سه شنبه 3 اسفند 1395 - 24 جمادي الاول 1438 - 21 فوريه 2017
ندا و نگین دو تا خواهر کوچولوی مهربان هستند. آن ها همیشه با هم بازی می کنند. آن روز هم، ندا و نگین توی خانه با هم بازی می کردند. اسباب بازی هایشان را دور اتاق چیده بودند، یعنی مهمان دارند.
بازدید :
زمان تقریبی مطالعه :

 ندا و نگین
بازی

ندا و نگین دو تا خواهر کوچولوی مهربان هستند. آن ها همیشه با هم بازی می کنند. آن روز هم، ندا و نگین توی خانه با هم بازی می کردند. اسباب بازی هایشان را دور اتاق چیده بودند، یعنی مهمان دارند. ندا شده بود؛ "خاله ندا" و نگین هم شده بود؛ "خاله نگین". ندا عروسکش را بغل کرده بود. او بالای اتاق نشسته بود و نگین توی فنجان های عروسکی برایش چای می ریخت و می گفت:« ... خوش اومدی، صفا آوردی خاله. چه عجب از این طرفا!» و ندا می گفت:« ... ممنونم خاله جون، دلم برات تنگ شده اومدم سری بزنم، حالی بپرسم. »

نگین عروسک را از بغل ندا گرفت و گفت:« ... وای خدایا! چه دختر کوچولوی قشنگی داری! اسمش چیه خاله جون؟!.»

ندا گفت:« ... اسمش پروینه. دخترم خیلی کوچیکه، همش می خوابه نمی تونه حرف بزنه.»

نگین گفت:« خیلی نازه!مثل دختر خودم می مونه، نگاه کن . . . » بعد یک عروسک با موهای بلند سیاه از توی کالسکه بیرون آورد و به ندا نشان داد.

ندا گفت:« ... وای!خاله جون، چه دختر قشنگی!نمی دونستم شما هم یه دختر دارید، اسمش چیه؟»

نگین گفت:«اسمش شیرینه، یه کم تنبله، همش دوست داره بخوابه. »

نداگفت:«آخه خیلی کوچیکه!وقتی بزرگ تر شد بیارش خونه ی ما تا با پروین بازی کنه، باشه؟»

نگین گفت:« باشه. »بعد عروسک ا را روی پاهایشان خواباندند و برایشان لالایی خواندند.

بابا و مامان که توی اتاق بغلی نشسته بودند، حرف های دخترها را شنیدند و لبخند زدند. در همان موقع ندا به نگین گفت:« کاشکی بابا و مامان هم میومدند با ما بازی می کردند. »

نگین گفت:«آره ، کاش میومدن. »مامان و بابا حرف های آن ها را شنیدند.

مامان به بابا گفت:« میای ما هم بریم با دخترا مهمون بازی و خاله  بازی کنیم؟.»

بابا که داشت روزنامه می خواند، روزنامه اش را کنار گذاشت و جواب داد:«باشه، بریم حالا که دخترا دوست دارن با ما بازی کنند میریم  پیش اونا.»

بعدش دوتایی رفتند پشت در اتاق بچه ها و آهسته در زدند. ندا آمد پشت در و پرسید:کیه؟. مامان و بابا باهم جواب دادند:« مهمون نمی خواهید؟»

ندا در اتاق را باز کرد و گفت:«سلام، بفرمایید تو. »

مامان و بابا رفتند داخل اتاق و پیش نگین نشستند و گفتند:«سلام خاله نگین، حال شما چطوره؟حال دختر کوچولوی نازتون چطوره؟»

نگین خندید و گفت:«ممنونم، حال دخترم خوبه. »

ندا گفت:«توی بازی بابا و مامان میشن مامان بزرگ و بابابزرگ. ما دوتا هم خاله ندا و خاله نگین هستیم. همه تون مهمون منید. اومدید خونه ی خاله ندا، باشه؟»

همه گفتند:«باشه. قبوله. »آن وقت ندا فنجان های عروسکیش را جلوی آن ها گذاشت و گفت:«بفرمایید چای میل کنید.»

چای خوردن دروغکی

مامان و بابا و نگین، فنجان های کوچولو را برداشتند و دروغکی چای خوردند و گفتند:«دست شما درد نکنه، چه چای خوشمزه ای بود. »

ندا با خنده گفت:«نوش جانتون. »

نگین گفت:« کاشکی یه کم خوراکی داشتیم این جا تو خونه ی خاله ندا با هم می خوردیم اما هیچی نداریم. تمام خوراکی هامونو خوردیم و دیگه چیزی نمونده. »

مامان خواست حرفی بزند که صدای زنگ در خانه بلند شد. ندا گفت:«من در رو باز می کنم. شما بشینید آخه مهمون که نباید پشت در بره . . . » و دوید و رفت پشت در و در را باز کرد. دایی مهدی بود با یک کاسه آش نذری. ندا سلام کرد. دایی گفت:« سلام به روی ماهت. مامان و بابا هستن؟»

ندا گفت:«بله، بفرمایید تو» و از جلوی در کنار رفت. دایی داخل شد .

ندا گفت:بفرمایید توی این اتاق. دایی وارد اتاق بچه هاشد. وقتی مامان و بابا و نگین و عروسک ها و فنجان های کوچولوی اسباب بازی را دید، خندید و گفت:«سلام به همگی،  داشتید چه کار می کردید»؟

مامان و بابا و نگین به احترام دایی مهدی بلند شدند و سلام و تعارف و احوال پرسی کردند. مامان به دایی گفت:«همین جا پیش ما بنشین آخه ما امروز داریم با بچه ها خاله بازی و مهمونی بازی می کنیم.»

دایی مهدی آش را روی میز گذاشت و کنار آن ها نشست. مامان گفت:«به به!چه بوی خوبی میاد. »بابا به دایی گفت:«زن دایی آش نذری پخته مگه نه دایی مهدی؟.»

دایی جواب داد:«بله، گفتم تا داغه براتون بیارم و سری بهتون  بزنم.»

مامان گفت:«دستتون درد نکنه، دیگه از این بهتر نمیشه، همین الان نگین جون گفت کاشکی خوراکی داشتیم اینم خوراکی. حالا من که مادربزرگم میرم بشقاب و قاشق میارم تا آش بخوریم. توی بازی میگیم این آش رو خاله ندا پخته که ما مهمونش هستیم، باشه؟»

آش سرد میشه از دهن می افته.

بچه ها گفتند:«باشه. »مامان توی اتاق بچه ها سفره انداخت و بشقاب و قاشق گذاشت و برای همه توی بشقاب ها آش ریخت. ندا به همه تعارف کرد:«بفرمایید آش میل کنید،  سرد میشه از دهن می افته. بفرمایید.» بعد همه دور سفره نشستند و آش نذری را باهم خوردند. آن روز به ندا و نگین خیلی خوش گذشت. آن ها همیشه با هم بازی می کردند اما آن روز مامان و بابا و دایی مهدی هم با آن ها بازی کردند و این برای آن ها خیلی مهم بود.

بخش کودک و نوجوان تبیان


منبع:  یاران امین

مطالب مرتبط:

تپلیٍ شکمو

برفک و هویج

تولد فیل کوچولو

پنگوئن شکمو

ماهی کوچولو و کرم

لک‌لک و قاصدک

مشاوره
مشاوره
اگر در خصوص این موضوع سوالی داشتید، به مشاوره تبیان مراجعه نمایید .
تلفن : 81200000
پست الکترونیک : public@tebyan.com
آدرس : بلوارکشاورز ، خیابان نادری ، نبش حجت دوست ، پلاک 12

ارتباط با ما

روابط عمومی

درباره ما

نقشه سایت

تعدادبازدیدکنندگان
افراد آنلاین