سه شنبه 3 اسفند 1395 - 24 جمادي الاول 1438 - 21 فوريه 2017
لوسی مدادشو برداشت و یه نقاشی کشید . یه آسمون بزرگ . یه دشت پر از بوته های گیاه. چند تا درخت و یه دسته پرنده
عکس نویسنده
عکس نویسنده
بازدید :
زمان تقریبی مطالعه :

نقاشی یه شب خیلی خیلی تاریک
نقاشی یه شب خیلی خیلی تاریک

لوسی مدادشو برداشت و یه نقاشی کشید . یه آسمون بزرگ . یه دشت پر از بوته های گیاه. چند تا درخت و یه دسته پرنده.

 لوسی همه چیز رو با دقت و حوصله کشید. کم کم طراحی تموم شد و موقع رنگ آمیزی نقاشی رسید.

لوسی مداد آبی رو برداشت تا آسمونو آبی کنه اما مداد آبی حوصله نداشت . انقدر بداخلاقی کرد تا نوکش شکست .لوسی مداد سبز و برداشت تا برگهای بوته ها و درختا رو رنگ کنه .اما مداد سبز هم عصبانی و بی حوصله بود. اون هم حاضر نبود هیچ چیزی رو رنگ کنه.لوسی فهمید دوباره توی جعبه مداد رنگی دعوا شده . به مداد نارنجی گفت تو حاضری پرهای پرنده هارو رنگ کنی؟ مداد نارنجی اخم کرد و روشو برگردوند. به مداد بنفش گفت تو چطور دوست داری گلهای بوته هارو رنگ کنی؟ مداد بنفش هم هیچ جوابی جواب نداد.

لوسی دیگه از قهر و دعوای مداد رنگی ها خسته شده بود. دیگه حوصله ناز کشیدن هم نداشت.  لوسی مدتی فکر کرد و بعد مداد سیاه رو برداشت و تمام نقاشی شو سیاه سیاه کرد. مدادها با تعجب خیره خیره به نقاشی نگاه می کردن. اونا رنگ آمیزی رو خیلی دوست داشتن . اصلا فکرشم نمی کردن که اینطوری بشه .اونا فقط می خواستن یه کمی لج کنن. آخه فکر می کردن لوسی بدون اونها نمی تونه نقاشی بکشه .

وقتی نقاشی لوسی سیاه سیاه شد، مداد رنگی ها به لوسی گفتن حالا دیدی نقاشیت خراب شد؟ لوسی گفت اصلا نقاشیم خراب نشده . بلکه فقط شب شده یه شب خیلی خیلی تاریک . به خاطر همین هیچ چیز پیدا نیست. بعد گفت هر وقت دعوا و لجبازی راه بیندازید فقط یه شب تاریک می کشم. لوسی نقاشی رو گذاشت روی میز و از اتاق بیرون رفت.

مداد رنگی ها وقتی دیدن لوسی بدون اونها نقاشی شو کشید از کار خودشون خیلی پشیمون شدن. بهتر بود همون موقع که لوسی خودش می خواست، میومدن و با مهربونی رنگ می کردن.

مداد رنگی ها نمی دونستن که وقتی لج کنن دیگه کسی دوستشون نداره .اونشب پاکن یه عالمه پول از مداد رنگی ها گرفت تا همه سیاهی ها رو پاک کرد و بعد هر مدادی یه جا رو رنگ کرد. فردا صبح وقتی لوسی به اتاق برگشت متوجه شد که شب تاریک تموم شده و یه صبح پر از آشتی از راه رسیده. آخه آسمون آبی آبی بود .پرنده ها نارنجی و بنفش بودن . بوته ها و برگها سبز شده بودن و... .

 لوسی با لبخند نقاشی "صبح پر از آشتی" رو به دیوار اتاقش زد.

 

 

انسیه نوش آبادی

بخش کودک و نوجوان تبیان


مطالب مرتبط:

ماشین مورچه‌ای

دیوار بدجنس

شر مرسان!

گیاهان بدجنس و عصبانی

قابلمه ی جادویی

من محمد‌نقی هستم

مشاوره
مشاوره
اگر در خصوص این موضوع سوالی داشتید، به مشاوره تبیان مراجعه نمایید .
تلفن : 81200000
پست الکترونیک : public@tebyan.com
آدرس : بلوارکشاورز ، خیابان نادری ، نبش حجت دوست ، پلاک 12

ارتباط با ما

روابط عمومی

درباره ما

نقشه سایت

تعدادبازدیدکنندگان
افراد آنلاین