سه شنبه 3 اسفند 1395 - 24 جمادي الاول 1438 - 21 فوريه 2017
پادشاهی پسری را به ادیبی داد و گفت این فرزند توست تربیتش همچنان كن كه یكی از فرزندان خویش . ادیب خدمت كرد و متقبل شد و سالی چند بر او سعی كرد و به جایی نرسید و پسران ادیب در فضل و بلاغت منتهی شدند. ملك دانشمند را مؤاخذت كرد و...
بازدید :
زمان تقریبی مطالعه :

حکایت اول

پادشاهی پسری را به ادیبی داد و گفت این فرزند توست تربیتش همچنان كن كه یكی از فرزندان خویش . ادیب خدمت كرد و متقبل شد و سالی چند بر او سعی كرد و به جایی نرسید و پسران ادیب در فضل و بلاغت منتهی شدند. ملك دانشمند را مؤاخذت كرد و معاتبت فرمود كه وعده خلاف كردی و وفا به جا نیاوردی . گفت بر رای خداوند روی زمین پوشیده نماند كه تربیت یكسان است و طباع مختلف.

گرچه سیم و زر ز سنگ آید همی       در همه سنگی نباشد زرّ و سیم

در همه عالم همی تابد سهیل جایی انبان می كند جایی ادیم

حکایت دوم

یكی را شنیدم از پیران مربی كه مریدی را همی گفت : ای پسر ! چندان كه تعلق خاطر آدمیزاد به روزی است اگر به روزی ده بودی به مقام از ملائكه در گذشتی.

فراموشت نكرد ایزد در آن حال          كه بودی نطفه ی مدفون مدهوش

روانت داد و طبع و عقل و ادراك        جمال و نطق و رای و فكرت و هوش

ده انگشتت مرتب كرد بر كف   دو بازویت مركب ساخت بر دوش

كنون پنداری ای ناچیز همت    كه خواهد كردنت روزی فراموش