سه شنبه 3 اسفند 1395 - 24 جمادي الاول 1438 - 21 فوريه 2017
وقتی وارد شدم امام رو به طرف پنجره ایستاده بود و بعد برگشت و من جلو رفتم و دستش را بوسیدم و گریه کردم، امام فرمود: حاج ابراهیم گریه نکن، گفتم: آقا نمی دانید به خاطر این که خادم شما بودم چقدر مرا اذیت کردند، امام فرمود: انشاالله از آن ها انتقام خواهیم گرفت
بازدید :
زمان تقریبی مطالعه :

انشاالله از صدام انتقام می گیریم

امام ره

خاطرات خواندنی خادم امام(3)

در ادامه مقاله شمارهیک و دوی خاطرات خواندی خادم حضرت امام ره به آخرین قسمت از این خاطرات اشاره می کنیم.

 

وقتی وارد شدم امام رو به طرف پنجره ایستاده بود و بعد برگشت و من جلو رفتم و دستش را بوسیدم و گریه کردم، امام فرمود: حاج ابراهیم گریه نکن، گفتم: آقا نمی دانید به خاطر این که خادم شما بودم چقدر مرا اذیت کردند، امام فرمود: انشاالله از آن ها انتقام خواهیم گرفت.

* به جرم خادمی امام زندانی شدم

 

حاج ابراهیم با بیان این که صدام، امام را مجبور به ترک عراق کرد و امام از آنجا راهی پاریس شد، افزود: من در خانه امام در نجف ماندم و در همان جا زندگی کردم.

 

وی گفت: شبی من در حال خواندن قرآن بودم، دیدم از خانه بغل دستی ما سربازها وارد منزل امام شدند و بالای سرم چند سرباز مسلح ایستادند، یکی از آنها پرسید: "انت خادم سید خمینی؟

گفتم: بله

گفت: باید با ما بیایی

گفتم: به چه جرمی؟

گفت: حرف نزن !

آنها حتی اجازه ندادند که عرقچین و پیراهنم را بردارم و یک سرباز با قنداق تفنگ محکم به شانه ام زد.

 

حاج ابراهیم ادامه داد: به جرم این که خادم امام خمینی(ره) بودم، مرا سخت شکنجه کردند، من در بغداد زندانی بودم و هر روز دستهایم را می بستند و سهمیه شلاق مرا می زدند، سپس مرا به اتاق تاریکی برده و چشم هایم را می بستند، حدود 3 ماه شکنجه شدم و قرار بود اعدام شوم اما نمی دانم چه شد که مرا به مرز ایران بردند و همان جا رهایم کردند.

 

وی افزود: در مرز ایران با عراق یک آشنا به من پول و وسایل سفر داد تا خود را به ایران برسانم و  چند روز بعد به قم رسیدم.

 

* امام گفت: انشاالله از صدام انتقام می گیریم

 

خادم امام خاطرنشان کرد که زمانی که به قم رسیدم انقلاب اسلامی با رهبری امام به پیروزی رسیده بود و امام آن زمان در شهر قم مستقر بودند، من از خانواده ام در نجف خبری نداشتم بعد از زیارت حرم حضرت معصومه(س) در خانه یکی از اقوام مستقر شدم و در اولین فرصت به محل استقرار حضرت امام در قم رفتم.

 

وی در ادامه گفت: از پاسداری که جلو درب ایستاده بود، خواستم که مرا نزد امام ببرد اما او ممانعت کرد و گفت وقت ندارد به او گفتم من اسمم حاج ابراهیم است و در نجف خادم ایشان بودم اگر شما به وی یا خانواده اش بگویید من آمده ام آنها مرا می شناسند.

 

حاج ابراهیم ادامه داد: هر چه اصرار کردم آنها باور نمی کردند و به حرفم گوش ندادند، چند روز کارم همین بود، ولی فایده نداشت.

 

وی اظهار داشت: یک روز یکی از اعضای بیت امام که در نجف مرا دیده بود، من را شناخت، ماجرا را برایش گفتم و 10 دقیقه بعد گفت: بگویید حاج ابراهیم بیاید داخل.

 

خادم افغان امام تصریح کرد: وقتی وارد شدم امام رو به طرف پنجره ایستاده بود و بعد برگشت و من جلو رفتم و دستش را بوسیدم و گریه کردم، امام فرمود: حاج ابراهیم گریه نکن، گفتم: آقا نمی دانید به خاطر این که خادم شما بودم چقدر مرا اذیت کردند، امام فرمود: انشاالله از آن ها انتقام خواهیم گرفت.

 

وی در ادامه گفت: بعد امام فرمود: کی آمدی گفتم یک هفته است، فرمودند: زن و بچه ات کجاست؟ گفتم: من از آنها بی خبرم و بعد از این که دستگیر شدم و به این جا رسیدم فقط توانستم با نجف تماس بگیرم و بگویم من این جا هستم.

 

حاج ابراهیم ادامه داد: امام دستور داد تا خانواده و وسایل زندگی ام را بیاورند به قم و بعد فرمود: حاج ابراهیم، بیا اینجا مثل همان جا مشغول به کار شو، من گفتم: نه آقا، آنجا شما سمت خاصی نداشتید،

 

اما اینجا رهبر هستید و هزار دشمن دارید، من هم آدم ساده ای هستم، ممکن است فردا خریدی کنم و خدای نکرده مشکلی پیش بیاید به من کار ساده تری بسپرید.

 

وی افزود: امام خمینی(ره) به من پیشنهاد کار در منزل برادر خود "آیت الله پسندیده" را داده و فرمودند: خیلی خوب همان خدمتی که در نجف به من کردی از آن بیشتر را به برادر بزرگم آقای پسندیده انجام بده، من هم این جا هستم و هر وقت کاری داشتی به من سر بزن و زن و بچه ات که رسیدند به احمدآقا بگو تا خانه ای برایشان تهیه کند.

 

* دیدار با امام در جماران

 

خادم امام اظهار داشت: از آن روز به بعد من خادم منزل آیت الله پسندیده شدم و سالی یک مرتبه هم برای دیدار با امام به جماران می رفتم و ایشان همواره به من لطف داشت و از من دلجویی می کرد.

 

* آخرین دیدار با امام

 

وی در ادامه خاطرنشان کرد: زمستان سال آخری که خدمت امام رسیدم، ایشان بسیار لاغر و ضعیف شده بودند تا چهره مبارکش را دیدم به گریه افتادم و گفتم: آقا! چه بلایی سر شما آمده، چرا این طوری شدید؟ امام سکوت کرد و چیزی نگفت و از اوضاع و احوالم پرسید، گفتم: پسر بزرگم را می خواهم داماد کنم و ایشان تأیید کردند.


منابع:

خبرگزاری فارس

تهیه و تنظیم: عبداله فربود ، گروه حوزه علمیه تبیان

 

 

تلفن : 81200000
پست الکترونیک : public@tebyan.com
آدرس : بلوارکشاورز ، خیابان نادری ، نبش حجت دوست ، پلاک 12

ارتباط با ما

روابط عمومی

درباره ما

نقشه سایت

تعدادبازدیدکنندگان
افراد آنلاین