سه شنبه 3 اسفند 1395 - 24 جمادي الاول 1438 - 21 فوريه 2017
پادشاهی سه پسر داشت.دوتاش كور بود و یكیش اصلاً چشم نداشت.پسرها رفتند پیش پادشاه؛ تعظیم كردند و گفتند «ای پدر! دلمان خیلی گرفته. اجازه بده چند روزی بریم شكار و حال و هوایی عوض كنیم
بازدید :
زمان تقریبی مطالعه :

پادشاه و پسران
پادشاهی سه پسر داشت

پادشاهی سه پسر داشت.دوتاش كور بود و یكیش اصلاً چشم نداشت.

پسرها رفتند پیش پادشاه؛ تعظیم كردند و گفتند «ای پدر! دلمان خیلی گرفته. اجازه بده چند روزی بریم شكار و حال و هوایی عوض كنیم.» پادشاه اجازه داد. پسرها رفتند پیش میر آخور. گفتند: «سه تا اسب خوب و برو، بده ما بریم شكار.» میر آخور گفت: «بروید تو اصطبل و هر اسبی كه خواستید ببرید.»

رفتند تو اصطبل، که سه تا اسب داشت.

دوتاش چلاق بود و یكیش اصلاً پا نداشت.

اسب ها را آوردند بیرون و رفتند به میر شكار گفتند: «سه تا تفنگ خوب بده ما بریم شكار.» میر شكار گفت: «بروید تو اسلحه خانه و هر تفنگی كه می خواهید بردارید.»

رفتند تو اسلحه خانه، که سه تا تفنگ داشت.

دو تاش شكسته بود و یكی از آن ها قنداق نداشت.

اسلحه ها را بر داشتند؛ سوار اسب هاشان شدند.

از دروازه ای كه در نداشت.

رفتند به بیابانی كه راه نداشت.

از كوهی گذشتند كه گردنه نداشت.

به كاروان سرایی رسیدند كه دیوار نداشت.

تو كاروانسرا سه تا دیگ بود. دو تاش شكسته بود و سومی اصلاً ته نداشت.

همین جور كه می رفتند سه تا تیر و كمان پیدا كردند.

دو تاش شكسته بود و یكیش اصلاً زه نداشت.

رسیدند به سه تا آهو و با همان تیر و كمان ها آن ها را زدند.

وقتی رفتند بالای سرشان, دوتاش مرده بود و یكیش اصلاً جان نداشت.

آهو ها را بردند تو همان كاروان سرایی كه دیوار نداشت.

پوستشان را كندند و آن ها را گذاشتند تو همان دیگ هایی كه دو تاش شكسته بود و یكیش ته نداشت.

زیرشان را آتش كردند؛ استخوان پخت، گوشت اصلاً خبر نداشت.

تشنه كه شدند، گشتند دنبال آب. سه تا نهر پیدا كردند. دو تاش خشك بود؛ یكیش اصلاً آب نداشت.

از زور تشنگی پوز گذاشتند به نهری كه نم داشت و بنا كردند به مكیدن. دو تاشان تركید؛ یكیشان اصلاً سر از نهر ور نداشت.

به شاه خبر دادند؛ این چه شكاری بود كه این بچه ها رفتند.

شاه وزیرش را خواست و گفت: «به اجازه چه كسی گذاشتی این بچه ها برند شكار؟!. زود برو تا بلایی سرشان نیامده آن ها را برگردان كه حوصله درد سر ندارم.»

رفتیم بالا آرد بود؛

اومدیم پایین خمیر بود؛

قصه ما همین بود.

بخش کودک و نوجوان تبیان


منبع: یاران امین

مطالب مرتبط:

قابلمه ی جادویی

من محمد‌نقی هستم

بع بعی چاق و چله

بخاری نفتی – بخاری گازی

قورباغه عینکی

کفش‌های نو

مشاوره
مشاوره
اگر در خصوص این موضوع سوالی داشتید، به مشاوره تبیان مراجعه نمایید .
تلفن : 81200000
پست الکترونیک : public@tebyan.com
آدرس : بلوارکشاورز ، خیابان نادری ، نبش حجت دوست ، پلاک 12

ارتباط با ما

روابط عمومی

درباره ما

نقشه سایت

تعدادبازدیدکنندگان
افراد آنلاین