وب سایت موسسه فرهنگی و اطلاع رسانی تبیان
وب سایت موسسه فرهنگی و اطلاع رسانی تبیان
سه شنبه 3 اسفند 1395 - 24 جمادي الاول 1438 - 21 فوريه 2017
پیرمرد کنار من نشست و گفت: توکه می دانی همنشین بد بر من اثر کرده بود. از بس زیاد از مغرضان شنیده بودم که آقا روزنامه می خواندند و چه کارها می کنند.
بازدید :
زمان تقریبی مطالعه :

عاقبت شخصی که به امام بدبین بود

امام ره

پیرمرد کنار من نشست و گفت: توکه می دانی همنشین بد بر من اثر کرده بود. از بس زیاد از مغرضان شنیده بودم که آقا روزنامه می خواندند و چه کارها می کنند.

 

خاطره حجت الاسلام فرقانی از امام

حجت الاسلام فرقانی  نقل می کنند شیخ مازندرانی پیری بود که بی دلیل به امام بدبین بود. حتی به بعضی ها می گفت به درس امام نروند. این مساله چند سالی طول کشید.

 

 امام هر روز، ساعت ده و ربع برای درس می رفتند. چون بعضی وقتها بدون این که به من خبر دهند، حرکت می کردند. من با عجله بیرون می رفتم که مبادا ایشان تنها بروند. روزی با عجله ازخانه بیرون آمدم.

 

دیدم این پیرمرد شیخ در بیرونی را می بوسد. بعد هم خم شد عتبه را بوسید. من که از اعمال قبلی او اراحت بودم، گفتم: عجب!

 

برگشت رو به من کرد و گفت: (الحمدالله الذی هدانا لهذا و ماکنا لنتهدی لولا ان هداناالله)

گفتم: مگر چه شده است؟ گفت: به درس می روید؟ آقا مسجد می آیند؟

 

گفتم: بلی. گفت: من هم می آیم مسجد. قبلا او به مسجد نمی آمد ونمی گذاشت بچه اش دست امام را ببوسد. همین که این حرف را زد، در باز شد و آقا از منزل بیرون آمدند. او خجالت کشید و از کوچه دیگر رفت. من همراه آقا به مسجد رفتم. آن روز کتاب همراه نبرده بودم که مجبور نشوم پای منبر بروم. همان دم در نشستم.

 

این از خوش شانسی پیرمرد بود. آمد و کنار من نشست و گفت: توکه می دانی همنشین بد بر من اثر کرده بود. از بس زیاد از مغرضان شنیده بودم که آقا روزنامه می خواندند و چه کارها می کنند.

 

سپس اضافه کرد یک شب خواب دیدم در حرم حضرت امیر(ع) هستم و عده ای دور هم نشسته اند. سن هرکدام، با سن یکی از امام ها تطبیق می کرد. دوازدهمی را می گفتند حضرت مهدی(ع) است.

 

از قیافه شان نور می بارید. خیلی زیبا و ملکوتی بودند و درآخر صف نشسته بودند. بعد علمای اسلام یکی یکی آمدند. همه آنها از مقبره مقدس اردبیلی بیرون می آمدند، نگاه کردم تا ببینم آیا کسی از ایشان را می شناسم؟ یکی از آنها را گفتند: شیخ شلال یکی از شیوخ عرب است.

 

 خیلی خوشحال شدم، خواستم حرکت کنم ولی انگار مرا به زمین بسته بودند. نمی توانستم تکان بخورم. وقتی هرکدام از این علمامی آمدند آن دوازده نفر تعظیم می کردند، بعضی وقت ها حضرت امیر(ع) با یکی دو نفر مشغول صحبت بودند. بعضی وقت ها هم هفت هشت نفرشان تعظیم می کردند.

 

 یک وقت دیدم آقای خمینی از گوشه ایوان وارد شدند و شما هم دنبالشان هستی. در کفشداری کفش هایشان را کندند و شما کفش ها را کنار گذاشتی و به سرعت به دنبالشان رفتی. آن دوازدهمی تا چشمشان به ایشان افتاد، بلندشدند. یک مرتبه دیدم همه بلند شدند.

 

بعد یازده نفرشان نشستند و دوازدهمی ایستادند و گفتند: روح الله، آقای خمینی عبایشان را جمع کردند و گفتند: بله آقا،ایشان فرمودند: بیاجلو، آقا تند تند جلو رفتند.

 

وقتی خدمت امام زمان(ع) رسیدند، دیدم قدمهایشان یک اندازه است. جوری نبود که حضرت مهدی(عج) بلند و آقای خمینی کوتاه باشند.

 

طوری ایستادند که گوش آقای خمینی دم دهان امام زمان(عج) بود. امام زمان چیزهایی گفتند و آقای خمینی در جواب گفتند:

«چشم .... انجام دادم ... انجام می دهم... ان شاء الله ... »درست یک ربع حضرت در گوش روح الله چیزهایی می گفتند. وقتی مطلب تمام شد و حضرت رفتند که بنشینند، آقای خمینی دست تکان دادند و آن یازده نفر تعظیم کردند و ایشان بی آنکه پشتشان را بکنند عقب، عقب برگشتند و به حرم رفتند. من پرسیدم که چرا ایشان به حرم نرفتند؟ گفتند: حضرت امیر(ع) اینجا نشسته اند.

 

برای چه به حرم بروند!! بعد دم کفشدرای رفتند و شما کفششان را گذاشتی جلو پوشیدند و تند حرکت کردند و از در صحن آمدند بیرون. من ازخواب بیدار شدم، شروع کردم به گریه کردن. ساعت را نگاه کردم.

 

دیدم یک ساعت به اذان صبح مانده، با خودم گفتم: من در حق ایشان جفا کرده ام. خدا از سر تقصیرم در گذرد! من از حالا به ایشان ایمان آوردم.

 

 ولی هنوز ناراحتم. اولین کاری که کردم همان بود که دیدی. در مقابل نظر هیچ کس نبود. فقط تو می دانی و من. می باید این عتبه را ببوسم. من قول داده ام که فضایل ایشان را منتشر کنم و باید انتشار بدهم. بعد گفت: این قصه من بود.

 

یک خواهش از تو دارم «بینی و بین الله » اگر می توانی به امام بگو که از من بگذرد. گفتم: می توانم همین الان انجام می دهم. ازمسجد که بیرون آمدیم، به آقا گفتم که قصه کذا و کذاست و حالااز شما خواهش دارد که از او بگذرید.

 

امام گفتند:

«من از ایشان گذشتم. من بخشیدم. هرچه بود، بخشیدم.» بعد از رفتن امام، او دوان دوان آمد. گریه می کرد از من می پرسید: چه شد؟ گفتم: آقا گفتند که من هرچه بود بخشیدم.

 

به سجده افتاد. از آن به بعد هر روز خدمت امام می آمد و آقای خمینی هم نظر خاصی به او پیدا کردند و این طور شد که او هم دنیا و هم آخرت را به دست آورد.


منبع: پایگاه حوزه نت

تهیه و تنظیم: عبداله فربود ، گروه حوزه علمیه تبیان

تلفن : 81200000
پست الکترونیک : public@tebyan.com
آدرس : بلوارکشاورز ، خیابان نادری ، نبش حجت دوست ، پلاک 12

ارتباط با ما

روابط عمومی

درباره ما

نقشه سایت

تعدادبازدیدکنندگان
افراد آنلاین