و گرم تر می شد . نزدیک ظهر که رسید، هوا به اوج گرمی خودش رسید. اما ماه رمضان بود و همه گلها و درختا روزه بودن. آخه همه گوش به فرمان خدای مهربون داده بودن.

گرمای خورشید اگرچه خیلی خوب و پر برکت بود ، اما حالا همه رو تشنه کرده بود. ابرها از تشنگی گلها و درختا با خبر شدن و تصمیم گرفتن بارون ببارن تا همه رو سیراب کنن.

خورشید از تصمیم ابرها با خبر شد ولی از این تصمیم خوشش نیومد. خورشید به ابرها گفت شما نباید این کارو بکنید.

ابرها پرسیدن چرا ؟مگه نه اینکه سیراب کردن تشنه ها، کار بسیار خوبیه و خدا این کارو خیلی دوست داره. خورشید گفت بله درسته.

ابرها گفتن پس چرا نباید این کارو بکنیم؟

خورشید گفت واسه اینکه اونها الان روزه هستن و تا افطار آب نمی خورن.

ابرها گفتن چرا باید روزه باشن. اصلا وقتی آب هست چرا نباید بخورن؟

خورشید گفت بعضی وقتا باید تمرین کنیم گرسنه و تشنه باشیم تا صبر و طاقتمون زیاد بشه .تازه روزه مریضیها رو از بین می بره. همچنین روزه نشانه ی ایمان به خداست.

ابرها با شنیدن حرفهای خورشید قانع شدن و از تصمیم خودشون منصرف شدن. می خواستن برن کنار که یه دفعه خورشید صداشون زد و گفت حالا کجا می رید . بیایید جلوی من بایستید و روی زمین سایه بندازید.

ابرها از این پیشنهاد خوششون اومد و دست به دست هم دادن و جلوی خورشید یه دیوار ابری کشیدن .روی زمین سایه افتاد و گرمای هوا کم شد.

ابرها همین طور به زمین نگاه می کردن و برای روزه دارها دعا می کردن که یه دفعه دیدن باغبون با یه آبپاش اومد و شروع کرد به آب دادن به گلها و درختا.

ابرا فریاد کشیدن نه . اون نباید این کارو بکنه. خورشید لبخندی زد و گفت عیبی نداره . ابرا گفتن چرا ؟ مگه نگفتید باید روزه باشن.

خورشید گفت البته اونا روزه هستن . اما بچه هاشون که طاقت روزه ندارن. باغبون می خواد به بچه ها آب بده. بچه هایی که هنوز به اندازه کافی رشد نکردن، نباید روزه بگیرن.

بچه ها فعلا باید به موقع، آب و غذاشونو بخورن و به حرف بزرگتراشون گوش بدن تا وقتی بزرگ شدن برای روزه گرفتن نیرومند و آماده باشن.

 

انسیه نوش آبادی

بخش کودک و نوجوان تبیان


مطالب مرتبط:

دختر شیرفروش و سطلش

داستان میمون و دلفین

ماجرای دو قورباغه‌ی گرفتار

حواس‌پرتی

کفش خوب

بازی علی كوچولو

مشاوره
مشاوره
اگر در خصوص این موضوع سوالی داشتید، به مشاوره تبیان مراجعه نمایید .
تلفن : 81200000
پست الکترونیک : public@tebyan.com
آدرس : بلوارکشاورز ، خیابان نادری ، نبش حجت دوست ، پلاک 12

ارتباط با ما

روابط عمومی

درباره ما

نقشه سایت

تعدادبازدیدکنندگان
افراد آنلاین